معرفی ویداحنفی


ویداحنفی
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 5 شهريور 1354
کشور: ايران شهر: تایباد


آخرین داستان ها ارسالی

سرخالی...کمرنگ...بلدی که؟

نمایش مشخصات ویداحنفی داستان :سرخالی...کمرنگ...بلدی که؟ نوشته : ویدا حنفی ************* نزديك شومينه گرم ، نشسته بود. و دفتر خاطرات را ورق مي زد. سنش از شصت و پنج گذشته بود. هر ورقش سالهايي دور را يادآوري مي كرد. روزهاي جواني .روزهاي بزرگ شدن. روزهايي كه فكر مي كرد هيچ وقت نمي رود از دست

تراول در دست من

نمایش مشخصات ویداحنفی جیغی به سمت مادرم کشیدم و از عقب ماشین پریدم پایین. دیگه هیچی نمی خاستم از پدرم. بدو بدو از محل دور شدم. خودم راپشت یکی از درختان درمسیرگیر انداخته و مابین چند درخت جای دنجی یافتم و قایم شدم. تقصیر خودشون بود. اگه از اول به حرفم بودند، این بلا سرشون نمی آمد . حالا بگردند و بگردند دنبال من

عنوان داستان: دستت رو دراز کن

نمایش مشخصات ویداحنفی ن با چشماني معصوم به شوروشوق خيابان مي نگريست.با آن بلوز آبي رنگ و رورفته ،شادماني كودكان هم سن وسالش را نگاه مي كرد .گاهي اين پا آن پا مي كرد، تا حرارت زمين، درآن گرماي تيرماه ،پاهايش را كمتر بيازارد. مشت محكمي به صورتش خورد. انگار گونه اش با اين ضربه ها آشنا بود. دست برگونه اش گرفت و اشك در چشمانش حلقه زد

برای آینده

نمایش مشخصات ویداحنفی با ضربه دست آقای اسدی که به میزش خورد ، به خود آمد . حواست کجاست ؟ ادامه درس و بخون باشه آقا ؟ از روی درس شروع به خواندن کرد. با صدائی بلند و زیبا درس را می خواند . ولی حواسش نبود. صدای غرولندهای ابراهیم آقا در گوشش می پیچید . یک دفعه دیگه سر وقت نیامدی ، بر نگردی ، اینجا حسب و کتاب داره

راهروی خونه حاج کریم

نمایش مشخصات ویداحنفی چنان مشت محکمی به صورتش نواخت که رنگ از چهره اش پرید. صدای جیغ مریم ، صنوبر را سراسیمه به داخل اتاق کشاند . فرش زیرپای صنوبر که یک دم دری کوچک و کهنه بود . سرخورد ولی او خودش را در حالیکه نگه داشت به مریم رساند ، با فریاد بلندی در حالیکه دخترش را بغل گرفته رو به همت کرده و با حسرت تمام

پیش خدا...

نمایش مشخصات ویداحنفی نوشته : ویداحنفی داستان :پیش خدا....................................................................................... -ای وای! تو...هم که اینجایی! -آره تو کی اومدی؟ -من همین دیروز...راحت شدم. چی بود اون دنیا! -ولی من میخواستم هنوز زنده باشم ...راحله رو دوست داشتم ...امشب عروسیشه...نامرد نیومد بیمارستان دیدنم.. هروقت میرم دیدنش نمیتونم حسش کنم

به سمت آرامش

نمایش مشخصات ویداحنفی آنچنان خجالتی کشیدم که دیگر هیچ حرکتی نداشتم . صاف ایستاده بودم و هردو دستم را از پشت سربه هم قلاب زده بودم . مثل یک چوب خشک شده بودم .یکی از آن جمع می گفت و بقیه می خندیدند: -فکر کرد ما نمی بینیم.... همین یک لحظه آنی می خواست ما نبینیم.... خوب لو رفتی ...اون چی بود ؟جیه؟ راتشو بگو چی می

واگویه خانم شاغل در روز جمعه

نمایش مشخصات ویداحنفی **************************************** همیشه در همین روزها ناراحتم.روزهای جمعه. روزهای تعطیلی. با صدای تلق و تلوغ قالمه مادرم که به کابینتها می خورد از خواب بیدار میشوم. یعنی می پرم از خواب . صبحانه گرم کنار اعضاء خانواده و تیک و تاک ساعت دیواری زرد رنگ روی دیوار یعنی :"زمان میگذرد".من نشسته ام کنار سفره صبحانه

جوهر عاشق

نمایش مشخصات ویداحنفی هركسي چيزي ميگفت.هركسي نظري ميداد. ومن در دستان قوي و قدرتمندش بي هدف ميگرديدم. اومرا دور ميداد.مردد بود . دلش ميخواست حرفهايش را بزند. تو اگر مثل من همنشينش بودي و مرتب تو را داشت، شايد ميتوانستي بشناسي چگونه آدميست. او نه در جمع خاص خودش ،كه در همه جمع هاي ديگر همينطور بود.مغزش اينقدر پر بود از كلافهاي سردرگم

رژ لب صورتي

نمایش مشخصات ویداحنفی كفشهاي كتوني قرمزش را پوشيد. بوي عطر خوشبويش در فضا پيچده بود.چهره زيبايي داشت .ابروهاني كمان مانندمشكي ،بيني قلمي باآن گونه هايي كه بقول مادرم " گل انداخته بود" خصوصا با آن رژ لب صورتي كه همراه لبخند مليح و قشنگش زيبايي خاصي به صورتش ميبخشيد. محو زيبائيش بودم كه پرسيد: -شما نمياين