معرفی ابوالحسن اکبری


ابوالحسن اکبری
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 2 فروردين 1344
کشور: ايران شهر: قیر


آخرین داستان ها ارسالی

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری فلسفه گفت : فلسفه چیست ؟ گفتم : پلک هایم من که باز و بسته می شوند.خانم دکتر خندید و گفت : من هم می خواستم به همین پی ببرم .گفتم : حالا که پی بردید ؛ منطق ایجاب می کند که جواب فلسفه را بدهید. خدای خویش سر در گریبان خود فرو برده بودم که شیخ گفت : چه کار می کنید؟ گفتم : به خدا فکر می کنم ! شیخ فریاد زد : در کار ما دخالت نکنید

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مشاورش بحث سیاست که پیش آمد؛ استاد گفت : در دنیای امروز؛ شیری موفق خواهدبود که روباهی ؛ مشاورش باشد. کاپیتان دوستم را معرفی کردم و گفتم : سال های زیادی کاپیتان بوده است. پسرم گفت : آبی یا قرمز.دوستم خندید و گفت : من ورزشکار نبوده ام.پسرم گفت : مگر می شود کسی ورزشکارنباشد؛ اما کاپیتان باشد

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری 2 هیچ ! زن سیب را برداشت و گفت : گور بابای سیاست ! مانباید نه به این و نه آن کاری داشته باشیم و برای هیچ کس مرگ را نخواهیم.مرد عصبانی شد و گفت : مگر دلت آب خنک را می خواهد که این حرف را می زنید ! زن گفت : کدام حرف ! مرد گفت : همین که برای دشمنان مرگ را نمی خواهید.زن خندید و گفت : دشمن ! مرد

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری صلح پدر می گفت : وقتی که همه ی جنگ ها به صلح می انجامد چه لزومی دارد که با هم بجنگیم و بعد صلح کنیم .من که این حرف ها را شنیدم پیشانی برادرم را بوسیدم . الکل کار هرشب مادر بود که به پدر می گفت : بوی الکل می دهید.پدر خسته و کوفته فریاد می زد : خانم ! شما بفرمایید ما چگونه تزریق کنیم

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری قطره ها استاد می گفت : ما می توانیم از قطره ها درس بگیریم . حسن بلند شد و گفت :چگونه ! استاد گفت : آنها به تنهایی به چشم نمی آیند اما اگر به هم بپیوندند می توانند دریایی شوند که سونامی ها ایجادکنند . حسن خندید و گفت : مثل همین جمعه ای که گذشت . 2حرداد وقتی که استاد روی تخته سیاه نوشت : 2خرداد ! دانشجویان بلند شدند و شروع کردند به کف زدن

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مناظره خبرنگار رو کرد به مرد و گفت : شما طرفدار مناظره ی زنده هستید یا غیر زنده ! مرد گفت : بسم الله الرحمن الرحیم ! آ غا زنده کیلو چند، غیر زنده کیلو چند ! خبرنگار گفت : ببخشید شما چه شغلی دارید ! مرد گفت : بنده محمود قصاب هستم .خبرنگار خندید و گفت : خیال کردم دکتری ! قصاب با ناراحتی گفت : یعنی اونا قصاب نیستند

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری خروس ها رو کردم به خروس ها و گفتم : شاد باشید که امسال ؛ سال شماست ! یکی از خروس ها آهی کشید و گفت : ما که از این سال ها خیری ندیدیم ؛ جز قتل های بیشتر ! همین دیروز که از دست همسرت فرار کردم ؛ تو ! برادرم را کشتی .نگاهی به اندامش انداختم و گفتم : ما برای بقایمان مجبوریم این کارها را بکنیم

نگاه چپ

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری نگاه چپ ! من را که دید صورتش را برگرداند و تحویلم نگرفت. احساس کردم خیلی از دستم دلخور است. رفتم جلو و گفتم : سلام ! خوبید! سال نو مبارک ! .تو چشم هایم نگاه کرد و گفت : چه سلامی ! چه علیکی ! دلم نمی خواهد ریختت را ببینم .گفتم : چی شده ! اول سال اگه اخمو باشی تا آخر همین طور خواهی بود.گفت : از

ننفهم

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری نفهم خیلی عصبانی بود که اربابش او را نفهم صدا می زد.هر کاری می کرد بی فایده بود اصلن این لقب با او عجین شده بود.چندین بار در صدد انتقام برآمد ؛ حتی تا مرحله ی تشکیل گروه و حزب پیش رفت که به طور اتفاقی لو رفت و ارباب از توطئه ی او با خبر شد و با شلاقی به جانش افتاد و تا ساعت ها در طویله

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری اصل خویش پدر رو کرد به پسر و گفت : هرگاه میز و صندلی رفتارت را عوض کرد ؛ بدان که از اصل خویش دور شده ای ! گرگ ها بعضی آدم ها را که می بینم به یاد حرف های استاد می افتم که می گفت : موفقیت کرک ها در این است که لباس میش ها را می پوشند. افسار استاد می گفت : بعضی ها زود از اسب می افتند