معرفی جعفر عباسی


جعفر عباسی
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 5 فروردين 1363
کشور: ايران شهر: شیراز


آخرین داستان ها ارسالی

من، مرد غریبه و شوهر آن زن

نمایش مشخصات جعفر عباسی با صدای شرشر آب هراسان از خواب می پرم. در فضای نیمه تاریک راهرو، صدا را دنبال می کنم. آن طرف شیشه های گلدار و بخارگرفته حمام، هاله ای از اندام زیبای زنی زیر دوش حمام دیده می شود. چند ضربه به شیشه می زنم. صدای آب به یکباره قطع می شود بدون اینکه حرفی از آن طرف زده شود. وحشت زده از آنجا دور می شوم

گزارش یک سرقت

نمایش مشخصات جعفر عباسی از روزی که چک های بی محل به دستش داده بودند، دیگر دل و دماغی برای دعاخوانی نداشت. به بهانه سرماخوردگی چندین مجلس ترحیم را رد کرده بود. تنها امیدش به حواله شدن همین سه برگ کاغذ بود تا حداقل بتواند از پس شیر خشک و قرصها و آمپولهای این ماه بربیاید. شب را به حالت نیمه خواب به صبح رساند و برای بار چندم راهی بانک شد

او زنده است

نمایش مشخصات جعفر عباسی "در رختخوابم می غلطم؛یادداشتهای خاطره ام را به هم می زنم. اندیشه های پریشان و دیوانه مغزم را فشار می دهد.خوب بود می توانستم کاسه سر خودم را باز بکنم و همه این توده نرم خاکستری پیچ پیچ کله خودم را در بیاورم بیندازم دور، بیندازم جلوی سگ- دیگر نه آرزویی دارم، نه کینه ای. دیگر نمی توانم

تبدیل

نمایش مشخصات جعفر عباسی عدد پنجاه و هفت رو هم پشت سر گذاشت. سه روز دیگر بیشتر به انتها نمانده بود. همه در صفوف منظم نشسته بودند و یکی ایستاده رو به آنها، با فریادهای خشم آلود، در مورد پروژه تبدیل کودکان ترسو به مردان پرغرور صحبت می کرد. چهره و صدای این مرد آنقدر برایش نفرت انگیز شده بود که بی اختیار نوک مگسک و شکاف درجه و پیشانی او را در یک راستا قرار داد و ماشه را چکاند

برجستگی روی جسم کروی

نمایش مشخصات جعفر عباسی مادامی که پیشانیش را روی برجستگی های زمخت کروی شکل گذاشته بود، به خواسته هایش فکر می کرد و قطرات اشک روی گونه هایش در حال لغزیدن بود. از در که بیرون آمد، سرش را بالا گرفت و دستی به صورتش کشید. احساس آسودگی و سبکبالی خاصی می کرد. سرش را به پایین چرخاند. هر چه نگاه کرد، کفشش را ندید

وقتی همه خوابیم

نمایش مشخصات جعفر عباسی هوا بعد از بارش چند روزه باران لطافت خاصی پیدا کرده بود. جمعیتی با شور و شوق در حال نگاه کردن به آب جمع شده پشت سد بودند. -ببین بارون خدا چه عظمتی به اینجا داده. طبیعت زیبایی شده. -به نظرت چطوره بعدا که آب اینجا بیشتر شد، فکر ایستگاه قایق سواری باشیم؟ -آبگیری این سد کمک بزرگی به تامین آب و برق منطقه می کنه

پیروز

نمایش مشخصات جعفر عباسی انگار اندوه سالهای اسارتش به یکباره سرش آوار شده بود. خود را شبیه به اسبی اصیل می دید که سوارانش کمر به همت نابودی سرزمینش بسته بودند. آن شب نیز مثل چند شب قبل خواب به چشمانش نیامده بود. فکرهایی را از سر گذراند و شتابان از خانه بیرون دوید. کوچه های تنگ و تاریک را به سرعت پیمود تا به خانه ای کوچک و گلی رسید

ک.م.ل.ط

نمایش مشخصات جعفر عباسی چند شبه که کارش همین شده. حدودای ساعت 3 شب از خواب می پره و چهارگوشه اطاق رو گز می کنه. حرکت سایه اش مثل یه هیولا رو دیوار داره اعصابمو بهم می ریزه. دوست دارم بلند سرش داد بکشم و بگم خودت که خواب نداری منو هم بی خواب کردی. تو که می دونی خواب من اونقد سبکه که با یه تلق تلوق ساده بیدار میشم

چقدر تنها بود

نمایش مشخصات جعفر عباسی چشمش به جاده خیره شده بود. خودش هم نمی دانست به چه فکر می کند. اصلا نمی خواست به چیزی فکر کند. فقط دوست داشت هرچه زودتر دور شود. از کجا؟ از چه کسی؟...خودش هم درست نمی دانست. کنار جاده ایستاد. شیشه ماشین قدیمی اش را پایین کشید. هنوز هم زردی مزرعه گندم برایش دوست داشتنی بود. به فکر فرو رفت: چقدر تنها بود

با خودش حرف می زد

نمایش مشخصات جعفر عباسی در جواب دخترش مکثی کرد و گفت "خودم هم می دونم که گاهی وقتا با خودم حرف می زنم. آخه وقتی کسی به حرفام گوش نده و نخواد حتی یک کلمه با من صحبت کنه، لااقل خودم که می تونم با خودم صحبت کنم. اگه کسی هم چیزی بهم بگه، تا بخوام فکر کنم و حرفی برای ادامه صحبتمون پیدا کنم، خنده ای می کنه و میره.