معرفی آرش شهنواز


آرش شهنواز
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 14 مرداد 1355
کشور: ايران شهر: تهران


آخرین داستان ها ارسالی

ضیافت

نمایش مشخصات آرش شهنواز عروس و داماد لا به لای سبدهای رز و ارکیده و لیلیوم ، چشم در چشم هم می دوزند. لبخند که رد و بدل می شود ، میهمانان به هیجان آمده کف می زنند و چند خانم کل می کشند. دختر برای تعویض رخت سفید با مانتو و روسری از میان جمعیت راه باز می کند و داماد همان کنار ، تی شرت و کالج را با کت و کراوات جایگزین می کند

از همین حوالی

نمایش مشخصات آرش شهنواز sگوشی را که قطع کرد ، سراسیمه پیراهن مشکی به بر کرد ، خمیر  روی فرچه کشید و تیغ بر صورت. باید چهل روز برای پدر محاسن می گذاشت.

کابوس

نمایش مشخصات آرش شهنواز سراسیمه از خواب پرید. رنگ چهره اش به گچ می مانست. دستگیره زیر تخت را چرخاندم تا سرش کمی بالا بیاید. موهای خیس از عرق شرابی رنگ روی پیشانی اش را کنار زدم. لیوانی آب ریختم. لب نزد. نفس عمیقی کشید و به چشم هایم نگاه کرد. گفت : "خواب دیدم مرده ای." در مخیله هیچکدام ما نمی گنجید که این ها آخرین کلماتش باشند

تلاقی

نمایش مشخصات آرش شهنواز حواسم جای دیگری بود. آنجا نبود. سر را که بالا آوردم ، دیدم به من نگاه می کند. تصور کردم اتفاقی است. به روی خودم نیاوردم، روی برگرداندم. اما لحظه ای بعد از گوشه چشم پاییدمش. اتفاقی نبود. چشم از من بر نمی داشت. نگاهش کردم. نگاه هایمان درگیر هم شد ، گره خورد! بی خیال نگاه های دیگران که احتمالا ما را دید می زدند ، به چشم هایش زل زدم

سمبوسه آبادانی

نمایش مشخصات آرش شهنواز می روم داخل " خانلری". سرشان شلوغ است. از میان جمعیت یک سمبوسه آبادانی سفارش می دهم. لای کاغذی می گذارند و می دهند به دستم. تماشای کاغذ روغنی شده ، می بردم به سال های دور. نوروز 67 بود که با پسرخاله بزرگم آمده بودیم اینجا. از من پنج سال بزرگتر است اما برای یک پسر بچه 12 ساله ، نوجوانی 17 ساله خیلی بزرگ به نظر می رسد

نمک بر زخم

نمایش مشخصات آرش شهنواز " سوریه! یا زینب! یا زینب!" پیرمرد دستار برسر و دشداشه پوش ، عصا زنان با پاهایی علیل و بدنی رنجور از آوارگی این کلمات را تکرار می کرد و از توریست ها می خواست یاری اش کنند. به سه شهروند اروپایی لمیده مقابل هتل HILTON در حوالی میدان تقسیم که رسید ، نیش خندی نثارش کردند و نوشیدن را از سر گرفتند

پرسه زدن در مرزهای جنون

نمایش مشخصات آرش شهنواز از روزی که بی خبر به فلان ناکجاآباد جهان رفته ای ، هر وقت دلم هوایت را می کند ، حتی نمی توانم تصور کنم در چه حالی و یا چه می کنی! به وقت خاور دور در خواب نیمه شبی؟ در بعد از ظهر اروپای مرکزی از محل کار به خانه می روی؟ یا در سواحل شرقی ینگه دنیا ، مثل همیشه برای برخاستن از تختخواب دست دست می کنی و من باید حرص بخورم

زیبا

نمایش مشخصات آرش شهنواز مقابل آینه که ایستادند ، زن به مرد نگاه کرد و گفت: " چقدر دور چشمات چین افتاده!" مرد شانه بالا انداخت و گفت: " زیباست ." زن با تعجب زیر لب تکرار کرد : " زیباست؟!" از در که خارج شدند ، پیرمردی که تا آن موقع گوشه دیوار ایستاده بود ، مقابل آینه قرار گرفت. به زحمت سینه را جلو داد ، یقیهء پیراهن

مادرانه

نمایش مشخصات آرش شهنواز بر شاخه خشکیده پا به پا می کند. مادر ، کودک خسته را نهیب می زند. نای رفتن ندارد. نیم خیز می شود اما دوباره می افتد. با چشمان بی فروغ مادر را تماشا می کند. این آخرین نگاه است. بر فرزند خرطوم می کشد و در برهوت ، پی گله ای را می گیرد که حالا از نظر دور شده است. بال که می گشاید ، شاخه خشکیده تکان سنگینی می خورد

دور

نمایش مشخصات آرش شهنواز می نشینند . سر صحبت باز می شود ؛ غرغر ، گلایه ، درد دل . . . با هم ، با او ، با دیگری. کسی چیزی می خورد و بر کف پوش می خوراند . چشم غره می رود. اعتنایی نمی بیند. طرف می رود. دیگری می آید. جوکی می گوید. همه می خندند. فضا عوض می شود. با انگشت اشاره برگه ای را نشانه می رود که رویش نوشته خوش ندارد کسی با گوشی ، مدام بیخ گوشش پچ پچ کند