معرفی بهار قمر


بهار قمر
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 14 مرداد 1379
کشور: ايران شهر: shiraz


آخرین داستان ها ارسالی

همه برایم تو شدند..

نمایش مشخصات بهار قمر حال بدی دارم...نمیدانم...چرا دستانی نامرئی گلویم را فشار می دهند و من کاری از دستم بر نمی آید..اشک هایم تمام شده اند و دیگر چیزی برای خالی کردن خود ندارم!بدنم تحمل این همه نامردی را یکجا با هم نداشت...تحمل این همه بی اعتمادی...دورویی...را نداشت!چه کردی با من؟ به حالی رسیده ام که در خیابان ها که راه میروم همه را شبیه تو میبینم!همه را با تو اشتباه میگیرم

باغ مرموز

نمایش مشخصات بهار قمر هر روز با ترس از کنار باغی که در نزدیکی خونمون بود میگذشتم...خیلی دوست داشتم یک روز به داخل باغ برم چون باغ دیوار نداشت...و کسی به ظآهر در ان زندگی نمیکرد...ولی میترسیدم..چون شنیده بود هر کس به داخل این باغ رفته زنده بیرون نیومده...و حتی میترسیدم از کنار باغ بگزرم...همه میگفتن این باغ جن داره که ادمایی رو که وارد باغش میشن میکشه

دردهای نهفته ی بابا

نمایش مشخصات بهار قمر چشم هایم بر دستان پر مهر پدرم ثابت ماند ...و به درونش نفوذ کرد..پر از درد بود ...پر از درد های نهفته...پر از حرفهاییی که در دلش خوابیده بودند و به خاطر مهربانیش ان ها را از خواب بیدار نکرده بود...پر از سختی ها....پر از رنج و درد و سختی هایی که ما تا حالا دردش را نچشیده ایم....میخواستم اشکهایم

شیطان و حوا

نمایش مشخصات بهار قمر چه کسی میداند؟شاید شیطان عاشق حوا شده بود که به ادم سجده نکرد..مگر خدا این همه قدرت نداشت؟پس میتوانست شیطان را هم نابود کند و از بین ببرد ...ولی چرا نکرد؟چرا او را از بین نبرد..شاید خدا هم دلش به حال شیطان سوخته ..و گذآشته انتقامش را از ادم بگیرد..ادمی که عشقش را از او گرفت...چه کسی میداند شاید این همه ظلم شیطان فقط و فقط به همین دلیل باشد

ببار بارون

نمایش مشخصات بهار قمر بازم بارون اومد...بازم دلم گرفت...دلم گرفت از گریه ی اسمون...با این که دوست ندارم اسمون گریه کنه و ناراحت باشه ولی گریه کردنش قشنگه...بهم ارامشی زیبا میده که تا حالا هیچ کسی بهم نداده....و دوست ندارم تموم شه...دوست دارم انقدر اسمون گریه کنه تا خالی شه و یکم احساس سبکی کنه...هم واسه خودش خوبه این گریه هم واسه من

مرگ میخواهم

نمایش مشخصات بهار قمر مرگ.. خسته ام دیگر از این تقدیرم....از این سرنوشتی که خدا ان را به شیطان داده است بنویسد...خسته ام...نمیدانم چه کنم تا این روزگار بگذرد ...البته میگذرد اما نه انچنان که میخواهم...بلکه جانم از بدنم جدا میشود تا این روزگار سیه بگذرد ....اه....صدای چیست...بله صدای تیک تیک ساعت است ...اما چرا تنها صدایی از ان میاید ؟چرا عقربه هایش با چرخشش مرا خوشحال نمیکند

سیاه جنگل

نمایش مشخصات بهار قمر جنگل اهسته و ارام بر دل برگ های پاییزی قدم میزنم و دل هایشان را میشکنم...تنهای تنهای تنها ...میترسم....از صدای شکستن دل برگ های زرد و نارنجی...میترسم....از صدای عقابی. ...که نکند صدایش برای نشان کردن من است...میترسم از زمین...که نکند خودش را زیر برگ ها پنهان کرده...و خواهان افتادن من است...میترسم که نکند پریان شب گردنم را از پشت بگیرند

رویای شیرین من...

نمایش مشخصات بهار قمر دوباره باد دستانش را بر صورتم کشیدو مرا صدا زد...برای بازی با اوو دوستانم...و من بی اختیار بلند شدم و با میل و علاقه ایی بسیار زیاد برای بازی به حیاط رفتم در حال خارج شدن از خانه بودم که صدایی پر از مهربانی مرا صدا زد:هستی ...دخترکم کجا با این عجله...؟اول کمی دستپاچه شدم و سپس با همان صدای بچگانه ی خود که بی اختیار بر دل مادر مینشست گفتم

حتی از بعضی ادم ها ادمترند ......

نمایش مشخصات بهار قمر هنوز یکمی مونده تامن جهان رو سبزببینم...خیلی هیجان انگیزم نمیدونم امسالهم میشه مثل سال های قبل همه جا سبز بشه....وقتی تو خیابونا راه میرم با وجود ماشین های فراوون که با اختراع ماشین دیگه گل و گیاه هان به سبزی سالیان قبل نشد ولی بالاخره اون گل یاس و مریم و بنفشه بوشونو به من میرسونن

بهترین زندگی دنیا مال منه!!!

نمایش مشخصات بهار قمر درسته اه در بساط ندارم....درسته پول ندارم که خرج خودمو دربیارم....درسته کار نیست و به زور دارم دنبال کار میگردم و یه کارگر ساده بیش تر نیستم ..درسته زنم بچه دار نمیشه و هزار تا مشکل داره..و ارزوی بابا شدن به دلم میمونه...درسته که هزار تا مشکل ریز و درشت دارم...ولی تک به تکشونو دوست دارم