معرفی لویذا هدایتی


لویذا هدایتی
جنسیت: تاریخ تولد: سه شنبه 6 خرداد 1365
کشور: ايران شهر: اراک


آخرین داستان ها ارسالی

یه لقمه حلوا

نمایش مشخصات لویذا هدایتی پوران با خود گفت: گفته دلش حلوا می خواد، حالا من حلوا از کجا پیدا کنم. موقع نذری دادن ها هم که نیست. پول هم که... دستش را برد داخل یقه اش. زیر لب زمزمه کرد: این جا که ندارم. دستش را درآورد و تمام جیب ها، جوراب ها و کف کفش هایش را گشت. زیر لب ادامه داد: نه! دریغ از یک پاپاسی! آرد که ندارم، روغن هم

بد شانس

نمایش مشخصات لویذا هدایتی از صبح که بيدار شدم دل تو دلم نبود تا زودتر از خانه بيرون بروم و با مردم راجع به بد شانسي که موضوع تحقيق دانشگاهی ام بود، مصاحبه کنم. اما اين ذوق و شوق خيلي زود فروکش کرد، چرا که براي نمونه يک آدم بد شانس به تورم نخورد. با تمام کساني که مصاحبه مي کردم يا خيلي خوشبخت بودند يا اصلاً اعتقادي

روزگار غريب برادران« تکين»

نمایش مشخصات لویذا هدایتی مرد آنقدر ژوليده حال بود که از ديدنش غمي عميق بر جانم نشست. يک دسته چوب به سمتم گرفت و با تحکم گفت:« بشکن!» آنقدر جدي بود که ناخودآگاه دسته چوب را گرفتم و به آن فشار آوردم. هيچ اتفاقي نيفتاد. مرد قهقهه زد:« نمي تواني! نمي تواني بشکني!» *** اوايل ما چهار برادر بوديم، سبک تکين، سنگين تکين، رنگين تکين و چندين تکين

يک بيت شعر

نمایش مشخصات لویذا هدایتی دمق بودم اما نه آنقدر که ندانم چه مي گويم. ديدم حساسيت زيادي دارد نشان مي دهد گفتم:« دقيقاً منظورم شما بوديد.» عصباني شد و گفت:« خلايق هر چه لايق! تو آدم درس و مدرسه نيستي، بايد کلفتي کني!» کلمه ي« کلفت» حسابي برانگيخته ام کرد و گفتم:« تکليف شما در همان يک بيت مشخص شد!» و خنديدم.

هجوم ميمون ها...

نمایش مشخصات لویذا هدایتی - ميمون! اين كلمه را كه مي شنوي بلافاصله بر مي گردي و اطرافت را نگاه مي کني. - هيچکس نيست! - ميمون! با عجله به طرف خيابان بر مي گردي و مي بيني که چند جوان بيکار در ماشين آخرين مدلشان دارند به تو مي خندند. وقتي با عجله به طرف آنها مي دوي پايشان را روي گاز مي گذارند و فرار مي کنند

همه با هميم و همه تنهاييم!

نمایش مشخصات لویذا هدایتی نزديک شب عيد بود و من ذوق زده وارد مغازه ي مانتو فروشي شدم. مانتوي خوش دوخت و گران قيمتي انتخاب کردم و پوشيدم. آنقدر از آن خوشم آمد که ديگر از تنم در نياوردم، پيش خود گفتم:« پولش را مي دهم و مانتوي قبلي را در کيفم مي گذارم». هنگام خروج از در مغازه شنيدم که فروشنده زير لب گفت:« گر خدا

همسايه هاي غريب...

نمایش مشخصات لویذا هدایتی هواي سردي است. بار ديگر صداي تلاوت قرآن از کوچه مي آيد. دلم پايين مي ريزد. صداي فرياد پدر را مي شنوم که از پنجره داد مي زند:" اکبر... اکبر آقا!" و صدايي به جز صداي نوار قرآن از کوچه نمي آيد... بعد که يکدفعه صداي گريه ي پدر بلند شد، اولش فکر کردم اشتباه مي شنوم اما ديدم که مامان آمد و گفت:"

يک سبد موز براي يخچال پسر بانوي طنز پرداز محروم!

نمایش مشخصات لویذا هدایتی به همسرم گفتم:< دکتر علي شريعتي مي گويد:< نامم را پدرم انتخاب کرد، نام خانوادگي ام را يکي از اجدادم، ديگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد.> من هم راهم را انتخاب کرده ام. لبخند زد:< باشد، انتخاب کن، کسي نگفته نويسندگي بد است، ولي حالا چرا طنز.> گفتم:< شاعر مي گويد: تا مي تواني

یک قدم مانده به پیروزی

نمایش مشخصات لویذا هدایتی موهای مشکی و پرپشت مراد پر از خاک بود که به گردان رسید. سراغ فرمانده را از جوانی اصفهانی گرفت. به سر کم موی او نگاه کرد که در آفتاب برق می زد. دستی به طرف سر خودش برد و خاک ها را تکان داد. چشمش به چادری افتاد که در حکم سلمانی بود. قبل از رفتن پیش فرمانده باید کاری انجام می داد. روبروی چادر فرمانده ایستاد

افتخار، افتخار!

نمایش مشخصات لویذا هدایتی در خانواده اي زندگي مي کنم که همه افرادش خودشان را به چيزي منسوب مي کنند تا بتوانند به آن افتخار کنند. بر خلاف من که کوچکترين اعتماد به نفسي در کالبدم نيست، آنها آنقدر اعتماد به نفس دارند که انگار گردانندگان جهان هستند. پدربزرگ با اينکه مي داند جنگ چيز دلچسبي نيست اما افتخار مي کند