معرفی آرش پرتو


آرش پرتو
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 6 بهمن 1368
کشور: ايران شهر:





آخرین داستان ها ارسالی

تمنا

در درونش خروشی ، غوغایی به پاست . وسوسه مثل تبری بر دیواره های مغزش فرود می آید. فضای سیاه اتاق را از نظر می گذراند. گوش می اندازد تا خواب و بیدار دیگران را تشخیص دهد. تنها تیک تاک ساعت است که کمی بعد از نیمه شب را دوران می کند .نفس نفس می زند . دستش را روی شکمش گذاشته و با سرانگشتانش

مستآصل

آنی هستیم که در چشم هامان افق های ناکرانمند دو دو می زنند و عادت داریم نگه جز پیش پا را نتوان دید که ذره های خرد و کوچک و حقیر و ناچیز اندوهی به قدر سیارات عظیم الجثه بر قلب هامان می اندازند و سراسر درد و رنج از دیدگانمان منبعث می گردد… چه می شود کرد هنگامی که دست بسته و پا بسته

رولت روسیدو-

خورشید نیزه های سوزان خود را در مغز او فرو می کند. روی زانو نشسته و به تنها خانه ی پر خیره شده است. دستش را از کمربندی باسن سر می دهد به داخل شلوار تا عرقی را که از سرش جاری شده و تا مات...ش امتداد یافته پاک کند: امروز می زنم د...ث پدرو با گه یکی می کنم.مرتیکه ی هیز بدچشو وسط این میدون نقش زمین می کنم

مسافرخانه

تاریکی آرام آرام بساط خود را پهن می کند. ماشین ها با سرعت از سرعت گیر مقابل مسافرخانه عبور می کنند. با عبور هر ماشین مسافرخانه می لرزد. در یکی از اتاق ها مردی به روی پا ایستاده و دستش را به تنگی می کشد که تنها یک ماهی دارد و در وسط میز جا خوش کرده و زنی که روی صندلی نشسته است .مرد دست از تنگ می کشد و می گوید: پاشو اون کلیدو بزن ! خیلی تاریکه -

...

پاکت خالی سیگارم را دور انداختم و به سمت دکه رفتم تا مصرف روزانه ام را تهیه کنم. وقتی به چند قدمی دکه رسیدم دهانم از فرط تعجب بازماند . به ناچار منتظر ماندم و نگاهی به روزنامه های مرتب چیده شده انداختم.اکثر روزنامه ها تیتر زده بودند: پیش نویس توافق نامه به کنگره رفت. یکی از میان

دستگیر شده ها

همه شون دستگیر شدن قربان -چند نفرن؟ -دقیق نمی دونم. ولی فکر کنم چند هزارتایی باشن -باشه. چند تاشونو بیار بالا عقب گرد می کند و از اتاق خارج می شود.طولی نمی کشد که جیرجیر لولای زنگ زده فضا را پر می کند. هیکلش در را در میانه در قرار می دهد و می گوید: زن و مرد سوا وایستن دست راستش را بالا

تنها چند قدم تا...

شاسی بلند شش دری روبروی دکه ی محقر و پرتی ایستاد.مردی کت و شلواری پیاده شد .چند گام برداشت و ایستاد .به نوبت پاهایش را از زانو خم کرد و بالا آورد تا با دستمالی که در دست داشت گرد و خاک کفشهایش را بزداید. با شنیدن صدای ترمز ، مردی درون دکه به خود آمد .دستش را از زیر چانه برداشت. مگسی از روی بینی اش پرید

بیل زن

بیلش را در زمین فرو کرد و گفت: من با پای چپ بیل می زنم خیلی هم خوب میزنم .کسی نیست که رو دست من بلند شه.پس باغتونو بسپارین به من ناگهان مردی دوان دوان آمد و گفت : نکنید اینکارو! این چپ پاها بلد نیستن . میزنن درختاتونو به فنا میدن. بسپارید به ما تا نشونتون بدیم راس پا یعنی چی. هنگامی

باد

دیروز که به فال گوشی علف ها رفتم، دیدم! علف محتضری علف ها را به دور خود جمع کرده است و آنها را منتظر نشانده تا سخنی بگوید. ناگهان علف محتضر با گوشه ی چشمانش باد در علفزار را نگریست و گفت: میخواهم نکته ای را که همین لحظه یافتم بگویم: با باد امده ها ، بر باد می روند. پ ن:

زن دروغ

پرده را کنار می کشم و به پیاده رو نگاه می کنم . موهایی طلایی رنگ و بلندش را بر روی سینه اش ریخته تا آفتاب کمی آرام تر سینه ی بازش را بنوازد و برنزگی اش را به فنا ندهد. دست راست را کمی جلوتر از بدن و پای چپ را درست گامی جلوتر از پای راست قرار می دهد و در گام بعد دست چپ و پای راست، این چرخه را تکمیل می کنند