معرفی علی خدادادیان


علی خدادادیان
جنسیت: تاریخ تولد: شنبه 1 فروردين 1371
کشور: ايران شهر:


آخرین داستان ها ارسالی

خدمت مقدس.

نمایش مشخصات علی خدادادیان -آروم باش هیچکس نمیفهمه خودت میدونی چاره ای نداری. در عوض بین بقیه ی سربازا هواتو دارم . یک سال و پنج ماهش را گذرانده بود.امشب یک ساعتی میشد گروهبان صدایش زده بود. نیمه شب بود اما هوا صاف و روشن بود. صدای گاه به گاه زوزه ی سگی نوای غم انگیزی به سکوت شب بخشیده بود. باد گرمی می وزید

آخرین برگ ها

نمایش مشخصات علی خدادادیان دم غروب بود. سوز غم انگیزی می آمد. سوزی که بوی تنهایی و دلتنگی می داد. بوی زمستان. پدرم را تازه از فرودگاه آورده بودم و از پنجره ی اتاق خیابان را نگاه می کردم، سرما از درزهای باریک پنجره داخل می آمد. گنجشکی روی درخت خودش را بغل کرده بود و تکان نمی خورد. برگ های پنجه ای شکل زرد آرام آرام از بین توده های هوای سرد عبور می کردند و روی زمین می نشستند

نظر شما راجع به داستان کوتاه؟؟؟

نمایش مشخصات علی خدادادیان سلام. همین یکی دو روزه پیش با خوندن نظرات بعضی از دوستان متوجه شدم که بعضیا عقیده دارن که اصولن چارچوب و حیطه ی مشخص و معینی واسه داستان کوتاه وجود نداره این شد که تصمیم گرفتم این متنو بنویسم تا به اتفاق همه ی کسایی که این متنو میخونن راجع به این موضوع یه خورده بحث بشه و نظرات هم دیگه رو بدونیم

سیب.

نمایش مشخصات علی خدادادیان در کوه پایه مشغول جمع کردن سنگ بودم. سنگ ها را روی هم می چیدم و از شنیدن صدای برخورد آنها با هم لذت عجیبی تمام وجودم را فرا می گرفت. تقریبن نصف قد خودم سنگ روی هم جمع کرده بودم. سنگ های ریز و درشت به شکل یک هرم. سنگی را برداشتم و سرم را که بلند کردم دختر زیبایی رو به رویم ایستاده بود و یک سیب قرمز را به سمتم دراز کرده بود

مساوات

نمایش مشخصات علی خدادادیان sپسربچه به خاهر کمی بزرگ تر از خودش گفت: پریسا، برابری و برادری یعنی چی؟ دختر جواب داد: برابری و برادری یعنی اونایی که وقتی از کنار ما رد میشن دلشون می سوزه و بهمون کمک می کنن.

چند سال بعد.

نمایش مشخصات علی خدادادیان سلام مجدد خدمت همه ی دوستان، نویسندگان و منتقدان خوب سایت. من موقعی که اولین داستانمو تو سایت گذاشتم فکر می کردم همون اولین داستان آخرین داستان من تو سایت خاهد بود. اما بخاطر سوتفاهمی که در جریان خوندن و نقد کردن داستان یکی از نویسندگان خوش اخلاق سایت جناب مصطفی سالاروند(داستان

کفش ها

نمایش مشخصات علی خدادادیان دوستان عزیز این اولین و به احتمال زیاد آخرین داستان من در سایت داستانک خاهد بود. امیدوارم اگه وقت گذاشتین و خوندین حتمن(حتمن) نقد کنید و اگه احساس کردین وقتتون تلف شده خوشحال میشم گوشزد کنید. اسم این به ظاهر داستان مام هست: کفش ها... پیر مرد قوز کرده اطرافش را نگاه کرد و آرام در گوشم گفت: این کفش ها را خوب محافظت کن