معرفی آرش پرتو


آرش پرتو
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 6 بهمن 1368
کشور: ايران شهر:





آخرین داستان ها ارسالی

...

پاکت خالی سیگارم را دور انداختم و به سمت دکه رفتم تا مصرف روزانه ام را تهیه کنم. وقتی به چند قدمی دکه رسیدم دهانم از فرط تعجب بازماند . به ناچار منتظر ماندم و نگاهی به روزنامه های مرتب چیده شده انداختم.اکثر روزنامه ها تیتر زده بودند: پیش نویس توافق نامه به کنگره رفت. یکی از میان

دستگیر شده ها

همه شون دستگیر شدن قربان -چند نفرن؟ -دقیق نمی دونم. ولی فکر کنم چند هزارتایی باشن -باشه. چند تاشونو بیار بالا عقب گرد می کند و از اتاق خارج می شود.طولی نمی کشد که جیرجیر لولای زنگ زده فضا را پر می کند. هیکلش در را در میانه در قرار می دهد و می گوید: زن و مرد سوا وایستن دست راستش را بالا

بیل زن

بیلش را در زمین فرو کرد و گفت: من با پای چپ بیل می زنم خیلی هم خوب میزنم .کسی نیست که رو دست من بلند شه.پس باغتونو بسپارین به من ناگهان مردی دوان دوان آمد و گفت : نکنید اینکارو! این چپ پاها بلد نیستن . میزنن درختاتونو به فنا میدن. بسپارید به ما تا نشونتون بدیم راس پا یعنی چی. هنگامی

باد

دیروز که به فال گوشی علف ها رفتم، دیدم! علف محتضری علف ها را به دور خود جمع کرده است و آنها را منتظر نشانده تا سخنی بگوید. ناگهان علف محتضر با گوشه ی چشمانش باد در علفزار را نگریست و گفت: میخواهم نکته ای را که همین لحظه یافتم بگویم: با باد امده ها ، بر باد می روند. پ ن:

زن دروغ

پرده را کنار می کشم و به پیاده رو نگاه می کنم . موهایی طلایی رنگ و بلندش را بر روی سینه اش ریخته تا آفتاب کمی آرام تر سینه ی بازش را بنوازد و برنزگی اش را به فنا ندهد. دست راست را کمی جلوتر از بدن و پای چپ را درست گامی جلوتر از پای راست قرار می دهد و در گام بعد دست چپ و پای راست، این چرخه را تکمیل می کنند

بعضی وقتا

-آتیشتو میدی داداش؟ - بفرما -دمت گرم -قربانت - هی ..مصبتو شکر روزگار -اهه.. دلت پره انگار؟ -سخته. خیلی سخته -زندگی؟ سخته؟ نه داداش!سفت میگیریش.شل بگیری مثل برق میگذره -یا نفست از جای گرم بلند میشه یا اینکه... - یا اینکه خودمم و دو تا گوشم. -همینه دیگه. حق داری این کنار بایستی و خبر نداشته باشی و ندونی چی به چیه

بدون دلیل

-دو نفر! دو نفر حرکت. به محض شنیدن صدای خش دارش گام هایم را بلندتر و سریعتر برداشتم . وقتی رسیدم بدون مکث گفتم: - عجله دارم. دو نفرو خودم حساب میکنم -مشکلی نیس. بپر بالا سوار که شدم مثل همه ی کسانی که تا سوار میشوند نگاهی گذرا میکنند،خیلی کوتاه چشم هایم را چرخاندم و در همین مدت کوتاه

به بهانه ی درد دل

تق تق تق! -سکوت کنید...شروع کن! -من متهم نیستم! از میان جمع یکی فریاد زد: -خفه شو نمک به حروم! چند لحظه بعد هیاهو جایی برای سوزن انداختن نداشت. تق تق تق! -سکوت!. با قیل و داد فقط وقتتون تلف میشه.اون آقا رو ببرید بیرون.خب ادامه دستش راستش را روی آرنجش مشت کرد و پایین کشید و گفت: -من شاکی ام و شکایت دارم از قایبل قاتل تا هیتلر و دیگرون

صندلی راحتی

به حجم خسته ای که روی صندلی ولو بود خیره شده بودم و اگر جیر جیر صندلی راحتی اش که حکم ناخن کشیدن به سطح صاف دیوار گچی را داشت، نبود شاید روزها آنگونه می ماندم . جیر جیر صندلی به یکباره قطع شد و به سختی دیدم که نشست و دستی بر گربه ای که کنارش خوابیده بود کشید و گفت: -خسته م -خب استراحت کن -باید برم -خسته ، نمیره

مثل هدی!!!

باد گرم عوعوی سگی از دوردست ها را با خود داشت و عجیب له له میزد و از اینکه در نیمه بازی را که از لولا سست شده بود به جیر جیر وادار کند و لباس های کهنه و مندرس آویزان از طناب را همچون آوارگان برقصاند خشنود بود. مانند پرنده ای که به حصار می افتد و خود را محکم به حصار میکوباند خود را به در کوباند