معرفی رضا فرازمند


رضا فرازمند
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 1 فروردين 1350
کشور: ايران شهر: اصفهان شهرخد
باسلام



آخرین داستان ها ارسالی

باور کن

نمایش مشخصات رضا فرازمند دو دستی سرم را گرفته ام - می پرسی چرا؟؟/ امروز سخت ترین کار دنیا به من محول شده بود باید یک حرف جدید الفبا کشف می کردم مثل - پ- ر- ف -هم آن را می نوشتم- هم تلفظ می کردم-اول که این پیشنهاد به من شد بود فکر کردم خیلی آسان است-ولی نتوانستم که نتوانستم. فقط فردا متنی نوشتم وگفتم

یک رهبر- یک ریس جمهور/ مثل همه ی مردم/

نمایش مشخصات رضا فرازمند درقیافه گندمگون وقدبلند و گونه های گود افتاده اش می توان درد ورنج یک ملت رامشاهده کرد مثل همه ی مردم سوار یک قطا ر درجه 2 به محل کار خود می رفت. یکی از لنگه ی نعلین ساغریش به روی ریل افتاد بی درنگ لنگه ی دوم را هم پایین انداخت وزیر لب چیزی گفت:یک لنگه کفش دیگر برای من کفش نمیشود

این روزها

نمایش مشخصات رضا فرازمند sهر گاه می خواستیم از آزادی-پرواز-مهاجرت در قید آب ودانه نبودن بگوییم از پرندگان می گفتیم آه از دست تو -ای انفلونزای پرندگان لعنتی- تمام افکار م رامغشوش کردی من این روزها از پرندگان مهاجر پرواز-مهاجرت ورهایی هم می ترسم

انسانم آرزوست

نمایش مشخصات رضا فرازمند sاینقدر بد شده ام این روزها که گاهی به جای واژه ی اعوذو بالله من الشیطان رجیم می گویم: اعوذ وبالله من الانسان رجیم

در خزان

نمایش مشخصات رضا فرازمند می گفتم مادرم -نازنینم غصه مخور زندگی لبخندی از خاطره هاست- روزگار می گذرد می خندید ومی گفت عزیزم - چه کنم - من غصه نمی خورم غصه مرا میخورد - پ ن بمناسبت روز سالمند-نهم مهر- یادی کنیم از سالمندان آنها که بادلی پرخون - خنده بر لب جاری کردند تا اشک از چشم جاری نکنیم از

من ریس جمهور نمی شوم-بمن رای ندهید

نمایش مشخصات رضا فرازمند دستهایم را پشت سرم قفل کرده ام وآهسته در راهروی خوابگاه قدم می زنم و درسهای امروز را با خود مرور میکنم. دو دانشجوی لوس وپشمالو با انگشتری در دست از کنارم رد می شوند یکی از آنهاگفت شناختی؟ایشون همیشه سرش تو آخورخودشه اگر این مملکت را آب ببرد ایشان را خواب برده. فقط یک جمله می گویم -همین بهتر که سرم در آخور شمانیست

چند -فیس -برات ول کنم

نمایش مشخصات رضا فرازمند روز پنج شنبه وبعد از ظهر یکی از روزهای پاییزی بود از خیابان اصلی که دردوطرف آن دوجوی آب وچند صد درخت سرو وچنار بودوچند پیرمرد موتور سوار روی ترک موتور خود چند مشک بزرگ گذاشته وآنها راباطناب محکم بسته بودند رد شدیم .به دوستم آقا ناصر گفتم حکایت این مشک ها چیه؟؟پوزخندی زد وگفت -جهالت-هرچه سوال پرسیدم دیگر جوابم را نداد

صندلی ِجلو / گذری بر تاریخ/

نمایش مشخصات رضا فرازمند درست درهمین روزها که شما این داستان را می خوانید-درهمین شهر بزرگ و وسربی یعنی تهران بزرگ - حدود70 سال پیش از همین میدان راه آهن-هرروز کارگرانی با بقچه ای زیر بغل بایک دنیا آرزو یعنی بدست آوردن یک لقمه نان حلال- سوار براتوبوس هایی می شدندکه مثل اتوبوس ها ی هندی وپاکستانی که دارای پنجره ی آهنی بودندوبه طرف مزارع وکارگاها می رفتند

نامه ای به پسر نداشته ام

نمایش مشخصات رضا فرازمند پسرم اکنون که تو این نامه را می خوانی من سالهاست تجزیه شده ام.کلسیم -فسفر گوگرد - سدیم- پتاسیم بدنم در گلی -گیاهی- علفی -درختی -بزی- آهویی اسبی درچرخه است-اینقدر میچرخد که گاهی حالت تهوع پیدا می کنم- وقطره های آب بدنم-شاید در چشم عاشقی- در امواج خروشان دریایی- در آبشاری ودر جایی درچرخه

طنز عید

نمایش مشخصات رضا فرازمند از مسیر تونل مانند سیمانی وشیب دار پیاده به سمت پایین حرکت می کنم . در انتها مسیر دوشاخه می شود.به به طرف راست نگاه میکنم.به یک دیوار سیمانی چندین میخ کوبیده اند واز هر میخ یک پاکت آویزان کرده اند به طرف دیوار می روم درپاکت اول را باز می کنم چند عدد عینک- پاکت دوم را باز میکنم چند عدد دندان مصنوعی