معرفی فاطمه مددی


فاطمه مددی
جنسیت: تاریخ تولد: سه شنبه 5 مهر 1373
کشور: ايران شهر: تبریز


آخرین داستان ها ارسالی

یادها

نمایش مشخصات فاطمه مددی نگاهی به کتاب های داخل غرفه می اندازم.کتاب های کهنه و رنگ و رو رفته که هر کدام بخشی از تاریخ زمان را در ذهن آدم تداعی میکند. اولین کتاب را بر میدارم و صفحه اول را باز میکنم. تقدیم به دوست عزیزم...تاریخ:1370/1/1 باز هم یک تقدیمی!یاد هایی که به فراموشی سپرده شده اند! به غرفه ی دیگر میروم

ملعبه ها

نمایش مشخصات فاطمه مددی سه صفحه راکه خواندتامرزقبض روح رفت وبرگشت. کتاب راکنارمی گذارد.ازترس به این فکرمی کندکه دیگر فکر نکند.تلویزیون راروشن می کند.تلویزیون درحال نشان دادن آتش نشان هایی است که باهیجان،تندوتیزدرتلاش برای خاموش کردن آتش اند. باخودش می گوید:چه حالی می داداگرآتش آن دنیاهم بالباس ضدآتش حل می شد

عشق سبز

نمایش مشخصات فاطمه مددی زن جوان درحال گذرازجلوی مغازه بودکه نگاهش به کیف های داخل ویترین افتاد.به طرف مغازه رفت وکنارپسرکی که مشغول تماشای ویترین بود،ایستاد. چنددقیقه بعدپسرک سرش رابلندکردونگاهی به زن انداخت.سپس گفت: -ببخشیدخانم،شماهم عاشق شدین؟ زن نگاه متعجبانه ای به پسرک کردوبعدازمکث کوتاهی گفت:

فلسفه ی کودکانه

نمایش مشخصات فاطمه مددی sبانگاه کودکانه وپرسشگرانه ای دستش رابلندکردوگفت: -اجازه خانوم مربی؟ مربی مهدجواب داد: -بگوعزیزم -دزدآدم بدیه؟ -آره عزیزم -کشتن مورچه هم کاربدیه؟ -خب آره! -پس مامان من دزده! -چرا؟! -چون آدم بدیه -چرا آدم بدیه؟! -چون مورچه کشته!

نامه ی اسرارآمیز!

نمایش مشخصات فاطمه مددی دانشجویی امتحان ادبیاتش راخراب کرده بودوبرای اینکه نمره ی ارفاقی ازاستادبگیرد نامه ای بسیارمحترمانه به استادنوشت. چندروز بعد که نمره اش رادید بسیارتعجب کرد.استاد نه تنهاارفاق نکرده بودبلکه نمره اش را کمتراز آن داده بودکه تصورش رامیکرد. پیش استادرفت ودلیل این کارراجویاشد.استاد

چرک کف دست

نمایش مشخصات فاطمه مددی مثل همیشه ساعت 7سراسیمه ازخواب بیدار شد.نگاهی به ساعت روی دیوارکردوچندثانیه ای توی رخت خواب نشست.سپس بلندشدوبه طرف دستشویی رفت.ازدستشویی که بیرون آمدساعت 7وده دقیقه شده بود.افرادخانه کم کم ازخواب بیدار میشدند.جلوی پشتی کناردیوارنشست وکمی لم دادوبابی حوصلگی به زنش که توی آشپزخانه بودگفت خانوم یه صبحونه ای به مابده بریم پی بدبختیمون

پسرک قصه ی من

نمایش مشخصات فاطمه مددی بیچاره پسرک وقتی بساط ترازو را پهن کرد مشتری نداشت چون همه گفتنداحتمالا ترازویش خراب است. وقتی لواشک فروخت گفتندغیربهداشتی است. وقتی کیک وکلوچه فروخت گفتندحتما تاریخ گذشته است. وقتی مدادودفتر فروخت گفتندگران میدهد. دیگرهیچ چیزنفروخت.بیکارکناردیوارنشست.هرازگاهی اسکناس یاسکه ای جلویش می گذاشتند

بینای نابینا

نمایش مشخصات فاطمه مددی دبستان -آقابچتون بیش فعاله.مدرسه روبهم زده.باهمه دعوامیکنه. -این حرفاچیه!بچم زرنگه. راهنمایی -آقابچتون فقط بلده کتک کاری کنه.بچه هاازدستش آرامش ندارن.یه فکری به حالش بکنین. -چه فکری کنم.خب بچم قویه. دبیرستان -آقابچتون نیازبه روان پزشک داره.اینجوری نمیشه. -یعنی چی آقا.مگه بچم دیوانست! چندین سال بعد -آقای دکتر توروخدایه کاری برابچم بکنین

آقای نویسنده

نمایش مشخصات فاطمه مددی اولین جلسه ای که استاد ازاو خواست داستانش رابخواند دلهره ی شدیدی داشت.احساس میکرد داستانش درمقابل نگاههای تیزبین استاد و شاگردان قدیمی مسخره یابچگانه به نظربیاید.اما تصمیم گرفت به این افکاراسترس آور غلبه کند بنابر این دل به دریازدوباصدای بلند شروع به خواندن کرد.درحین خواندن احساس میکرد رفته رفته ارامش به اودست میدهدواسترسش کمترمیسود

من ودوستم

نمایش مشخصات فاطمه مددی عصر تابستان بودوهوا طبق معمول گرم.جوانک خسته و آشفته در پیاده رو قدم بر میداشت.از دو روز پیش که کیفش را دزد زده بودهمین حال را داشت اما آشفتگیش از چیز دیگری بود. او از گم کردن دوستش ناراحت بود از گم کردن عشقش. از گم کردن دوستی که سالهاست مونس لحظه های تلخ وشیرین زندگیش بوده وحالا نمیدانست چه بلایی سرش آمده