معرفی انسیه زمانی


انسیه زمانی
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 14 شهريور 1378
کشور: ايران شهر: تهران


آخرین داستان ها ارسالی

جرمی به شکل یک منحنی

نمایش مشخصات انسیه زمانی خیلی دوست داشتم که داستان هام رو جایی می نوشتم که در مقابلم شاهد رقص درخت ها با باد و افتادن برگ های رنگی بر روی زمین باشم؛یا سرمایی که در درونم سالهاست خانه کرده آن را با تک تک سلول های بدنم حس می کردم و شاهد ریزش دانه های برف بودم! سالهاست که سهم من از زندگی شده یک دیوار خاکستری

صدای زندگی

نمایش مشخصات انسیه زمانی چشم هایش را باز می کند.آرام نفس می کشد؛انگار که می خواهد مطمئن شود زنده است.سرش را به سختی یه سمت چپ برمیگرداند،مادر را میبیند که با چشمان خیس به او می نگرد.دستش را بلند می کند و روی سمت راست سرش که پانسمان ها بودند،می کشد.لبخندی حاکی از نزدیک بودن به تحقق رویای دیرین خود بر لب هایش می نشیند

هدیه روشنایی

نمایش مشخصات انسیه زمانی به نام خدا انتظارم به پایان رسیده بود.با دلی شکسته لبخندی زدم و با شجاعت و بی باکی ایستادم.ابتدا به بیرون از اتاق خیره شدم.هیچ نوری پیدا نبود.دلم را به دریا زدم؛البته نه یک دریای آبی که خورشید در هنگام طلوع تشعشات طلایی رنگ خود را بر روی آب ها می ریزد، بلکه دریایی سیاه و بی انتها

پنج به علاوه نماز؟

نمایش مشخصات انسیه زمانی به نام خدا از جایش که درست در مقابل باد کولر بود، بلند شد و به ساعت دیواری گران قیمتی که به تازگی خریده بود،نگاه کرد.ساعت سه بعدازظهر بود.صورتش را شست و چند دقیقه ای کنترل تلوزیون را به دست گرفت و شبکه ها را جابجا کرد. به سمت دستشویی می رفت که تلفن همراهش زنگ خورد.به سویش رفت«سلام داداش

با احترام به...

نمایش مشخصات انسیه زمانی روزها را با امید نشانه ای از او سپری می کرد،شاید دیگران از تکرار انتظار او خسته شده بودند؛اما او از انتظار کشیدن برای تکه ای از وجودش که حالا گم شده بود هیچگاه خسته نمی شد! دریا دیگر برایش خوشایند نبود،هر موج زخمی بر قلب شکسته ی او می زد. می گفتند از آن سال به بعد دیگر هیچوقت لب به ماهی نزده است

دست های آسمانی

نمایش مشخصات انسیه زمانی به نام خدا هوا آنقدر سرد بود که کسی جرأت اینکه از خانه بیرون بیاید را نداشت.اما در گوشه ای از یکی از خیابانهای فرعی شهر،مردی مسن درحالی که کیف چرمی اش را در آغوش گرفته و دستانش را در میان آن پنهان کرده بود،انگار که دنبال چیزی باشد کوچه ها را یک به یک سرک میکشید. از هر کوچه که بیرون می آمد برف ها را از روی سرش می تکاند و جست و جویش را از سر می گرفت

انسان های جهانِ...

نمایش مشخصات انسیه زمانی به نام خدا چهارشنبه ها زنگ آخر،گذشتنش یه کابوس وشاید به قول بچه ها آخرین غول هفته برای رسیدن به تعطیلات آخر هفته بود!سر همین زنگ بود که دل همه یمان برای تاریخ و عربی تنگ میشد؛با اینکه دل خوشی از هیچکدام نداشتیم. نیمه اول سال که با حضور مشاور این زنگ را میگذارندیم گاهی از ته دل میحندیدیم و گاهی چشم ها خیس میشد

رابطه ای فراموش نشدنی

نمایش مشخصات انسیه زمانی به نام خدا زمستان از راه رسیده و هوا سرد شده بود.دخترک روی صندلی اتاقش نشسته بود.دلش مانند دستانش یخ زده بود.اضطراب در چشمانش که مانند دریا آبی بود،موج می زد.هیچ حرفی هم رویشی اثر گذار نبود.نمی خواست خود را باور کند.مدام با افکار خود که چیزی جز نا امیدی نبودند وَر می رفت.دیگر کم کم داشت به این نتیجه می رسد که باید زندگیش همین جا پایان یابد

تمام دنیای من

نمایش مشخصات انسیه زمانی به نام خدا دستانم را در پالتوی چرمی ام فرو برده بودم.سرم را پایین گرفته بودم و بدون توجه به اطرافم راه می رفتم.افکار دوران نو جوانی آزرده ام می کرد.آن همه فکر و خیال که حالا به بیشترشان رسیده بودم اما چه رسیدنی! برف با شدت هرچه تمام تر می بارید.سرم را که پایین گرفته بودم،گه گاهی چشمم

تنهایی

نمایش مشخصات انسیه زمانی به نام خدا روز سختی بود؛من هم طبق معمول اصلا حوصله نداشتم و تمام کارهایم را بدون هیچ انگیزه ای انجام دادم.با اینکه سالها در آرزوی رسیدن به روزی بودم که تمام روزآنقدری کار داشته باشم که به تخیلات پوچ و بیهوده ام نرسم،اما حالا خیلی چیزها تغییر کرده بود.زندگی آنقدرها هم لذت بخش نبود