معرفی سعیده پهلوان کندر شریفی


سعیده پهلوان کندر شریفی
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 29 آذر 1351
کشور: ايران شهر: تهران
نوشتن رادوست دارم پس می نویسم!


آخرین داستان ها ارسالی

زشت، بد، خوب!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی خسته ام! گشنه ام! داغونم! اینم شد زندگی؟ صبح ساعت شش از خونه رفتم بیرون الان ساعت ده شبه برگشتم! از صبح یک سره کار کردم! از این آموزشگاه به اون آموزشگاه! از این خونه به اون خونه! هی با این آدم های خنگ سرو کله بزن شاید دو کلمه انگلیسی یاد بگیرن! الانم باید تا صبح بشینم و مزخرفاتی که یکی

نگاهی به مهم ترین رویدادهای جهان

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی نگاهی به مهم‌ترین رویدادهای جهان - بفرما خانم! این هم تلویزیونی که بهت قول داده بودم! محبوبه با خوشحالی به تلویزیون کوچک قرمزرنگی که روی طاقچه بود نگاه کرد. دلش می‌خواست دست در گردن شوهرش می‌انداخت و صورتش را غرق بوسه می‌کرد ولی خجالت کشید. یا عجله به آَشپزخانه رفت و ظرف فلزی

فقط یازده ماه

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی استیک نیمه آماده! چه جالب باید خوشمزه باشه! این شرکت‌ها هرروز یک‌چیز جدید می‌سازند! خوبه دیگه! زود و سریع آماده میشه! دو تا بسته سوپ و ژله! این‌طوری بهتره! حالا شد یک سفره کامل! این چیه؟ چه خوشگله! وای جای دستمال کاغذیه! شکل گل آفتابگردان! خدایا! دلم ضعف رفت! فکر کن! این را بذارم روی

صدایی که خاموش شد

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سنگینی بار خسته‌اش کرده بود. با یک دست کیسه بزرگ گل‌کلم و هویج را گرفته بود و با دست دیگر چادرش را. نگاهی به انتهای خیابان کرد و با خودش گفت: فقط دو تا چهارراه مانده! در ذهنش نگاه شاد شوهرش را تصور کرد که با دیدن دبه‌های ترشی خوشحال می‌شود. امیر عاشق‌ترشی بود و او هرسال شهریور و

به‌به (به) اومده!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی از جلوی میوه‌فروشی گذشت. به های درشت پاییزی بارنگ زرد زیبا خودنمایی می‌کردند! صدای پدر در گوشش طنین انداخت: خانم بیا! (به) به بازار اومده! برق نگاه مادر و لبخند زیبایش جلوی چشمانش ظاهر شد! مادر عاشق به بود و پدر به این میوه به چشم یک داروی معجزه‌گر نگاه می‌کرد. وارد میوه‌فروشی شد و از میان به ها، یکی را جدا کرد و سمت فروشنده رفت

فوبیا

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی جلوی در می‌ایستم و برای آخرین بار به اتاقم نگاه می‌کنم. همه‌چیز مرتب و منظم است. هیچ‌وقت اتاقم این‌قدر مرتب نبوده! یعنی هیچ‌وقت زندگی‌ام این‌قدر مرتب نبوده است! بغض گلویم را می‌گیرد. فکر اینکه این آخرین بار است که اتاقم را می‌بینم دیوانه‌ام می‌کند. به آشپزخانه می‌روم. مادر

برای فردا

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی با عجله در کمد را باز کرد. دستانش به سرعت درمیان لباس ها و کیف ها و کفش ها جستجو می کرد. نگران بود دیر برسد و پسرش دچار مشکل شود. به سرعت کیف چرمی مشکی را باز کرد. خدا خدا می کرد سند خانه آنجا باشد ولی نبود. با عصبانیت کیف را گوشه کمد پرت کرد. این کار باعث شد، جعبه کفش قدیمی که کنار کمد بود پایین بیفتد و محتویاتش روی زمین پخش شود

گمشدگان

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی ما گم‌شده‌ایم! باور کردن این موضوع خیلی سخت است ولی باید واقع‌بین بود. هیچ شکی نیست که ما همه باهم گم‌شده‌ایم و امیدی نیست که کسی ما را پیدا کند. اینجا، در این فضای غریبی که نمی‌دانیم کجاست غرق در تاریکی و سکوت و سکون چه کسی می‌تواند ما را پیدا کند! یک روز و دو روز نیست، اگر اشتباه

هشت سالگی

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی تولد هشت‌سالگی‌ام بود. آن زمان برگزاری جشن تولد این‌قدر متداول نبود ولی پدر من عادت داشت برای ما تولد می‌گرفت. مهمان هم دعوت نمی‌کرد، می‌گفت مردم دچار معذوریت می‌شوند که حتماً کادو بیاورند. روز تولد پدرم کیک می‌گرفت و یک دسته‌گل و هدیه. این قسمت هدیه خیلی جذاب بود، یک بسته کادوپیچ شده که هیجان باز کردن و دیدنش ارزش یک سال انتظار را داشت

کوچکترین پادشاه جهان

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی پدرم از دیروز به سلطنت رسید و پادشاه شد و من خیلی خیلی خوشحالم! اصلاً نمی‌توانید تصور کنید این قصری که در آن زندگی می‌کنیم چقدر خوب و راحت است. قصر ما برق دارد و دیشب خیلی راحت با فشار دادن یک کلید همه‌جا روشن شد! یک حمام تمیز و خوشگل با آب گرم دارد و مامان مجبور نیست تو قابلمه آب