معرفی پرویزطبسی


پرویزطبسی
جنسیت: تاریخ تولد: شنبه 20 خرداد 1334
کشور: ايران شهر: کرج


آخرین داستان ها ارسالی

تعاونی هفت گانه

نمایش مشخصات پرویزطبسی به نام خدا سی و پنج سال پیش بود که از تعاونی مسکن اداره زنگ زدن بیا دفتر تعاونی زمین میدیم به پرسنل با خوشحالی از پله ها دویدم که اولین نفر باشم که توی پله آخر با سر خوردم روی زمین ولی مثل فرفره بلند شدم خشتک شلوارم کاملا پاره شد طوری که لباس زیرم کاملا آشکار شد به طرف در رسیدم من

بازار

نمایش مشخصات پرویزطبسی دست و پای همسرم خیلی درد میکرد و اصلا نمی توانست بیشتر از ده قدم بردارد حتی منزل مادرش هم که دو کوچه با خانه ما فاصله داشت رفتنش برایش طاقت فرسا بود چندین دکتر متخصص استخوان هم رفته بودیم اما همه میگفتند ارتروز شدید داره زندگی برایم خیلی سخت شده بود روزی تصمیم گرفتیم بریم مشهد

پدر زیاده گو و قود

نمایش مشخصات پرویزطبسی پدر رضا خیلی زیاده گو و قد بود دائم میگفت من ده تا از شما جوانها را حریفم در جوانی فلان کار را کردم فلان جوان را با یک ضرب به زمین زدم او هفتادو پنج ساله بود رضا هم از طعنه های پدرش که همیشه در جمع به او میزد کلافه بود پدرش او را در هر میهمانی که میرفتند یا در هر میهمانی که میدادند

پسر ک ترقه باز تقدیم به همه بچه های نوجوان نویسندگان و شاعران سایت

نمایش مشخصات پرویزطبسی علی خیلی شیطنت میکرد پدر و مادر از دست او خسته شده بودند انها همه راه هایی که او را کمی براه بیاورند رفته بودند ولی فایده ای نداشت علی سراسر سال توی جیبش ترقه بود و در شب چهار شنبه سوری که غوغا میکرد که هیچ روزهای غیر چهارشنبه سوری هم گه گاهی صدای ترقه او در محل شنیده می شد عید نوروز

دلخوش

نمایش مشخصات پرویزطبسی خیلی به دوستم میگفتم حواستو جمع کن وزن خودتو کنترل کن او بالای 140کیلو بود ولی میگفت بی خیال من از تو سالم ترم و راست میگفت او تاجری موفق بود و چیزی از زندگی کم نداشت و با اینکه بعضی وقتها یک جعبه شیرینی میخورد نه قند خون داشت و نه چربی فشارش هم خیلی نرمال بود چند روز بعد خبردار شدم دوستم بستری شده و دچار فشار قند چربی و

تفنگ دسته نقره و زیبا ترین دختر منطقه

نمایش مشخصات پرویزطبسی تفنگ دسته نقره و زیبا ترین دختر منطقه مراد جوانی دل اور و شجاع ایل بود همه روی او حساب باز میکردند او اسبی زیبا و معرکه ای داشت و همه به اسب او حسودی میکردند و ارزو داشتند روزی یک اسب همانند اسب مراد داشتند ولی مراد میگفت اسب زیاد مهم نیست مهمتر از اون تفنگ هستش او به تفنگ خوب

واقعیت داشت

نمایش مشخصات پرویزطبسی با شادی خاصی روی تخت دراز کشیدم و وقتی کمی خودم رو به چپ و راست غلطاندم خستگی از تنم بیرون رفت خیلی سبک شدم انقدر سبک شدم که فکر میکردم وزن من به اندازه پر کاه شده خواب نبودم واقعا بیدار بودم دوباره برگشتم و به سقف اتاق خیره شدم انقدر راحت بودم که دوست داشتم بقیه عمرم را به همین

پشیمان

نمایش مشخصات پرویزطبسی زندگی مردم کم کم داشت رو براه میشد اثر های جنگ تقریبا داشت از بین میرفت نسل سوم هم رو به رشد بودند خیلی ها اصلا نمی خواستند راجع به جنگ چیزی بدونند مریم هم یکی از اون دسته کسانی بود که خیلی بروز بود و خودش رو درگیر بیشتر مسایل نمی کرد اون هم از جنگ بدش میو مد هم از هر چی بسیجی چون

زن با تقوا

نمایش مشخصات پرویزطبسی به نام خدا در روزگاران دور و دیاری ثروتمند مردی با همسرش که بسیار معتقد به حرام و حلال بود زندگی میکردند ولی با اینکه اکثر مردم ان دیار ثروتمند بودند ان مرد فقیر بود و دست به هر کاری میزد ضرر میکرد وراه راست برایش هیچ بهره و سودی نمیکرد و روز به روز وضع مالی انها بدتر میشد تا بجایی

شکوفه های باران

نمایش مشخصات پرویزطبسی بنام خدا شکوفه های باران آنروز صبح مثل همیشه ناصر صبح زود از خواب بیدار شد با همان شادابی که همیشه داشت, با دنیائی از آرزو و غرق در رویا فصل بهار بود نسیم بهاری وقتی به مشامش میرسید انگار با آرزوهای او درآمیخته و امیدش را بیشتر از روز گذشته میکرد. ناصر در اتاق خود,درحال شانه