معرفی محمد حشمتی فر


محمد حشمتی فر
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 24 اسفند 1366
کشور: ايران شهر: مشهد
یک معلول دیستروفی مشهدی هستم که سببش ازدواج فامیلی است با تولد همراهم بوده.
هدفم از ورود به اینجا تمرین نویسندگی است تا روزی بتوانم حرف دلم را با بیانی قوی به هموطنان بگویم.
از هر گونه نظر و انتقاد شما استقبال می کنم و بی رودربایستی می گویم و بی رودربایستی می خواهم بشنوم.


آخرین داستان ها ارسالی

از جیب درمانده(3)

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر امیر با سری که پایین افتاده بود، منتظر جواب مستأجرش نماند و به بنگاه ماشین رفت. پیرمرد بنگاهی پس از نگاهی دقیق به پراید سفید و قدیمی، از بیمه آن سوال کرد و گفت: «آقای پردیسی این ماشین شما را بیشتر از هفت میلیون نمی خرند. اگر شانس بیاورید و مشتری خوبی پیدا شود، سیصد یا چهارصد تومان بیشتر شاید بخرند

از جیب درمانده(2)

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر روزهای هفته و ماه ها می گذشت. روال اداری طی می شد و هر چند وقت یکبار از طرف شهرداری می آمدند و به یک ایراد ساختمان اشاره می کردند. امیر می رفت و هر بار گیج تر و ناامیدتر بر می گشت. چند بار شنیده بود که ارتفاع سقف پارکینگ بالاست. این شد که با تخته و میخ آن را پایین کشید. فردا مأموری که

از جیب درمانده(1)

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر صبح بود ونم نم باران را می شد از پشت شیشه های براق «سوپر محله» دید. بچه های این شیفت با کیک، کلوچه و بیسکویتهایی که خریده بودند به طرف مدرسه راه افتادند. این شد که امیر روی صندلی جلوی فریزر نشست و مشغول تماشای باران شد که مردی کت و شلواری و پوشه به دست به مغازه آمد. آشنا نبود. به قفسه ها توجهی نداشت

عاشقان کهنسال

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر عاشقان کهن سال کیسه و لیف حاج امیر که تمام شد، آمنه با سطلی به روی او آب ریخت تا خود را بشوید. میله های نصب شده به دیواره های حمام نیز کمکی بود برای برخاستن و سرنخوردن در سطح لغزان این چهاردیواری کوچک. اما در راهرو و هال هم یک دست آمنه به دیوار بود تا وزن سنگینش را نگه دارد و دست دیگرش به زیر شانه ی حاج امیر که از بدن برهنه و استخوانیش آب می چکید

اینو بگیر؛ اونو نگیر

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر تازه نگاهم به سر در دانشگاه افتاده بود که پیامک آمد. از طرف مادر تینا بود. با دعا و صلوات صفحه را باز کردم. نوشته بود: «آرزوجان برای تینا دعا کنید. پیوند مغز استخوانش جواب نداد!» با چشمان اشک آلود و ذهن درگیر، می دانستم حتی یک کلمه از یک جمله ی استاد در سرم فرو نمی رود. بنابراین به پارک همان حوالی راه کج کردم

گریز از عاقبت تکراری

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر کتاب را بست و با قدرت به روی میز سر داد. برخورد آن با کوهی که باید در قله اش جا می گرفت، به مانند دینامیت همه را پخش زمین کرد. این امر صحنه ی پاستور بازی بچه ها را برای نجمه مجسم کرد. بر این تصور ناخواسته خندید و سریع صورت به حالت اول برگشت. با یک تار مو که تا لب جسته، درگیر بود. حال شانه

حاجی زیارتی ها2

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر -خب بابابزرگ، اون مرتیکه می خواسته ببینه نشگی تو زیارت چه حالی میده. تو چرا فردین بازیت گرفت؟ خنده حضار که ترکید، حاج قدیر گفت: «از دست این جوونای امروز. از دین و ایمون که چیزی حالیشون نیست. کم مانده با خدا و خانه خدا هم شوخی کنند! احترام بزرگتر رو هم نمیدونن چیه!» با برخاستن مهمانی که کنار حسین بود؛ بهروز جای او را گرفت

حاجی زیارتی ها1

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر کوچه شلوغ بود و حسین نمی توانست ماشین را به پارکینگ خانه ببرد. به جمعیت که نگاه کرد؛ چشمش به پارچه سفیدی افتاد. نقش کعبه و حرم پیامبر در آن نمایان بود. میان نوشته های پارچه نیز، اسم حاج قدیر به وضوح می درخشید. پس حسین آهی سر داد و ترمزدستی را جلوی سوپری سر کوچه بالا کشید. پیاده رو را که می پیمود، صلواتی مثل بمب ترکید

نقطه خطر

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر وقت ملاقات تمام شده و جعفر پریشان تر از قبل به بند بر می گردد. هر کس از دور ببیندش و نداند که اینجا زندان است، گمان می کند او مست کرده. زیرا پاها در اختیارش نیست. مصطفی که دقایقی است او را می پاید، با افتادنش به روی تخت، فوری به سمتش می دود. -چی شده رفیق؟ حالت خوبه؟ -چیزی نیست. فکر کنم فشارم افتاده

بدبیاری2 (خانه موقتی)

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر خانه سوت و کور، و جلوی در سر و صدا بود. آیدین، ناظر بپاکنندگان آشوب بود. ترانه با غصه رفت تا به در و دیوار نگاه آخرش را بی اندازد. -مامان بیا دیگه. بابابزرگ منتظره. همه راه افتادند. آیدین سوار بر یکی از کامیونها وسایل را به خانه ای که در آن سوی شهر رهن کرده بود برد و تک کامیونی به دنبال ماشین پدر ترانه راه افتاد