معرفی علی حسینی


علی حسینی
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 17 تير 1366
کشور: ايران شهر: کرج
فارغ التحصیل رشته ی سینما
فیلمنانه نویس و کارگردان


آخرین داستان ها ارسالی

صفی و قُراب

نمایش مشخصات علی حسینی چند فرسخ بیشتر تا کلابی نمانده و میرزا صفی خان که تازه رخت بر بسته و از شوشتر تا کازرون مسیر صعب العبوری را پیموده و دمادمِ صلات ظهر رسیده بود، از سواره و پیاده، پیِ عصمت الزمان را می گرفت. بخت برگشته همین دیروز، در مالبندانِ طهران، مکتوبه ای به دستش رسید که رنگ از رخش پراند و سر از پی اش دوان کرد، برای یافتن رد و ردایی از عصمت

عهدیه

نمایش مشخصات علی حسینی عهدیه به روال سابق، قیطونی از ریسه خاطرات گذشته رو بافته و به آب انداخت. قرص ماهی که فلات شب رو شکسته و حوض آبی عمارت رو نقاشی کرده بود،گم شد. عهدیه، بیست و چهار ساعتی می شد که روی صندلی روسی الاکلنگی نشسته و به ماهی قرمز خال داری خیره بود که توی حوض اینور و اونور می جهید. صدای کمانچه

12 شب/چهارراه کالج

نمایش مشخصات علی حسینی میم.ح از پشت عینک دودی آبی رنگش به صحنه ی رویاییِ یک بوسه خیره بود و آرام در گوشِ نون.الف از فریادی سخن میگفت که شبِ اولِ مراسمِ چهارشنبه سوری در گوشِ یک رفتگر کشیده بود. باورش سخت بود کنار دریا باشی و در نزدیکی یک افسر پلیس بالاجبار به اسم رمز سخن بگویی. اما این تنها میم.ح نبود که روی خطوط سفیدِ چهارراه کالج خوابیده بود

قهوه ی قَجَری

نمایش مشخصات علی حسینی چله ی شهریور و قرمه سبزی خانوم جان،کم از دیزی سنگی عشرت الملوک در استقبال از فرمانده ی هنگ روس و سناتور، نداشت که تنها یک سرچراغی میهمانش بودند.سناتوری که پیش از این، با صدای مارش نظامی دانشکده ی افسری تا سردوشی خود را از دستانِ شخص مبارک اعلی حضرت، دریافت کرد.چُنان نُطُقی از خلق الله کشید آن سرش نا پیدا

مقوله ای بنام فراموشی

نمایش مشخصات علی حسینی - خانه ی پدری ست. برج و باروی قلعه ی رستم که نیست.همین پنج دری کوفتی بی صحاب، کم مانده دو، سه روز دیگر روی سر من و اهل و عیال و این کور و کچل ها و آن ننه زلیخای بد پیله خراب شود و وامانده و آواره کوچه و خیابان مان کُند. اصلا میدانی چیست اوس اسمال؟ نمیخواهم دستی به سر و رویش بکشی. میدانی، آفتابه خرج لهیم کردن است

استخوانِ شیوا و لاشه ی گاو

نمایش مشخصات علی حسینی بارون که شروع به باریدن کرد، میدونستم لطافت پاییز، قرارِ جای خودش رو به کرختی و سردیِ پیش از زمستان 64 بده. همون وقتی که برای اولین بار لاشه ی گاوی که چند روز پیش مرده بود و به طناب دارِ وسط میدونِ اردوگاه آویزان شده بود،دیدم. چند مرد، دشنه به دست، با بازوهای دم کرده، در حالیکه زیر