معرفی شهره کبودوندپور


شهره کبودوندپور
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 2 بهمن 1357
کشور: ايرلند شهر: تهران
shohrekpour@yahoo.com
به شدت عاشق انسانیت و میهنم هستم
صادق و صمد(چوبک و بهرنگی) چراغ راهم بوده اند. از ظلم گریزانم و ظالم را تاب نیاورم
با شعار "آخرین سنگر سکوته"بسیار مخالفم و فریاد قلم را از شمشیر بران تر می دانم
shohrekpour@yahoo.com


آخرین داستان ها ارسالی

معجزه گر ۳

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور از مینی بوس که پیاده شدم!چمدانی نداشتم و سبکبال بودم. کنار شانه ی خاکی جاده خم شدم تا بند کتانی های رنگ و رورفته ام را محکم کنم ! سایه ای از کنارم گذر کرد؛سر بلند کردم. پیرمردی بود سالخورده و نورانی! از آن چهره هایی که نگاهش به آدم قوت قلب می دهد شبیه امام بابا! تازه فهمیدم همسفر بوده ایم !پرسید : _ مقصدت کجاست دخترم؟ _ ده بالا ! قبلا هم آنجا بوده ام

گنج پنهان(مینیمال)

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور آخرین شعاع خورشید از پشت ویرانه های شهر در حال وداع بود! قبل از طلوع ستاره ها! مرد؛ خرامان و آهسته گنج یابش را روی تلٍ آوار تکان داد و لحظاتی بعد٬با صدای بوق آن لبخند بر لبانش نقش بست! بیل را برداشت و شروع به کندن کرد. صورت دخترک را دید با موهای طلایی!! گوشواره هایش را به تاراج برده بودند اما هنوز نفس می کشید

که عشق آسان نمود اول...

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سرتاسر خونه رو مثل دسته ی گل مرتب کرده بود! حتی گوشه ی رومیزی آشپزخونه رو تنظیم کرد، تا با گوشه های دیگه قرینه باشه. توی تنگ شیشه ای گوشه ی ظرفشویی با احتیاط آب ریخت و گذاشت تو یخچال! یه کیسه زباله ی نو برداشت و توی سطل استیل زیر کابینت انداخت! روتختی رو عوض کرد و پرده ها رو کشید و زیرپرده ای رو مرتب کرد

سازهای شکسته

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور به نام خدای چکاوکها ساززنها با لباسهای سراپا سفید بر صندلیهای خود نشستند. رهبرارکستر با کت فراک مشکی و دستکش و موهای سپید جلوی حضار تعظیم کرد و سپس میزانه* را از وسط به دو نیم کرد! جمعیتی که سوت و کف می زدند لحظه ای سکوت کردند. آنگاه رهبر ارکستر چند گام به عقب بازگشت و پارتیتور* را برداشت و به جلوی سِن بازگشت

خانه تکانی!

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور sزن، تکه ای از روزنامه ی روز قبل! را برداشت و شیشه های غبار گرفته را برق انداخت! شنیده بود شیشه ها، این بار، تمیزتر می شوند...!

زق زق سینه

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور آدما عجیب غریب نیستن اما بعضی وقتا، بعضی جاها نقطه ای از بدن بعضی از آدما می لنگه.یعنی نقطه ای از بدنشون تاب برمی داره، درست اینجاهاست که بعضی از آدما عجیب غریب میشن. منم! زیر مجموعه ی همین دسته م.بعضی وقتا،بعضی جاها یه جورایی عجیب غریب می زنم. یعنی یه نقطه ای از بدنم می لنگه.دقیق تر بگم زیر سینه م تاب برمی داره

آدم برفی

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور رادیو را از بالای رف برداشت و روشن کرد. هواشناسی، خروج توده ی هوای سرد را از شهر اعلام می کرد. صبح بدی را آغاز کرده بود. قناری اش مرده بود . لیوانِ داغ ِچای را در مشتش فشرد. گرما درون رگهایش تزریق شد. پشت پنجره ی اتاق ایستاد و به ریل پوشیده از برف چشم دوخت. روز قبل کودکان، چندین آدم برفی ساخته بودند

ماریا

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور زن جوان از محل کار خارج شد! هوا ابری بود و نزدیک غروب! تا منزل راهی نبود و او ترجيح داد تا در هوای پایيزی کمی قدم بزند. گاهی کنار ویترین فروشگاهها توقف می کرد و نگاهی به اجناس داخل آنها می اندخت. یادش آمد چقدر قبلترها از خرید یک کلاه یا یک جفت دستکش لذت می برد! حالا دیگر آنقدر افسرده

سایه...

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور راهش را گم کرده و خانه ی مرا از روی فانوس آویزان بر تک درخت کنار پنجره ام، یافته بود! سالها منتظرش بودم. این درد مشترک همه ی آدمهایی است که وقتی کسی را عمیق و واقعی دوست دارند باید همیشه انتظار بکشند. به قامت رعنایش چشم دوختم : _ چرا سراغی از من نمی گیری؟ _ خانه ات بیش از حد تاریک است! _ نه اشتباه می کنی

برگ آخر

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور وقتي مرگ، تنها اميد زندگي مي شود، معيارها در ذهن آدم تغيير مي كند، خيلي چيزهايي كه قبلاً زيبا بود، ديگر زيبا نيستند، و خيلي زشتيها ديگر زشت به نظر نمي رسند... زن، وارد دفتر دبيرستان كه مي شود، پس از احوال پرسي مختصري با همكاران، چادرش را روي رخت آويز، آويزان مي كند و به سمت كلاس دوم مي رود