معرفی آرمیتا مولوی


آرمیتا مولوی
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 2 دي 1373
کشور: ايران شهر:


آخرین داستان ها ارسالی

آدامس فروش

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی به نام خالق زیبایی هوا سرد بود و به جای آفتاب ابر سیاهی بر سینه ی آسمان پادشاهی می کرد .مینا روسری صورتی اش را سرش انداخت و از پله ها پایین آمد. حیاط از برف پوشیده شده بود.تک درخت چنار روبه رو از سنگینی برفهای دیشب خم و سرشاخه هایش با هر وزش باد ،برفهایش را روی زمین می پاشید.. تنها فقط یک راه باریکی بود که خودش را به ماشین برساند

بیگانه ی با من است

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی به نام یگانه بهانه ی هستی نیمه شب است . و من بی حوصله تر از شبهای دیگر روی صندلی راک می نشینم و تمام استرس و دلهره ام را با فشار انگشتان دستم به دسته صندلی چوبی منتقل می کنم .باد در حال وزیدن است و با هر وزش باد ،پرده ی اتاقم در هوای غم گرفته می رقصد و سرمای بیرون وجودم را می لرزاند

یک زن مثل مادرم

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی به نام یگانه لبخند هستی فریبا مات و مبهوت به اطراف نگاه می کرد.بوته های پیچک دیوار خانه را در میان خود گرفته بودند و ما بین آنها بوته های یاس دلبری می کردند.نسیم گلبرگهای پرپر شده را اطراف باغ می چرخاند و شاپرکها زیر نور طلایی خورشید به رقص و پای کوبی مشغول بودند.حیاط و خانه المیرا اصلا قابل مقایسه با حیاط و خانه کوچک شان نبود

بدون شرح...

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی sپسر پر کشید با خوشحالی اما مادر ماند..... غمگین با یک پلاک و یک قاب عکس خالی پ ن:سلام به همه ی دوستان خوبم .این اولین مینیمال من... نمیدونم اصلا میشه اسمش و گذاشت مینیمال یا نه ؟! از همه ی دوستان خوبم خواهش میکنم اگه نظری دارید بیان کنید ممنونم ....

نقطه سر خط ...

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی به نام تک درخت جنگل عشق باران وارد اتاقی نسبتا کوچک شد .بدون پنجره با نوشته های مخدوش روی دیوار،روی صندلی روبروی میز چوبی کوچک نشست.دستانش می لرزید و غمی سنگین قلبش را فشار می داد.با باز شدن در ،نگاهش به امیر افتاد که همراه سرباز وارد اتاق شد .امیر روی صندلی روبروی باران نشست.

شروع یک پایان

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی به نام خالق هستی هانیه دکمه ی آخر مانتواش را بست.با بیشترین سرعتی که در توانش بود می دوید .احساس پرنده ی را داشت که تازه از قفس آزاد شده ،دوست نداشت حتی برای لحظه ی کوتاه به پشت سرش نگاهی بیندازد.مدتی را بی حرکت در خیابانهای شهر چرخی زدکه احساس ضعف وگرسنگی شدیدی کرد .از سوپرمارکت

فقط برای یک لحظه .....

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی به نام خالق هستی برای رفتن به مدرسه باید از پارکی که بین مسیر خانه ومدرسه بود عبور می کردم.و این باعث می شد که دیدن مناظر زیبای پاییزی ،بوی گل یاس ،خش خش برگهای درختان و قارقار کلاغ ها که، درازای روز را فاصله گذاری می کردند لذت ببرم یک روز بعد از پایان مدرسه تصمیم گرفتم مدتی روی نیمکت پارک بنشینم

روزهای هاشور خورده

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی یه نام خدا پیرمرد از روی کاناپه بلند شد.در حالی که لیوان چای در دستش بود ،کنار پنجره رفت. پرده را کنار زد و به مناظر بیرون چشم دوخت.واحد او در طبقه ی 3 قرار داشت و به همین خاطر به راحتی می توانست بیرون را تماشا کند .نیم نگاهی به حیاط انداخت. چند درخت بزرگ بلند در گوشه ی حیاط دیده می شد و یک نیمکت چوبی که وسط دو درخت جا خوش کرده بود

ترانه ی تلخ

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی به نام عشق که می توان نامت را نوشت زمستان چتر سفید خود را باز کرده بود.جاده ها لغزنده وهوا مه آلود بود .روی پدال گاز فشار آورد تا سریع تر برسد او باید ساعت نه صیح به مصاحبه برای استخدام در شرکت می رسید .پارسا نگاهی به ساعت مچی اش انداخت هنوز یک ساعت ونیم فرصت داشت .اتومبیل زوزه کشان

غروب پاییزی

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی به نام خدا به ساعت دیواری نگاهی انداخت . می دانست خاتون از تاخیر کردن بدش میاید ، پس فوری کت شلوار سیاه و چرمی اش را به تن کرد .جلوی آیینه ایستاد تا یقه ی پیراهنش را صاف کند .گرد سفیدی روی موهایش نشسته بود ،چین وچروک صورتش به وضوح دیده می شد . از دفعه قبلی که جلوی آیینه خودش را ورانداز کرده بود تا امروز لاغرتر به نظر می رسید