معرفی رضا پرواز


رضا پرواز
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 15 دي 1370
کشور: ايران شهر: شیراز


آخرین داستان ها ارسالی

پدرانه

نمایش مشخصات رضا پرواز روبروی هم ایستاده بودند. هرچند بنظر می رسید که با هم صحبت میکند اما برادر کوچکم بیشتر حرف میزد و پدرم فقط گه گاه کلماتی بریده و کوتاه را به زبان می آورد. شوق در چشمان برادرم موج میزد نمیدانم شاید درباره ی دوچرخه ی جدید پسر همسایه حرف میزد. اما انگار جاهایشان را با هم عوض کرده بودند

اولین شب گشتی

نمایش مشخصات رضا پرواز هوا خیلی سرد بود، خیلی سردتر از آنچه که قبل از بیرون آمدن از آسایشگاه تصور می کردم و حتی خیلی سردتر از آنچه که نگهبانهای شب گذشته توصیف کرده بودند. تا می توانستم لباس پوشیده بودم: زیرپوش، گرمکن کفنی مخصوص ارتش، بافت استتار کویری، فرنچ و آور ویک بارونی بلند پلاستیکی روی همه ی اینها

من و آجرهای سرخ "اولدترافورد"

نمایش مشخصات رضا پرواز ماجرا از خیلی وقت پیش ترها شروع شده بود، اما اوجش همان چند سال پیش بود. آن روزها وقتی اهداف و آرزوهایم را در ذهنم مرور می کردم اولویت دوم یا سوم "اولدترافورد" بود، یعنی دیدن یکی از بازی های منچستریونایتد از نزدیک. با خودم می گفتم اگر فقط یک روز از عمرم باقی مانده باشد تمام دارایی ام را می فروشم و به منچستر می روم

لالایی

نمایش مشخصات رضا پرواز تنهایی یعنی اینکه وقتی نیاز داری کسی نباشد تا با او حرف دلت را بزنی. شاید کسانی باشند که با آنها بیرون میروی، خوش میگذرانی، شام میخوری و میخندی اما اگر نتوانی با آنها حرف بزنی بدون شک تنهایی... روی تخت دراز کشیده بودم و با خودم فکر میکردم که چقدر تنها هستم "عمو میشه واسم یه داستان

سوغات جنگ

نمایش مشخصات رضا پرواز خولیو تازه شروع کرده بود به خواندن: If you go away, on the summer day Then you might as well, take the sun away ویلیام برای آخرین بار در شهری که تمام عمر بیست و چند ساله اش را در آن بود و از هر گوشه اش خاطرای داشت، بهمراه نامزدش جنیفر در ماشین نشسته بود. مشروب ملایمی می نوشیدند و سیگار دود می کردند و درباره ی آینده ای دور از دسترس و زیبا صحبت می کردند

هدیه ای برای باد

نمایش مشخصات رضا پرواز کف دستم بود. شاید یک یا دو ساعت یا بیشتر یا کمتر نمی دانم، اما خوب می دانم در چه فکری بودم. همانطور که به چشم هایش خیره شده بودم، بدنبال این بودم که استفاده ای از آن بکنم. چند وقتی می شد که بلا استفاده مانده بود، از همان وقتی که او رفته بود. دست آخر به این نتیجه رسیدم که فقط به درد سوزاندن می خورد

کودکانه ، معصوم

نمایش مشخصات رضا پرواز پسرک با دستکش شال گردن و کلاه پشمی ای که مادرش برایش بافته بود درحالی که روی تک پنجه اش ایستاده بود تا بتواند آنها را خوب ببیند و گونه ها و نک بینی اش از شدت سرما سرخ شده بود،کف دستها و نک بینی اش را به آن شیشه ی سرد و بزرگ چسبانده بود، چشم هایش گرد شده بود و بخاری که از دهان باز از تعجبش بیرون میزد شیشه را تار میکرد

خواب تکراری

نمایش مشخصات رضا پرواز خسته بودم. خیلی خسته. نه توان ونه حوصله ی انجام هیچ کاری را نداشتم. روی صندلی نشسته بودم، سرم را میان دست هایم گرفته بودم و شقیقه هایم را ماساژ می دادم. پاساژ شلوغ بود و پر از صدا، صدا هایی پوچ که درد سرم را تشدید می کردند. تا سرم را بلند کردم او را دیدم. شاید یک دهم ثانیه، بعد مثل سایه ی یک شبه به راهروی ته پاساژ سرید

نوازنده ی فرتوت

نمایش مشخصات رضا پرواز نوازنده ی فرتوت از پشت او را می دیدم. لباس های وصله خورده و زخمی، او را از آنچه که بود خمیده و فرسوده تر نشان می داد. سازش تلفیقی بود از سه تار و ویولن. در واقع سه تاری بود در اندازه ی ویولن که آرشه هم داشت. درست مثل خودش فرسوده و شکسته. آرام وشمرده راه می رفت. چند قدم آرشه را در دست می