معرفی محمد اکبری هشترودی


محمد اکبری هشترودی
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 14 بهمن 1361
کشور: ايران شهر:
می دانم اکنون می خواهم بنویسم... آلبر کامو


آخرین داستان ها ارسالی

پیرمردها عاشق نمی شوند

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی دکمه شماره 4 آسانسور را میزنم. همین طور که آسانسور مرا بالا میکشد به این فکر میکنم که شکل مطب دکتر چگونه خواهد بود؟ بعد میگویم چرا احمق شده ای؟ مثل همه مطبهای دکترهای دیگر. بعد باز سوال احمقانه دیگری طرح میکنم. یعنی مریضهای یک دکتر روانپزشک هم مثل همه مریضهای مطبهای دیگر است؟ جوابی ندارم

داستانک: فرو رفتن

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی همه چیز از یک نقطه شروع شد. یک نقطه خیلی کوچک که داشت همین طور یزرگ و بزرگ می شد. نقطه ای که در حال چرخیدن بود. همین طور داشت می چرخید و چیزهای اطرافش را مثل لوله فاظلاب داخل خودش می کشید. اول دود سیگاری را که می کشیدم به طرف خودش کشید و بعد حس کردم قدرتش آنقدر زیاد است که من را هم می خواهد بکشد به سمت خود

بوی پرتقال، بوی قهوه

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی وارد ایستگاه مترو می شوم . دختری پیچیده در چادری سیاه جلوتر حرکت می کند. چادرش و راه رفتنش آشناست. می خواهم قیافه اش را ببینم ولی سیل جمعیت نمی گذارد به او برسم. مردی پرتقال پوست می کَند. بویش فضا را می گیرد. دختر همچنان می رود و می پیچد سمت راست قسمت بانوان. همین طور می رود و می رود

هر چیزی آدم خودش را می خواهد

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی آقای معلم سلام. از احوال ما اگر بپرسید خوبیم. انشاا.. حال شما هم خوب باشد. نمی دانم در جریان هستید یا نه. به خاطر اختلافات شورای شهر دو ماه است که حقوق کارگرها را نداده اند. به همین خاطر نتوانستم پسرم را در کلاسهای تقویتی ثبت نام کنم. لطف شما شامل حال ما است. امین از شما تعریف می کند و ظاهرا نمره هایش هم بیست است

شهر خاموش

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی خسته که به خانه می رسم دوست دارم روی مبل لم بدهم، پایم را بگذارم روی پایم و بدون هیچ حسی تلویزیون را روشن کنم. شبکه خبر می آید جلوی چشمانم. چشمم به یکباره روی خیر زیر نویس می ماند. پوزخندی می زنم و شبکه را عوض می کنم. قرار بود امروز را به سمت کوه میشو برویم...ولی میشو ما را نخواسته بود

داستانک: نسخه

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی به پیش پزشک رفت. گفت آقای دکتر به نظرم می رسد مشکلی برایم پیش آمده. نمی دانم چه ام شده. چندین بار بیست سی تا از این قرص ها یکجا خورده ام ولی اثری نکرده است. هنوز زنده ام. دکتر نگاهی به قرص انداخت و در حالی که شروع به نوشتن نسخه کرده بود گفت: اینها ویتامین هستند کاری ازشان بر نمی آید

داستانک: نمی دانم

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی زندگی و بار سنگین آن کمرش را شکسته بود انگار افسرده و غمگین بود، در گوشه ای زانوی غم بغل کرده بود و داشت می گریست. سخت است گریستن این چنین. نفس به کندی در سینه اش جریان داشت و انگار خسته بود و دیگر طاقت کشیدن چنین باری را بر دوش نداشت. دستم را جلو بردم تا کمکش کنم ولی نتوانستم، مورچه زیر دستم له شده بود

چرا رفتی چرا من بی قرارم...

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی هوس یه سیگار می کنم. از اون سیگارای بلند و نازک... توی خیابون تو ترافیک که هستم به جز گوش دادن به یه آهنگ، دوست دارم سیگار هم بکشم... کمی دیر کردم... رعنا منتظرمه... گفته باهام کار داره... ترافیک هست و باید سیگار بخرم... کنار دکه روزنامه فروشی نگه می دارم و سیگار می خرم. یه نخ همون جلوی دکه با فندکی که از جلوی دکه آویزون هست آتیش میزنم

داستانک: روزنامه

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی جلوی دفتر روزنامه به هم رسیدیم. نگاهش انگار سرد و بی تفاوت بود. سعی می کرد توی چشمام نگاه نکنه. گفت: - من دیگه نمی خوام برای روزنامه بنویسم. دیگه پامو اینجا نمی ذارم. خودت که می دونی... حرفش رو قطع میکنم: - اگه شما ننویسید من هم دیگه نمی نویسم. من هم دیگه نیستم. - شما به من چه کار دارید

داستانک: از اینکه نخاله خود را در این محل خالی نمی کنید متشکریم

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی نمی دونم چی جوری شد که تا به خودم جنبیدم راننده ماشین نخاله شده بودم و صبح تا شب دنبال نخاله گشتن و نون در آوردن. نمی دونم دقیقا چه حسی داشتم... نون در آوردن ما دقیقا بستگی داشت به بودن نخاله توی این شهر درندشت. همه دوست دارن شهر خالی از نخاله باشه ولی ما بر عکس. البته این شهر و شهرای دیگه هیچ وقت خالی از نخاله نمیشه