معرفی سعید پرمشکانی زاده


سعید پرمشکانی زاده
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 16 فروردين 1366
کشور: ايران شهر: شیراز
بچه که بودم هم دوست داشتم خلبان بشم هم دزد.باورتون نمیشه؟ نباید هم بشه
اما با داستان نویسی همه کاره شدم.و خوشحالم
این هم وبلاگ منه غیر از داستان ،روز نوشت هم مینویسم اونجا،چون به نظرم روزنوشتها میتونه کمک بسیاری به ما بکنه و از همدیگه تجربه کسب کنیم.
www.parmeshkanisaeed.mihanblog.com


آخرین داستان ها ارسالی

فستیوال بی زمانی

نمایش مشخصات سعید پرمشکانی زاده لحظه هماهنگ شده این بار و ساعتم صامت! فرش اتاقم شده همه کودکانم و خاموشند این تخمه ترکه هایی که بعضا تایپ شده اند. جیغی که از دیوار میشنوم،پایان میدهد در ذهنم تصویر مات رویای آینده ام را و لحظه ایی دیگر جیغش ضعیف تر میشود و من خوابم. میخوابم،نه چنانی که تو؛ دستهایم را با جوهر سیاه

چرخش

نمایش مشخصات سعید پرمشکانی زاده sهمین گونه سمج، به سرش می تابید خورشید و او همچنان با پای برهنه، به دنبال ردی بود که جا مانده، از آخرین دو لنگه کفش.  #(بمثابه مربع) همین گونه یخ زده، در خونش منجمد می شد قلب یخ زده! او همچنان با پای برهنه، به دنبال ردی بود جا مانده، از آخرین دو جاپای برهنه.

کنسرو

نمایش مشخصات سعید پرمشکانی زاده باز امشب وقتی در کنسرو باز شد، همه ی لوبیاها با هم بحث میکردند. یکی گفت: آقایون و لوبن های محترم. رای می گیریم! دومی گفت: برای چی رای می گیریم؟ سومی: برای خورده شدن یا خورده نشدن ! چهارمی شاعر بود، بیچاره: خورده نمی شویم ! پنجمی: ما ماهیت این موجود را نمی دانیم. ششمی: او خورنده است

کولی

نمایش مشخصات سعید پرمشکانی زاده امروز صبح از وقتی که دیدمش یه بند داشت راجع به جون کندن و احساس خفگی و امکان نبود بستر کافی برای ... _ میشه خفه شی؟ از خودش وا رفت. _ میشه بگی ، چرا وقتی که سعی می کنی یکی دیگه بشی، میای سراغ من؟ آروم گفت: چرا اینجوری فکر میکنی! سوال نپرسید، تعجب کرد. _ آخه تو این کارو می کنی

اختاپوس

نمایش مشخصات سعید پرمشکانی زاده همه چیز از یه فکر احمقانه شروع شد. خودمم ابرازش کردم.راحت تو چشماش زل زدم و گفتم : بهتر نیست از یه راه دیگه بریم؟ اونم در کمال عشق و صفا پیشنهادمو پذیرفت. بعد پرسید مگه تو راه دیگه ای هم سراغ داری؟ سوالو جوری میپرسه انگار جواباشون هم میدونه.خود شیفته! البته همه ی زنا درصدی از خود شگفتی دارند، ولی مال اون جوری نبود که آزارم بده

یک روز کامل

نمایش مشخصات سعید پرمشکانی زاده پنجشنبه { یک روز کامل} 18:30 مانده غریب میان امواج ، غرق در بلم تکنفره اش و نمی داند چگونه اینجاست! جمعه { یک روز کامل} 18:30 مانده غریب میان امواج و نمیداند کدام سوی ساحل و کدام سوی به سمت اقیانوس میرود. شنبه { یک روز کامل}18:30 مانده غریب میان امواج و فقط این را میداند که نه گرسنه

کجایم؟

نمایش مشخصات سعید پرمشکانی زاده هو انگار آن بالا، به دور از چشمان ستمگر دیگران، به دور از صدای تاس روی تخته ی بازی مرموز امروز،بمب اتم افتاده است. انگار یخ هزاران ساله ی یخچال دلم،در پوسته ی استیل مرغوب ایتالیایی اش آب نمیشود حتی اگر دستان تو از خود زرتشت، از بلند ترین قله های آتشفشانی آمده باشند. اصلا انگار

تاکسی

نمایش مشخصات سعید پرمشکانی زاده هو زول زده بود توی شیشه بخار گرفته ماشین، هیچی نمیگفت ، به نظر میرسید داره به قطراتی که از روی شیشه ماشین سر میخور دن پایین نگاه میکرد.اما این همه ی مطلب نبود اون شب توی تاکسی داشت خودشو تو شیشه میدید، تصویری مات و نامفهوم از خودش، به این فکر میکرد که هرجای دنیا

کاروان

نمایش مشخصات سعید پرمشکانی زاده هو کاروانی شباهنگام در جایی اتراق کرد.همه خسته و تشنه و گرسنه بودند روي صورت هایشان جای سیلی آفتاب مانده بود. تاولها از کف پای مسافران کم بضاعت به میان انگشتان پایشان رسیده بود. همه تقریبا مثل هم بودند، فقط اشتر سواران حال بهتری داشتند. کاروانی شباهنگام در جایی اتراق کرد که ساربان

چی بگم؟

نمایش مشخصات سعید پرمشکانی زاده انگار داری پاسبونی میدی٬توی یکی از بیابون های برهوت و یکم مرتفع این شهر و مرددی که اسلحت رو بندازی تو پادگان و از همون حریمی که تو پاسبونشی ٬ از بالای سیم خاردارا بزنی بیرون و هرگز هم بر نگردی... استدلالت هم این باشه که: لزومی نمی بینم از یه مشت خس و خاشاک وسط بر و بیابون ساعت ۵/۲ نصف