معرفی سعیده پهلوان کندر شریفی


سعیده پهلوان کندر شریفی
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 29 آذر 1351
کشور: ايران شهر: تهران
نوشتن رادوست دارم پس می نویسم!


آخرین داستان ها ارسالی

برای فردا

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی با عجله در کمد را باز کرد. دستانش به سرعت درمیان لباس ها و کیف ها و کفش ها جستجو می کرد. نگران بود دیر برسد و پسرش دچار مشکل شود. به سرعت کیف چرمی مشکی را باز کرد. خدا خدا می کرد سند خانه آنجا باشد ولی نبود. با عصبانیت کیف را گوشه کمد پرت کرد. این کار باعث شد، جعبه کفش قدیمی که کنار کمد بود پایین بیفتد و محتویاتش روی زمین پخش شود

گمشدگان

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی ما گم‌شده‌ایم! باور کردن این موضوع خیلی سخت است ولی باید واقع‌بین بود. هیچ شکی نیست که ما همه باهم گم‌شده‌ایم و امیدی نیست که کسی ما را پیدا کند. اینجا، در این فضای غریبی که نمی‌دانیم کجاست غرق در تاریکی و سکوت و سکون چه کسی می‌تواند ما را پیدا کند! یک روز و دو روز نیست، اگر اشتباه

هشت سالگی

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی تولد هشت‌سالگی‌ام بود. آن زمان برگزاری جشن تولد این‌قدر متداول نبود ولی پدر من عادت داشت برای ما تولد می‌گرفت. مهمان هم دعوت نمی‌کرد، می‌گفت مردم دچار معذوریت می‌شوند که حتماً کادو بیاورند. روز تولد پدرم کیک می‌گرفت و یک دسته‌گل و هدیه. این قسمت هدیه خیلی جذاب بود، یک بسته کادوپیچ شده که هیجان باز کردن و دیدنش ارزش یک سال انتظار را داشت

کوچکترین پادشاه جهان

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی پدرم از دیروز به سلطنت رسید و پادشاه شد و من خیلی خیلی خوشحالم! اصلاً نمی‌توانید تصور کنید این قصری که در آن زندگی می‌کنیم چقدر خوب و راحت است. قصر ما برق دارد و دیشب خیلی راحت با فشار دادن یک کلید همه‌جا روشن شد! یک حمام تمیز و خوشگل با آب گرم دارد و مامان مجبور نیست تو قابلمه آب

حس خوب زن بودن

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی برای بار آخر نگاهی به چهره‌ام در آینه انداختم تا جایی که می‌شد شالم را پایین کشیدم و از همه خداحافظی کردم و از در آرایشگاه خارج شدم. پایم که به خیابان رسید، ضربان قلبم بالا رفت! احساس کردم همه به من و موها و ابروهای رنگ‌شده‌ام نگاه می‌کنند. خیس عرق شدم. آرام از کنار پیاده‌رو حرکت کردم

نبرد واترلو

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی نبرد واترلو ضربه‌ای از پشت به کمرش خورد و تعادلش را از دست داد و پخش زمین شد. گرما و زبری آسفالت سوزش عجیبی در بدنش ایجاد کرد. نفسش بالا نمی‌آمد. در یک‌لحظه کوتاه، یک جفت پای لاغر و سیاه را دید که از کنارش گذشت. فکر اینکه این پسرک نحیف برود و کتاب‌ها را بردارد باعث شد درد و سوزش را فراموش کند

زندگی در سایه

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی احساس می‌کنم رفته! نه اینکه کامل رفته باشد ولی حداقل حضورش کمرنگ‌تر شده! مدتی بود که بدجوری سایه‌اش افتاده بود روی زندگی ما و دلم می‌خواست هر طوری شده از خودمان دورش کنم ولی موفق نشدم و فقط وقتی خودش خواست و اراده کرد کمی از ما دور شد. شاید هم همین نزدیکی‌ها باشد و دوباره بیاید و سایه‌اش را روی زندگی ما بیندازد

همیشه عاشق تنهاست

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی با نگرانی به ساعت نگاه کرد. ساعت یک بعدازظهر بود. فکر کرد کم‌کم از راه می‌رسد! حتی این فکر هم باعث شد ضربان قلبش بالا برود. نگاهی به دور و برش کرد. همه‌چیز مرتب بود. میز ناهار باسلیقه خاصی چیده شده بود، عطر چند غذا در خانه پیچیده بود. جلوی آینه ایستاد و به چهره خودش خیره شد. فکر کرد شاید این لباس را دوست نداشته باشد

پنالتی در دقیقه 94

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی ایستاده‌ام و به روبه‌رو خیره شده‌ام! نقطه سرنوشت‌ساز زندگی من! قلبم به‌شدت می‌تپد! همه سرنوشت من به این چند لحظه بستگی دارد. فقط به آن نقطه نگاه می‌کنم! نقطه عطف زندگی‌ام! فکر می‌کنم تابه‌حال چند نفر توانسته‌اند نقطه عطف زندگی‌شان را به چشم ببینند! ولی سریع این فکر را ازسرم بیرون می‌کنم

آخرین شب از هزار و یک‌شب

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی خانه پر از گل است. مامان هرچه گلدان و پارچ و سطل داشته آورده و گل‌ها را توی آن‌ها می‌گذارد. حتی چند تا قابلمه هم پر از گل شده است. بی‌حوصله نشسته‌ام و به رفت‌وآمدهای مامان نگاه می‌کنم. یک‌ساعتی هست که با گل‌ها سرگرم است. حرفی نمی‌زنم. می‌دانم عاشق گل و گیاه است. مامان مشغول مرتب کردن دسته رزهای صورتی است