معرفی نگین ـ مرادی


نگین ـ مرادی
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 10 تير 1372
کشور: ايران شهر: بانه_تبریر
من نگین هستم ودر تیر ماه به دنیا اومدم..رشته روانشناسی بالینی رو میخونم ...عاشق رنگ مشکییم ,تنهایی رو خیلییییییییی دوس دارم ,سرگرمی هامم موسیقی,داستان نویسی ,شعر نوشتنه,
====================
به مرداب بگویید , هر چه میخواهد منجلاب اوهام را وسعت دهد من نیلوفرم , نماد صبوری و شادابی من هیچگاه غرق نخواهم شد . من زنم..........
منم آن دختر آریایی . از
اهالی پارس. دین من عقل من است و خدایم در همین نزدیکی ها و رهبرم کوروش بزرگ
. از این که ایرانی هستم به خود می بالم و این که بدانید هر آنکه مهر میهن
در دل ندارد کافر است من نه دل نگران فرهنگم نه دل نگران تجدد نه دل نگران
تمدن من دل نگران اون انسانهای گوشت و خون داری هستم که می آیند و رنج می
برند و می روند.


‏ مــن از هیــچ مکتبی پیروی نمیکنــــم.
از هیچ استادی چاپــلوسی نمیکنــــم.
دیوانه ای هستــم که قایقم را خودم هدایــت میکنم,من اولین کسی هستم که ،
در دایره صدای پرنده ای بر سرگردانی خود
خندیده است
من اولین سیاه مست زمینم............
قصه ها گذشته بر من تا بدانم كیستم،،
سرگذشتم هر چی بوده من پشیمون نیستم,,یه زمان عاشقو گاهی توی اغوشه هوس,,هرجه بوده همه انتخاب من بود و بس,,,
گاهی سرشاره حقیقت ,, گاهی مغلوب گناه،،هرجه هستم تو فقط مرا برای من بخواه............
من یک دختــر ایـــرانیــــــم
بـــدان
"حــــــوای" کسی نـــــمی شــوم که به "هــــوای" دیگری برود.
تنهاییم را با کسی قسمت نـــمی کنم که روزی تنهایم بگذارد.
روح خـــداست که در مـــن دمیـــده شده و احســـــاس نام گرفته,
... ... ارزان نمیفروشمش...روزگاری می رسد که می فهمی برای همگامی با من باید لایق باشی - و نیز خواهی فهمید
همگام شدن با من به معنای تصاحب من یا تضمین ماندن من نخواهد بود. هرگاه
مثل پدرانت با من رفتار کردی بی درنگ مرا از دست خواهی داد


آخرین داستان ها ارسالی

مفهوم زمان

نمایش مشخصات نگین ـ مرادی حکایت زندکی عجیب است .... در 15سالگی زندگی را توجه و نگاه های زیر زیرکی عشق تفسیر میکردم و تمام من به غرورم بود ،من مثل بقیه نیسم ،من اشتباه نمیکنم شعار زندگی پر رونقم بود. در 18 سالگی تنهایی اوج عقاید من بود و هر روز برای غرورم به خودم میبالیدم ودیگران را گدای محبت میدیدم ...کم کم زندگی

برف

نمایش مشخصات نگین ـ مرادی کودک که بودم وقتی برف میبارید شاد بودم و با خوشحالی ساعت ها به برف خیره میماندم و تمام تلاشم را میکردم تا بتوانم از دید مادرم پنهان شوم و خودم را به برف و سرما برسانم...فقط چند دقیقه بود اما در همان چند دقیقه احساس ملکه برفی را داشتم و بعد به زور به سوی بخاری میبردنم... کمی بزرگتر که

ارامش عجیب

نمایش مشخصات نگین ـ مرادی من نصف شب توی ماشین غریبه.... چراغ ماشین روشن ....صدای اهنگ تا سقف اسمونه.....! کام سیگارم ارامش این دل زارم.... فرار چشمم از یه غریبه که چشمک میزنه به چشمم... چه حالی دارررم...چه زاره حالم با اوج سرعت ماشین میدم شیشه رو پایین نسیم باد و نم بارون میخوره تو صورتم ...بوی نم نم بارون داره میگه که هنوز دیوونتم

نه نمیدانی!

نمایش مشخصات نگین ـ مرادی نـــه نمیــــدانــــی! هیـــــچ کـــس نمـی دانــــد پشتــــــــ ایـن چهــــره ی آرام، در دلــــــــــم چــه مـی گـذرد! نـــه نمیــــدانــــی! هیـــــچ کـــس نمـی دانــــد ایـــن آرامــش ظــاهــر و ایــن دل نــا آرام چقــــدر خستـــــــه ام میـــکنــد…! نه نمیدانی !

رفــــــــــــت و برگشــــــــــت.....امــــــــــــا......

نمایش مشخصات نگین ـ مرادی دوســـــــــــم داشــــــت .... دوســـــــــــش داشــــــــــــــتم....... منو خواســـــــــــت...... چون کسی رو نداشت اونو خواستم..... اخرین عشـــــــــقش شدم..... اولین عشــــــــقم شد .... رفتاراش رو اعصـــــــــــابم بود.... سکــــــــــــوت کردم..... بارها خواســــــــــــت بره

من زنــــــم.....!

نمایش مشخصات نگین ـ مرادی من زنــــــــم.....! گاهآ نیازم میشود شانه های مردی تکیه گاهم باشد... من زنــــــــم......! نیاز به امنیت دارم....... گاهآ برای فرار از نگاه های هرزه ی یک مرد به شانه های مرد دگری برای پنهان شدن نیاز دارم...... من زنـــــــــــم.....! ظریفم.....نیاز به حمایت دارم.....! من زنــــــــــم

حس نو...

نمایش مشخصات نگین ـ مرادی عشق ادم را به جاهای ناشناخته میبرد مثلآ به ایستگاه های متروک به خلوت زنگ زده ی واگن ها به شهری که فقط ان را در خواب دیده به اسمون پر پروانه و پرنده به درون اقیانوس مواج عشق ادمو میبره تا قعر زمین تا جایی که مواد مذاب رو لمث کنیو از گرماش لذت ببری وقتی عاشق شی

نفرین بر عشق

نمایش مشخصات نگین ـ مرادی ایدا برای 1000رومین بار به دیوار تکیه کردو گرمی یه اشکاشو رو گونه های سرخش حس گرد چقد غمگین ..تو چشاش که نگا کنی یه دنیا درد میبینی ،یه چهریه زیبا وجوون با یه لبخند کمرنگ ولی دلش شکسته انگار همه ی دنیا با هم دست به دست هم دادن تا اونو از پا در بیارن نامزدش،خونوادش،دوستاش،دورو وریاش

تـــــــــــولـــــــــــــــــــــــد

نمایش مشخصات نگین ـ مرادی یه لیوان قهوه تو دستش بود رفت رو مبل نشست کسی خونه نبود تنهایی داشت خفش میکرد یه ساعت تموم غرق فکر کردن بود قهوه ش سرد شد گذاشتش تو اشپز خونه و رفت تو اتاقش لباس بیرونو پوشید و به اینه نگا کرد چهرش مات و غمگین بود ماتیک قرمزش رو ورداشت و لباش و قرمز کرد دوباره به اینه نگا کرد یه

گرگ ها همه جا هستن

نمایش مشخصات نگین ـ مرادی ميترا يه دختر دبيرستاني بود كه يه خونواده ي مذهبي داشت....يه پدر و يه برادر غيرتي كه جز مدرسه رفتن اجازه ي رفتن به جايي رو به ميترا نمي دادن ...........ولي ميترا زياد پايبند به اعتقادات اونا نبود دختر بازيگوشي بود وهمه ي خراب كاري هاي تو مدرسش به اون ربط داشت ............روز شنبه بود معلم كاري