معرفی نعیمه میرزاعلی


نعیمه میرزاعلی
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 1 فروردين 1354
کشور: ايران شهر: آق قلا


آخرین داستان ها ارسالی

خوشبخت مردن

نمایش مشخصات نعیمه میرزاعلی نوریاقدی کارد قصابی را به سوهانی که در دست داشت کشید و بعد چند بار سایش ، لبه ی آن را به سمت نور خورشید صبحگاهی گرفت . کریم یقه ی پیراهنش را بالا داد نگاهی به آسمان انداخت و گفت : فکر کنم روز گرمی در پیش خواهیم داشت باید زودتر شروع کنیم و سپس رو به نوریاقدی کرد وگفت : تیز شد ... بسه دیگه

گله دارم

نمایش مشخصات نعیمه میرزاعلی خدایا گله دارم ازت ...از اینکه حسم را آنقدر شفاف آفریدی که تجلی می شود برای آنانی که نمی خواهم درونم را ببینند و گله می کنم از اینکه نمی توانم بر احساس خود فائق آیم حس ظریفی که در نهادم نهادی و مرا گریزی از آن نیست . حسی که برای بنده ای ضعف است و برای بنده ای قدرت . گله از خود دارم که

سوغات فرنگ

نمایش مشخصات نعیمه میرزاعلی کامبیز خان همچنان می خواند ، بلند و بی پروا ... صدای موسیقی ضبط اتومبیل در میان صدای کامبیز خان گم شده است . فرمان اتومبیل را با دو دست چسبیده و سرش را با نوای آهنگینش می چرخاند . سرعت اتومبیل با هیجانات کامبیز خان کم و زیاد می شود گاهی پدال گاز را می فشارد و زمانی که قطعه ای از

سقوط

نمایش مشخصات نعیمه میرزاعلی پاهایم دیگر قدرتی ندارند اما مجبورم باز هم بگردم شاید پشت آن خاکریز خاکستری که لایه های برف نتوانسته سیاهی اش را پنهان کند بیابمش . می دانم اگر پیدایش کنم از این وضعیت اسفناک رها خواهم شد . یک مقدار کم نیز برایم کفایت می کند . تکه ای نان خشک کپک زده و یا مشتی غذای گندیده ، به اندازه

در مدسه ی ما ( قسمت آخر)

نمایش مشخصات نعیمه میرزاعلی در روستای ما بیشتر دختران بعد از اتمام دوره ی دبستان مجبور به ترک تحصیل می شدند . در هر شرایطی ، با هرگونه توانایی مالی . دختری که درسش تمام می شد باید می نشست و قالی بافی و خانه داری یاد می گرفت . یعنی بالغ شده بود و صحیح نبود همچون پسرا سوار اتوبوس ، به شهر برود و درس بخواند . این کار برای دخترا جایز نبود، زشت بود

در مدرسه ی ما (4)

نمایش مشخصات نعیمه میرزاعلی بچه ها با سری فرو افتاده پای تخته سیاه صف بسته و منتظر تنبیه بودند ... معلم ترکه به دست جلوی هر شاگردی که می ایستاد بچه ها کف دستانشان را می گرفتند سمت معلم . رام...، مطیع ...، بدون هیچ مقاومتی . انگار حق خود می دانستند که کتک بخورند و تحقیر بشوند . چون مجرمان گردن کج کرده و در انتظار

در مدرسه ی ما (3)

نمایش مشخصات نعیمه میرزاعلی سال تحصیلی جدید شروع شد . میرفتم کلاس پنجم . آخرین مقطع دبستان و بعد از آن برای بعضی دخترا یعنی خدا حافظ مدرسه . کتابها توزیع و جایمان روی نیمکت ها مشخص شد . مثل همیشه بلندترها ته کلاس وکوتاه ترها جلو می نشستند . موسی در ردیف اول ، ستون نیمکت پسرانه می نشست و اراز بی قواره ردیف آخر

در مدرسه ی ما (2)

نمایش مشخصات نعیمه میرزاعلی ...آن سال معلمی تازه وارد تو مدرسه داشتیم . مردی بود قد بلند با موهای پرپشت و سیخ سیخی . چشمهای ریز و چهره ای عبوس داشت . نمی دانم چرا هیچ وقت نتوانستم به آن به چشم یک معلم نگاه کنم . یادم میاد وقتی معلم کلاسمان مثل همیشه انشایم را روی تابلوی اعلانات مدرسه چسبانده بود این معلم ،نظر

در مدرسه ی ما (1)

نمایش مشخصات نعیمه میرزاعلی کلاس چهارم بودم . آن سالها بیشتر روستاها فاقد مدرسه بودند روستای ما مدرسه ای داشت فرسوده ، با پنج کلاس درس . یک دفتر ،آبدارخانه ای کوچک و یک اتاق موکت شده که نماز خانه ی مدرسه بود . کلاسها همگی تقریبا چهار در چهار متر مساحت داشتند و برای آن دوره که شمار شاگردان به ندرت از انگشتهای دست تجاوز می کرد یک سالن بزرگ به حساب می آمد

دوست بی ریا

نمایش مشخصات نعیمه میرزاعلی هاجر خانم توی اون شلوغی عروسی پا به پا می کرد و منتظربود تا جایی تعارفش بشه و بنشینه . بالاخره میزبان به سراغش آمد و بعد از سلام و تعارفات زنانه که در این گونه مواقع دوچندان می شود ، او را به اتاقی راهنمایی کرد و به جمع دوستان مشترک رساند و خود برگشت تا به مسئولیت خطیر خود که همانا