معرفی هادی رادقره ویسی


هادی رادقره ویسی
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 24 ارديبهشت 1372
کشور: ايران شهر: اندیمشک
باسلام.نویسندگی از اعتقادات،افکار واحساسات یک نویسنده گرفته میشود.یک نویسنده با خون قلم و جان دلش را نثاراثرخودمیکند.برای هرنویسنده با علاقه،نویسندگی سرگرمی است.دانشجوی کاردانی رشته نرم افزارهستم و ازکودکی به نویسندگی علاقه داشتم و دارم و ازاینکه نوشته هام رو دراختیارشما میگذارم خوشحالم.نظراتونودرموردشون بدید.با تقدیم واحترام...راد


آخرین داستان ها ارسالی

خون قلم

نمایش مشخصات هادی رادقره ویسی اهل محل حرفهاي زيادي در موردش مي زنند.كمتر جايي او را تحويل مي گيرند.در خيابان ها كه راه مي رود همه با چشمان گشاد و متعجب به او خيره ميشوند.انگشت نماي شهر شده..بچه هايش هدف طعنه و كنايه دانش آموزان و معلمان و معاون و مديرشده بودند.هرروز سر درگريبان و بغض گرفته به خانه مي آمدند.تصوير بدي از پدر در ذهنشان نقش گرفته بود

خون قلم(اصلاح شده)

نمایش مشخصات هادی رادقره ویسی اهل محل حرفهای زیادی درموردش می زدند.کمتر جایی او را تحویل می گیرند.توی خیابان ها که راه می رود همه با چشمهای گشاد و متعجب به او خیره میشوند.پدرزنش او را وادارکرد تا همسرش را طلاق بدهد.بچه هایش ازاینکه درمدرسه پدرش رامسخره می کردند گریان ونالان به خانه می آمدند.تصویر بدی از پدر در ذهنشان نقش بسته بود

خون قلم

نمایش مشخصات هادی رادقره ویسی به نام خدا اهل محل حرفهای زیادی درموردش می زدند.کمتر جایی او را تحویل می گیرند.توی خیابان ها که راه می رود همه با چشمهای گشاد و متعجب به او خیره میشوند.پدرزنش او را وادارکرد تا همسرش را طلاق بدهد.بچه هایش ازاینکه درمدرسه پدرش رامسخره می کردند گریان ونالان به خانه می آمدند.تصویر بدی از پدر در ذهنشان نقش بسته بود

کبوتر حرم

نمایش مشخصات هادی رادقره ویسی از پشت میله های این قفس آویزان به دیواربه وسعت آسمان آبی وتوده ابرهایی که چندروزی میهمانش هستند می نگرم به پرواز پرندگانی که آزادانه از روی درختها و کابلهای برق یا روی یک دیوار پر میگشایند و پر می زنند.یا به ابهت پرواز یک عقاب وشاهین که درخیالشان فکر پلید شکار پرسه میزند.به ندرت یادم می آید چه زمانی بود که درآسمان پرمیزدم

رد پا...

نمایش مشخصات هادی رادقره ویسی به نام خدا ظهر بود و هوای گرم تابستانی همه را پای کولرهایشان نشانده بود.من به اجبار از خانه بیرون زده بودم.نورآفتاب چشمانم را آزارمی داد.جرأت میخواست خیره شدن به آسمانی که خورشیدش سفره ی نور به روی زمین پهن کرده بود.در حال گذر ازخیابانی بودم.راه زیادی را گذرانده بودم.خسته و بی حال خودم را به طرف جایی که میخواستم بروم میکشاندم

میخ درب

نمایش مشخصات هادی رادقره ویسی «یا لطیف» چندروزی است خانه ی ما حال عادی خود را ندارد.مادرم بارنگ پریده و قدخمیده بیشترکارمیکند اما اصرار کنیزان براین که مانعش شوند فایده ای ندارد.گاهی صورت منو برادرم حسین را نوازش میکند و موهای خواهرم زینب را می بافد.خانه ی ما غرق درسکوت است دیگر مثل سابق کمترکسی به ما سر می زند

روسری خیس پر از بوی گریه

نمایش مشخصات هادی رادقره ویسی «یا لطیف» باد پاییزی می وزید وبرگهای زرد آرام ورقص کنان برروی زمین فرو می افتادند. صدای قارقار کلاغها برشاخه های درختان شنیده میشد باگام هایی سست وسردرگم قدم می زدم وخش خش برگها رشته افکارم را می برید روی نیمکت فلزی پارک نشستم وبه آسمان خیره شدم.به دسته کبوترهایی که در آسمان پرواز می کردن نگاه کردم

عطر گلاب چای

نمایش مشخصات هادی رادقره ویسی (یا لطیف) هوا آفتابی بود وپرتوهای طلایی رنگ بر برگهای نارنج حیاطمان جلوه خاصی از زیبایی طبیعت را ونشان ازخالق زیبایی هارا میداد.ومن با قیچی باغبانی مشغول هرس کردن شاخه های اضافی درخت شب بو بودم مادرم باسینی از چای کنار پدرم که زیر سایه نیلوفر حیاط نشسته بود رفت وصدایم کرد که بیا چای بخور

در انتهای این سفر

نمایش مشخصات هادی رادقره ویسی (یا هو) ازپنجره اتوبوس به کوهها ودرختان در مسیر جاده نگاه میکردم کتاب شعر سهراب راباز کردم ومشغول خواندن شعری شدم: روزی خواهم آمد وپیامی خواهم آورد... باخود می اندیشیدم که سهراب چگونه این شعرها راسروده آیا عشق مادی یامعنوی اورابه نوشتن واداشته یابر حسب عادت دست به قلم می برده وشعری می نوشته است

یک روز تابستانی

نمایش مشخصات هادی رادقره ویسی (یا لطیف) دمدمه های صبح بود از خنکای نسیم صبحگاهی لذت میبردم وقتی به آسمان وابرهای نه چندان تیره نگاه می کردم وهنوز هوا نیمه تاریک بود وحس خوبی بهم دست میداد در پوست خود نمی گنجیدم.پدرم تراکتور راروشن کرد وراهی مزرعه شدیم از میان مزارع گندم ردمیشدیم چه رنگ طلایی داشتند وبوی تند علفهای وحشی به وجدم می آورد