معرفی سعیده پهلوان کندر شریفی


سعیده پهلوان کندر شریفی
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 29 آذر 1351
کشور: ايران شهر: تهران
نوشتن رادوست دارم پس می نویسم!


آخرین داستان ها ارسالی

خیلی نزدیک

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی برای آخرین مرتبه پول‌های توی کیفش را شمرد و در ذهنش با موجودی کارتش جمع زد. بعد با اطمینان دست همسرش را گرفت و به سمت مغازه رفت. فروشنده وقتی مشتری‌ها را دید، ریموت را زد و درباز شد. زن و مرد وارد مغازه شدند. فروشنده به گرمی به آنان خوش‌آمد گفت. زن با اشتیاق به ویترین‌ها نگاه می‌کرد

دیگر به او فکر نمی کنم!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی امروز اولین روز از فصل جدید زندگی منه! چون تصمیم گرفتم دیگه به کسری فکر نکنم. سه ماه تموم نشستم و غصه خوردم چی شد؟ خوبه برم استخر! مشاورم گفت ورزش خیلی خوبه! ولی نه! کسری استخر دوست نداشت! هر وقت می‌رفتم استخر می‌گفت همه خونه بوی کلر گرفته! شوخی می‌کرد! ولی ورزش که فقط شنا و استخر

زندگی واقعی واقعی واقعی

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی در را باز کرد و وارد خانه شد. طبق عادت همیشگی اول ساعت را نگاه کرد. ساعت شش و نیم بود. فکر کرد فقط چهار ساعت طول کشید! دوباره از ذهنش گذشت چقدر در این چهار ساعت تغییر کردم. به اتاق رفت تا لباسش را عوض کند. چشمش به آینه که افتاد ناخودآگاه زیر لب زمزمه کرد: من چه‌کار کردم؟! روی تخت نشست و به قلبش رجوع کرد

داستان دست ها

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی دستانش تند و تند کار می‌کرد. دست چپش فاکتورها را برمی‌داشت و دست راستش سریع اعداد روی فاکتور را به کیبور منتقل می‌کرد و چشمانش صفحه مونیتور را کنترل می‌کرد که اشتباهی صورت نگیرد. هرچند دقیقه یک‌بار به دستان همکارش خیره می‌شد و با دیدن انگشتری زیبا که روی انگشتش نشسته بود بی‌اراده آه می‌کشید

نبرد پنج ساله

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی پیروز شدم ! یک پیروزی شیرین و دل‌چسب که برای به دست آوردن آن پنج سال صبر کردم. نه! فقط صبر نکردم. زحمت کشیدم، تلاش کردم، خون‌دل خوردم ولی همه شیرین بود و این پیروزی الآن از همه شیرین‌تر است.آرام و خرامان باهیبت یک ملکه از پله‌های ورودی ساختمان پایین می‌آیم و به سمت آژانس می‌روم که آن‌سوی خیابان منتظرم است

عروسک موطلایی

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی مادر که از اتاق بیرون رفت سریع دستان کوچکش را دراز کرد و موهای طلایی را که در زیر انبوه عروسک‌های خروس و سگ و اردک بود را گرفت و بیرون کشید. عروسکی بود به شکل یک دختر زیبا با لب‌هایی خندان و موهایی طلایی. دلش ضعف رفت. عروسک را بوسید و محکم در آغوش گرفت. دستانش را که در میان موهای لطیف عروسک فروکرد، سوزش انگشتان از یادش رفت

جشن نیکوکاری

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی خیلی خسته بود. هفت هشت روز بود که از صبح ساعت شش می‌آمد سرکار تا شب ساعت یازده دوازده! ولی خوشحال بود. وقتی به اتاق خالی نگاه کرد، خستگی‌اش دررفت. همیشه همین‌طور بود. آخرهای اسفند خیلی سرشان شلوغ می‌شد. او سه سال بود که استخدام‌شده بود ولی کارمندان باسابقه‌تر می‌گفتند که سال‌هاست این جریان ادامه دارد

خانه تکانی

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی اولی: واااای بچه ها بلند شین ببینید چه خبره! وای خونه چه حال و هوایی پیدا کرده! دومی: چه خبرته بچه جون! خوب دارن خونه تکونی می کنن! خونه تکونی که اینقدر سرو صدا نداره! اولی: خونه تکونی؟ یعنی چی کار می کنن؟ سومی: یعنی وقتی بهار نزدیک می شه همه چیز را زیر و رو می کنن، چیزهایی را که نمی

نابغه

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی او نابغه بود. اولین بار پزشکی که در بیمارستان معاینه‌اش کرد این جمله را بر زبان آورد. دکتر گفت: این بچه نابغه است! تا حالا ندیده بودم نوزادی هفت‌ماهه دنیا بیاید و این‌قدر دقیق به دور و برش خیره شود! همین جمله کافی بود تا پدر و مادرش هر جا که می‌نشستند باافتخار بگویند: پسر ما نابغه است و الحق که تشخیص دکتر زیاد هم اشتباه نبود

هم‌زبان

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی به نظر من اینکه جایی باشی و هم‌زبان نداشته باشی خیلی بده ولی از اون بدتر اینه که دوروبری‌ها اصلاً به خودشون زحمت ندن تا زبون تو رو بفهمن. من الآن دقیقاً در چنین موقعیتی هستم و برای همین خیلی حالم بده! آخه یکی نیست به این خانم و آقایان محترم بگه: عزیزان مگه ما تازه بهم رسیدیم؟ طوری