معرفی حسین مازوجی


حسین مازوجی
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 3 تير 1370
کشور: ايران شهر:


آخرین داستان ها ارسالی

چراغ قرمز

نمایش مشخصات حسین مازوجی sپشت چراق قرمز بود و لبخند میزد. انگار که از این وضعیت راضی است. نه بوق می زد و نه عصبانی بود و نه حتی منتظر سبز شدن چراغ بود. برایش قرمز و سبز فرقی نداشت؛ چون او «خود»خواه نیست.

استاد سیگاری

نمایش مشخصات حسین مازوجی استاد سیگاری (1)* توی راهروی اساتید دانشگاه چرخ می زدم که با پُک زدن سیگار جوانی حدود 28 ساله روبرو شدم . می خواستم تا یک بار هم شده جلوی این طور بی قانونی ها بایستم . گفتمش : سیگار کشیدن طبق قانون و اخلاق در این مکان ممنوع است. خاموشش کنید . اما او خیلی خود را بزرگ می دید . مرا به توقف

زندگی سوسکی

نمایش مشخصات حسین مازوجی زندگی سوسکی یعنی مانند یک سوسک در خانه نشستن . یعنی خوابیدن تا یازده ظهر و بعدش لم دادن جلوی تلویزیون و قهقه زدن . بعدشم دوش گرفتن و سفارش ناهار با پیک موتوری و جلوی تلویزیون با حرص و ولع ناهار خوردن . بعدش باز لم دادن و چرت زدن پس از سنگینی ناهار و دوغ و آروغ بعدش . زندگی سوسکی یعنی

توقع یک پیرزن

نمایش مشخصات حسین مازوجی داشت با دوچرخه و با سرعتی زیاد از پیاده رو عبور می کرد و هر وقت به پیادگان می رسید ، با صدای بوق بوق دهانش ، دیگران را به کنار رفتن وادار می کرد . پیرزنی را در پیاده رو دید که با صدای او کنار نمی رفت . لجش گرفت . تصمیم داشت تا از کنار پیرزن طوری عبور کند که احتیاجی به ترمز کردن نباشد

دوست به ظاهر دشمن !

نمایش مشخصات حسین مازوجی مدتی بود که از احمد خبر نداشتم . از موقعی که دانشگاه مون تمام شد ، دیگه ندیده بودمش . دوست داشتم فرصتی پیش بیاید تا هم دیگه رو ببینیم و خاطرات مون رو زنده کنیم . بهش زنگ زدم ، جواب نمی داد . دوباره تماس گرفتم اما انگار نه انگار. پیامک زدم که منم ، حسین ، چرا گوشی رو جواب نمی دی ؟ باز هم پاسخی نیامد

معشوق ، بدون من !

نمایش مشخصات حسین مازوجی کم کم ، با پاهایی از جنس لرز ، با صدایی در گلو مانده ، و صورتی کم کم سرخ شده به او نزدیک می شدم . هر اندازه که فاصله مان کم می شد ، واژه های انتقال معانی هم کم می شد . دوست داشتم بیشتر نگاهش کنم ... . اما بالاخره پیشنهاد خواستگاری خود را با کلماتی به هم ریخته ، بر سر زبان راندم . او خیلی ساده و بی خیال مرا گفت که قرار ازدواج اش با کسی دیگر است

رفتگر

نمایش مشخصات حسین مازوجی توی رخت خواب ، زیر لحاف بودم که صدای زنگ خانه ، ناجوانمردانه مرا بیرون کشید . با بی حالی هر چه تمام ، خود را عین معتادها بیرون کشیدم و سلانه سلانه به سمت در رفتم . دوستم علی بود. قرار بود که ساعت 5 به استادیوم قدس برویم . از او پرسیدم که چرا ساعت چهار آمده . با خنده گفت : حسین الان ساعت 5 است