معرفی پرنیان شمسی


پرنیان شمسی
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 10 دي 1380
کشور: ايران شهر: تهران
داد و بیداد ازاین روزگار
ماه رو دادن به شب های تار

هعیییی بارون....


آخرین داستان ها ارسالی

حامله

نمایش مشخصات پرنیان شمسی مرد پوفی که و خودکار آبی رنگش را بین برگه های سررسید گذاشت و پرسید : چندماهته؟! زن با صورتی شکسته و پیشانی پر از عرق به بیرون از پنجره به بازی بچه ها نگاه میکرد، با صدایی ضعیف و خش دار پاسخ داد : پنج ماه _دختره یا پسر؟! _دختر مرد نگاه مشکوکی به زن اانداخت و پرسید : شوهرتم میدونه؟! زن برگشت دست و پایش بسرعت شروع کرد به لرزیدن و گفت : نه

گم گشته

نمایش مشخصات پرنیان شمسی امروز مثل هرورز بود ، مثل همه ی روزها ، مثل همیشه در حال نوشتن داستان ( گم گشته) بودم روی صندلی چر خدارم نوشسته بودم و هی چرخ می خوردم ، برگه ای روی میز قهوه ای ام گذاشته بودم و سعی می کردم جمله سازی های داستان خوب باشد . در همین حال بودم که ناگهان زلزله ای بسیار بلند آمد و تمام وسایل

یک تجربه قد یک دریا

نمایش مشخصات پرنیان شمسی تا حالا شنیدید که می گن : تا توانی پیش کس مگشای راز؟ فکرکنم در این داستانم به این موضوع خیلی اشاره کردم بخون و نظر یادت نره: هرکسی توی این دنیا دلش را به یک چیزش خوش می کنه و به داشتن آن استعداد شئ و یا حالا هرچی افتخار می کنه. مثل یک نقاشی روی بوم می مونه که نقاشش به این نقاشی افتخار

کارگاه شجاع قسمت دوم ملکه ی بدجنس

نمایش مشخصات پرنیان شمسی آقا این شجاع ما که یادتونه؟ وای به حالتون اگه از یادت برده باشیدش خخخخخ داشتم میگفتم یکمی فکر کرد و بازم فکر کردو یکمی دیگه هم فکر کرده تا به این نتیجه رسید که لشکر خودش را جمع کنه راه افتاد رفت و رفت و رفت تا که رسید به یک قلعه ی بزرگ که معلوم بود مال آدم های اشرافی است جون شما از آن

کاراگاه شجاع قسمت یکم :شروع فاجعه

نمایش مشخصات پرنیان شمسی اخباری که در روزنامه ها زیاد شده: باستان شناسان توانستند معبدی بزرگ در مصر کشف کنند که از نظر قیمت میلیار ها ارزش داره در اون مجسمه ای هست که تا به حال هیچ باستان شناسی آن را بیرون نیاورده کشور مصر ازما درخواست کمک می کند تا باهم بتوانیم مجسمه گران قیمت را از آن معبد بیرون بکشیم

شهر خیالی من 1

نمایش مشخصات پرنیان شمسی مداد را تو دستم غلت می دادم و به ادامه ی داستانم فکر میکردم چه طور ادامه اش را بنویسم؟ اسم داستانم شهر خیالی ما انسان ها بود اما گیر کرده بودم. آسمان شهرم بنفش بود و در شهر خیالیم پرواز میکردم راه نمیرفتم و با مردمی خوب و دلسوز زندگی می کردم که یکدفعه ....... پرنیان بیا دختر عموت آمده

داستان آقای گرسنه

نمایش مشخصات پرنیان شمسی روزی بود روزگار بود مرد گرسنه مثل همیشه گرسنه اش بود پس سریع یخچالش را باز کرد وفریاد کشید: آهای مرد سرما من گرسنه هستم یا تا فردا برایم غذا بیار یا تو را می خورم . مرد سرما از ترس مرد گرسنه تو بخاری اش فریاد کشید : آهای مرد آتش سریع برایم غذا بیاور وگرنه تو را به جای غذا می خورم . مرد

دنیای کلاغی ( قسمت چهارم )

نمایش مشخصات پرنیان شمسی آنچه گذشت: سارا با کلی دردسر توانست بچه کلاغ خود را برگرداند. حالا بچه کلاغ سارا بزرگ شده بود کلاغی بالغ بود . پرواز میکرد و...... سارا هم بزرگتر شده بود و خیلی داناتر شده بود . روزی ننه بزرگ که بیمار شده بود سارا را صدا زد سارا پیش ننه بزرگ نشست ننه بزرگ لبخندی به سارا زد و بعد

دنیای کلاغی(قسمت سوم)

نمایش مشخصات پرنیان شمسی آنچه گذشت: سارا فهمید که بچه کلاغش زنده است و حالا به دنبال اوست. ننه بزرگ از خرید آمد وگفت: سارا بدو بیا برات میوه آوردم ها ؛ جوابی نشنید . دوباره سوال خود را پرسید و این بار هم جوابی نشنید . ناگهان تمام میوه ها از دستش افتاد و به سرعت در خانه به دنبال سارا میگشت . سارا نبود فقط چیزی که پیدا کرد نقاشی یک زن و یک مرد دماغ گنده بود

دنیای کلاغی ( قسمت دوم )

نمایش مشخصات پرنیان شمسی آنچه گذشت: سارا بخاطر اینکه بچه کلاغش مرده بود دیوانه شده بود و فکر می کرد خودش هم کلاغ است . ننه بزرگ ماجرا را برای روانپزشک تعریف کرد. روان پرشک دستی به ریش سفیدش کشید و بعد نگاهی به سارا انداخت و از او پرسید : چرا فکر میکنی که کلاغ هستی؟ سارا گفت: چونکه من واقعا کلاغ هستم انسان ها من را در شهرشان زندانی کردند و نمی زارند پرواز کنم و بروم