معرفی حمیدرضا محدثی


حمیدرضا محدثی
جنسیت: تاریخ تولد: شنبه 12 آذر 1339
کشور: ايران شهر:


آخرین داستان ها ارسالی

" روزی که گمان کردم نویسنده شده ام ! "

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی به نام خدا / هر چه زنگ ریاضی ضعیف و ذلیل بودم، زنگ انشا در آسمان ها پرواز می کردم. زنگ انشا، چه دبستان، چه راهنمایی و چه دبیرستان، معلم که وارد کلاس می شد، چشم می چرخاند به جستجوی من. خوشحال از اینکه هستم، با اشاره ی انگشت و همراهی لبخند، مرا برای خواندن انشا فرا می خواند. البته پیش

" این بود راز ما ! "

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی به نام خدا / توجّه: تقریبن بیشتر نشانه های نگارشی از من است. من؟ آخر داستان می فهمید! سلام آقا معلم عزیزم ! خب این هم کتابی که خواسته بودین آقا. اگر بدانید با چه بدبختی پدرمان را راضی کردیم که این کتاب را به امانت بدهد؟! شما را به خدا آقا این نامه ام را حتمن بخوانید. همه اش می ترسیدم که این نامه از لای کتاب بیفتد و گم شود

" ماشین تنبیه آموزگار کلاس سوم دبستان ! "

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی به نام خدا / مبصر که فریاد می زد: « بر پا ! » ، تمام غم های عالم می نشست روی شانه های کوچک ولاغرم . هر " بر پا " فقط همین مفهوم را برایم داشت ؛ فرقی نمی کرد زنگ نحسِ ریاضی باشد ، زنگ علوم باشد و یا حتّا املا که همیشه بیست می گرفتم . هم این صدا برایم تلخ بود و هم معلمی که از چارچوب در می گذشت

" آخرین انسان روی زمین ! "

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی به نام خدا / وقتی کسی در زد ، آخرین بشر روی ِ زمین یکه خورد و به سرعت قوطی کنسروهای فاسد شده را قایم کرد ! (*) مرد از اینکه ممکن است آخرین انسانِ بازمانده ی روی زمین نباشد ، ناخود آگاه خندید ؛ بعد که لوله ی تفنگ را از لای درِ نیمه باز دید ، لرزید . نیمه ی یک صورت دود زده ، که در آن یک چشم درشت می درخشید ، از پشتِ در ، درون اتاقک را کاوید

" این باجناق های لعنتی ! "

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی به نام خدا / شرط راباخته بودم . باید به اولین پمپ بنزینِ توی جاده ی چالوس که می رسیم ، بروم تو و باک را پُرکرده و پول نداده فرار کنم . اگر هم بترسم و منصرف شوم ، جریمه اش می شود پرداختِ پولِ بنزینِ همه ، در طول مسافرت ! همه ی آتش ها از گور همین فرهاد ، باجناق ته تغاری بلند شده بود . آخرین

" لطفن یک لحظه برق را قطع کنید ! "

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی به نام خدا / « ... به جهنم که برنگردی ! ماهی دو بار قهر می کنی و میری خونه ی ننت و باز سه روز بعد دست از پا درازتر برمی گردی . این بار اما غلط بکنی برگردی ! برگردی جفت قلم پاتو می شکنم . احمق انتر ! زندگی رو به مسخره گرفته ...» شک داشتم فحشی که تایپ کرده بودم بماند یا پاکش کنم . داشتم جواب ایمیل پر ازتهدید و تحقیرش را می دادم

" یلدایی شگفت ! "

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی به نام خدا - یکی دو ساعت از غروب گذشته ، پیچیدم توی کوچه ی بن بست مادر بزرگ . کپّه کپّه برف های درشت از آسمان می بارید . روی برف های توی کوچه ، ردّ هیچ پایی نبود . زنگ که زدم ، کسی دربازکن را برنداشت ، دوباره زنگ زدم ؛ باز هم خبری نشد ؛ اما صدای باز شدن درِ ساختمان آمد و چراغ سر در حیاط روشن شد

" دیدار دو پرنده "

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی sبه نام خدا پیرزنِ روستایی ، سه ماه است ، تنها پسری را که در یتیمی بزرگ کرده ، به جبهه فرستاده است . امروز قرار است جوانش به روستا برگردد ؛ اما پیرزن به استقبال نخواهد رفت ؛ آخر او دیروز سکته کرد و مُرد ، وقتی که خبر شهادت پسرش را دادند !

" یک غفلت ساده ! "

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی به نام خدا / - چند تا خاله داری ؟ - سه تا ؛... نه ! یکی فوت شده ، دو تا . - از کی ندیدی شون ؟ - آخرین بار تو مجلس عروسیِ سعیده ، دخترِ خاله بزرگه ، هر دو شونو دیدم ؛ شش ماه و دوازده روز قبل . - عمو چند تا ؟ - دو تا . - اونا رو از کی ندیدی ؟ - لازمه جواب بدم ؟ ! - از کی ندیدی شون ؟ ! - سه ماه و بیست روز قبل ؛ دورا دور، تو تعزیه شوهر عمه ام دیدمشون

" دالان تقلّب "

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی به نام خدا - وارد سالن امتحانات که می شدم ، همه چیز به سمت نظم و ترتیب پیش می رفت : دانش آموزان دست از داد و بیداد بر می داشتند ؛ آنهایی که مشغول پچ و پچ بودند ، ساکت می شدند ، آنهایی که به عقب برگشته بودند و گرم حرّافی بودند ، به یک باره چون فنری پیچ داده که رهایش کرده باشی ، به جای خود بر می گشتند