معرفی ناهید نقشبندی


ناهید نقشبندی
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 5 اسفند 1370
کشور: ايران شهر: سنندج


آخرین داستان ها ارسالی

دیوانگی

نمایش مشخصات ناهید نقشبندی توی کوچه دمِ درِ خانه‌شان ایستاده بودیم. باد از آن انتها، گرد و خاک کوچه‌ی سرد را برمی‌داشت و به سوی ما می‌وزید. بچه‌ها روی پله‌های کوچه با دمپایی و لباس‌های خانگی می‌پریدند و شادمان بودند. همین‌طور با کارتنی از کتاب‌هایی که به من داده بود روی پله‌ای بالاتر از او ایستاده بودم و اینها را می‌دیدم

لکه

نمایش مشخصات ناهید نقشبندی زن میز را چیده بود. خورشتی جا افتاده و خوش رنگ و لعاب که بویش تمام ساختمان را برداشته بود. پلوی قد کشیده، ترشی آلبالو، ماست و خیار و سبزی خوردن همه روی میز آماده بودند. مرد پشت میز نشست. زن کنارش آمد و توی بشقابش برنج کشید. روی پیراهن زن لک روغن بدقواره ای افتاده بود. مرد رویش را از لباس زن برداشت و نگاهی به ساعت مچی‌اش کرد ساعت 10 دقیقه به 9 بود

یک بستنی شکلاتی

نمایش مشخصات ناهید نقشبندی خانه یکسر خالی و ساکت بود. مریم توی تنها اتاق روشن خانه، پشت میز تحریرش نشسته بود. کتاب ریاضیات بزرگی جلویش باز بود. دستانش ماشین‌وار مسائل را روی کاغذ حل می‌کرد. هوای اتاق گرم و خفه بود. شعله‌های آتش بخاری گوشه‌ی اتاق هر کدام سعی می‌کردند از دیگری بلندتر باشند. از بیرون صداهای گنگی توی اتاق می‌پیچید

گندیدن

نمایش مشخصات ناهید نقشبندی توی تاکسی که بودم، دسته دسته پرنده‌ها از کنار ماشین و از بالای سرمان رد می‌شدند. داشتند می‌رفتند؛ همه‌شان با هم. فکر می‌کنم همان موقع بود، به ذهنم رسید که همه چیز را رها کنم. همه‌ی چیزی که هستم. همه‌ی چیزی که داشتم. همه چیز را باید همانطور که بوده به حال خود رها کرد و از کنارشان گذشت

...

نمایش مشخصات ناهید نقشبندی مرگ آنقدرها هم که ما فکر می‌کنیم بد نیست. این را همین چند وقت پیش فهمیدم، وقتی که خوابیده بودم روی زمین خاکی و خشک و سرد. باد دورم می‌پیچید و سرما به همه‌جای بدنم سرک می‌کشید. صدای سابیده شدن سنگ‌های ریز، زیر سرم را می‌شنیدم. بغل دستم خاک کمی بالا آمده بود، و تکه سنگی شکسته انتهایش عمود شده بود

گنجشک

نمایش مشخصات ناهید نقشبندی می خواست برود. خودش را به پنجره می کوبید و از این سر خانه به آن سر می پرید. دیگر بزرگ شده بود و هیچ شباهتی به آن جوجه ی کوچک و بی پر و بالی که پیدا کرده بود نداشت. کنار در خانه شان پیدایش کرده بود. هنوز گوشه ی نوکش زرد بود و پوست قرمز و چروکیده ی گردن و کمرش بیرون زده بود. وقتی خواست بگیردش

تلنگر

نمایش مشخصات ناهید نقشبندی _ شیکمش باد کرده. _ می خوای درش بیاریم؟ _ نه هنوز زنده اس. _ معلومه که زنده نیست. وگرنه یه تکونی به خودش می داد. ماهی ته آکواریوم افتاده بود و با چشم های ماتش به روبه رو خیره شده بود؛ انگار نگاهش آب را سوراخ می کرد. _مهرداد درش بیاریم؟ _نه زنده اس. _ خوب پس چرا تکون نمی خوره؟ _ چون داره