معرفی محمود لچی نانی


محمود لچی نانی
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 26 بهمن 1346
کشور: ايران شهر: تهران
نوشته های من: تقدیم به همه، و تقدیر از کسی که وقت خود را صرف خواندن آنها نماید.از وقتی خودمو شناختم، دوتا چیز همیشه همراهم بود، کاغذ و قلم، از وقتی که دستامو تونستم مشت کنم، قلم تو دستم بود و رو کاغذ خط می کشیدم. حالا من یه طراح هستم، طراح داخلی، و هنوز کارم خط خطی کردن رو کاغذ، وقتی ده سالم بود، برادر بزرگ ترم سه تا کتاب بهم هدیه داد، یک داستان تو سه جلد، کوه های سفید، شهر طلا و سرب، و برکه ی آتش، با خوندن اون کتاب ها، سومین عنصر هم به زندگی من وارد شد، کاغذ، قلم، و کتاب.،... zix.art.design@Gmail.com 9


آخرین داستان ها ارسالی

من، تو، او،...

نمایش مشخصات محمود لچی نانی به چراغ قرمز می رسیم و راننده تاکسی پاشو میزاره رو ترمز، شماره ها یکی، یکی پایین میان،80، 79، 78،... - حالا باهاس کلی اینجا معطل شیم. منتظر جواب من میمونه، ولی من ترجیح می دم بی صدا بیرون رو نگاه کنم. نگاهم به تک پنجره ای تو دل یه دیوار آجری می افته، مردی پشت پنجره نیمه باز نشسته و داره

کافه گلاسه

نمایش مشخصات محمود لچی نانی وارد کافه میشوم و یکراست بسمت میز همیشگی پیش می روم. طبق معمول، دیر رسیده ام و او قبل از من، آنجاست. کیفم را روی میز میگذارم و روبرویش مینشینم. سلام میکنم. با سر جوابم را می دهد.سکوت می کنم تا او سر صحبت را باز کند، اما او فقط نگاهم می کند. فضای نیمه تاریک کافه با صدای آهنگی آرام و غمگین از یک خواننده ترک پر شده است

فنجان چای

نمایش مشخصات محمود لچی نانی صدای قطره های باران، روی چتر بالای سرم، بیشتر و بیشتر میشود. به آبی که از لبه ی چتر به پایین میچکد نگاه میکنم و ناخودآگاه قدم هایم تندتر میشود. به در خانه میرسم، کلید را به در می‌اندازم و در را باز میکنم، - بفرمایید، اول شما. چتر جمع شده را کنار دیوار می گذارم و در را می بندم. - خیلی خوش گذشت

آدم ها

نمایش مشخصات محمود لچی نانی -آدم ها، دو گروه هستند،اونهایی که میروند، و اونهایی که میمانند. این را گفت و از من دور شد. او رفت، و من ، ماندم و نگاهش کردم. دوست داشتم برگردد و او هم نگاهم کند، عاشق نگاهش بودم، اما او، فقط رفت. تا چند هفته، هیچ خبری از او نشد. هیچ زنگی نزد. جواب تلفن مرا هم نداد.دلتنگ نگاهش شدم. برای یافتنش به محله شان رفتم

کاغذ،قلم، و.......

نمایش مشخصات محمود لچی نانی ......."دستاش از روی شونه هام سر میخوره پایین و دور کمرم قفل میشه، احساس میکنم ناخن های لاک زده ش داره تو کمرم فرو میره، از این احساس خوشم میاد.چشمام، ناخودآگاه رو هم میفته و سرم به بالا خم میشه. پیشونیم از عرق خیس شده"،...... به اینجا که میرسم، قلم رو روی کاغذ رها می کنم، و به پشتی صندلی تکیه میدم

تکرار

نمایش مشخصات محمود لچی نانی -پنج،ده،پونزده، هیفده، نوزده،بیست، بیست و یک، بیست ویک و پونصد. اسکناس هارو تا میکنه و اروم میزارشون تو جیب پیرهنش. از جا بلند میشه، سرش رو بالا میگیره و بسمت دیوار روبرو قدم برمیداره. - یک، دو، سه، چار، پنج، شیش. قبل از اینکه بدیوار بخوره، عقب گرد میکنه و دوباره قدم بر میداره

تن ها

نمایش مشخصات محمود لچی نانی آخرین دکمه ی پیراهنش رو میبنده و خودش رو تو آینه نگاه میکنه، لب بالاییش رو با زبونش خیس میکنه و از آینه دور میشه. با دست شکمشو میماله و میگه: - دارم از گشنگی می میرم. - صبر کن، صبرکن. - چیه؟؟ در یخچال رو باز میکنه، همه کشو ها رو یکی یکی میگرده، تو آخرین کشو، یه موز پلاسیده چشمش رو می گیره، - بیا، این موز و بخور

آرامش

نمایش مشخصات محمود لچی نانی چهره پسرم را در برابر خود میبینم و به او میخندم. چهره ی غم گرفته ی او، موضوع خنده داری نیست ولی من، از یاد آوری گذشته میخندم. از این که تاریخ، دوباره تکرار می شود. او ساکت و آرام ،و با چشمانی قرمز و پر آب ، به من می نگرد ، و من ، به او و به خودم مینگرم.! چهل سال پیش ، در یک روز سرد پاییزی،

انتقام

نمایش مشخصات محمود لچی نانی بند کفش هایم را محکم بستم، آنقدر محکم که نزدیک بود پاره شود. قبل از خارج شدن، با مشت به دیوار کوبیدم و از خانه بیرون رفتم و در آهنی را پشت سر خود بشدت بر هم زدم. ولی هیچیک از این کارها نتوانست از عصبانیت من بکاهد. بیرون خانه، در پیاده رو، یک پسر پانزده،شانزده ساله را دیدم که نشسته

ذهن زیبا

نمایش مشخصات محمود لچی نانی به افق خیره شده بودم، نمیدونم چه مدت، فقط میدونم که حتی پلک هم نمیزدم.امتداد نگاهم خط بین دریا و آسمان بود.صدایش را شنیدم. پرسید: به چی خیره شدی؟ گفتم: به زیباترین چیزی که تا حالا دیدم. و سریع پرسیدم: تو به چی خیره شدی؟ پاسخ داد: به زیبا ترین چیزی که تا حالا دیدم. برگشتم به سمتش، اما