معرفی هادی هادوی


هادی هادوی
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 28 ارديبهشت 1369
کشور: ايران شهر:
hadi_m9757@yahoo.com
سلام دوستان!
من نویسنده نیستم، اگه باراهنمایی هاتون بتونید منو نویسنده کنید ممنون میشم، در ضمن من روش نوشتنم حکایتی یا به صورت خاطره است، اگه مشکل داره منو قانعم کنید!
ممنون میشم با نقد هایتان مرا نوازش کنید...
موفق باشید!


آخرین داستان ها ارسالی

چی ساختی از من...

نمایش مشخصات هادی هادوی s- سلام خوبی؟ کجا میری؟ +دارم میرم از این شهر -ااا چرا؟ توهم داغون کردی خودتو... کجا بهتراز اینجا سراغ داری؟ + سرمو بالا گرفتم اشکمو نبینه اروم گفتم: دیگ نمیکشم... لعنتی اینجا همش بارون میاد...

قضاوت های بیجا...

نمایش مشخصات هادی هادوی به آرامی در خانه را بستم که صدای بستنش کسی رو از خواب بیدار نکنه ، همیشه عادت داشتم زود تر موقع مقرر از خانه بزنم بیرون ! هوا به قدری مه آلود بود که تا دوسه متری خودم را هم نمی دیدم! یقه پالتو ام رو بالا زدم و به قدم زدن طرف محل کارم پرداختم! اخر کوچه نزدیک همون پارک محلمون کمی مکث کردم

زندگی پر برکت...

نمایش مشخصات هادی هادوی خیلی تعریفشو شنیده بودم... کنجکاو شده بودم قضیه چیه که اینقدر محبوب شده بین مردم .. تو همین فکر ها بودم که رسیدم نزدیک مغازش... تعمیرکار بود.. حدود نیم ساعتی بهش خیره شدم و کارها و رفتارش نسبت به مشتری ها و بقیه رو میدیدم که خیلی عادی بود.. وقتی چیز خاصی ازش ندیدم به طرفش قدم برداشتم

خیال من...

نمایش مشخصات هادی هادوی چشامو باز کردم یکم با دستام مالشش دادم اوممممممم نگام به پایین در افتاد هههههه قند تو دلم اب شد سریع پریدم از رخت خواب بیرون دویدم طرف در یهو به خودم افتادم دیونه شدما این چ تیپیه؟؟؟ سریع لباس پوشیدم و موهامو درست کردم دستمو گذاشتم روی دستگیره نفس عمیقی کشیدم و سری درو باز کردم و گفتم خووش اومدی چراغ خونه من

اون شب بارونی... (قسمت دوم)

نمایش مشخصات هادی هادوی برگه کاغذ رو نیگاه کرد، گفت نه.. امکا ن نداره .. خودم روش نوشتم ... یعنی چی؟؟ چند لحظه ای فقط گریه میکرد، بعد آرام دستی به صورتش کشید و با نفس عمیقی گفت: اون شب دیگه کلافه شده بودم از بس بهم گیر میدادن!! خونوادمو میگم... میگفت قراره یاسین اینا فردا شب بیان خاستگاری... بابام خبر نداشت که هنوز با توام

اون شب بارونی... (1)

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام دوستان این یه داستان طولانی وغمناکه که در دو بخش میذارم! ممنون از وقتی که میذارین! لیوان رو گذاشتم روی میز، دست بردم توی کیفم و هزینشو زیر لیون گذاشتم و از کافی شاپ زدم بیرون، از پله ها که میومدم پایین یهو کنترلمو از دست دادم و نزدیک بود تمام پله ها رو یکی کنم و نقش پیاده رو

بدون شرح...

نمایش مشخصات هادی هادوی ...تتتتتتقققق!!! : برو گمشو ... دیگه این طرفا نبینمتااا... گمشو از کارخونه من بیروووون!!! دستش رو روی صورتش گرفت وسرش رو پایین انداخت... زیر لب زمزمه میکرد ( باشه میرم... میرم و غرورمو نمیشکنم و منتت رو نمیکشم...ولی خدا میدونه که من مقصر نیستم و داری اشتباه میکنی... به ناحق زدی توی گوشم) در

خیال راحت...

نمایش مشخصات هادی هادوی احساس گرسنگی میکردم ، در کوپه رو باز کردم و رفتم از فروشگاه قطار یه چیزی گرفتم و صدای شیکمم رو خفه کردم ! مسواک رو برداشتم و از کوپه خارج شدم ، دم دستشویی هنوز همون دختره ایستاده بود و داشت گریه میکرد ، بی توجه به او، رفتم مسواک زدم و برگشتم به کوپه! کلافه بودم ... به هم ریخته ... اصلا

توفیق...

نمایش مشخصات هادی هادوی به به سلااام آقا هادی خوبی؟؟ چه خبرا؟؟ چه عجب پیدات شد؟؟ با خنده ای تلخ گفتم ببخشید دیگه یکم سرم شلوغ بود امشب دیگه ایشالا هستم تا صبح! -: اون که آره حتما باید باشی این شب ها حضورتون باید پررنگ بشه هااا گفته باشم، و بعد هم دستی به شانه ام زد و رفت! یه گوشه ای نشستم و سرمو پایین انداختم

ظرفیت...

نمایش مشخصات هادی هادوی تقریبا یک ماهی میشد که داشتم تحمل میکردم... دیگه واااقعا کاسه صبرم لبریز شده بود... کوله پشتی و وسایلم رو جمع کردم و راه افتادم طرف کویر... اونقدر رفتم تا به بالای بلندترین رمل رسیدم... دیگه جونی واسم نمونده بود همونجا ایستادم... یه نگاهی به اطرافم انداختم... همه جا رمل بود... هیچ اثری از درخت و آبادانی نبود