معرفی بهزاد ساوانا


بهزاد ساوانا
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 15 ارديبهشت 1361
کشور: ايران شهر: بانه


آخرین داستان ها ارسالی

بخواب لئو با آرامش

نمایش مشخصات بهزاد ساوانا چشم ها باید نیمه باز باشند هر لحظه ممکنه یکی سر برسه ؛ به خاطر نرده ها از پنجره نمیتونن بیان داخل ، باید از پنجره ها به هر حال دور باشم پنجره ها آشیانه تک تیراندازها هستند . جلوی در ورودی با فاصله کنار دیوار روبه رویی طوری می نشینم که هر لحظه آمادگی مقابله را داشته باشم ؛ همیشه اینطور

خانه خونین عنکبوت

نمایش مشخصات بهزاد ساوانا عنکبوت آرام آرام به من نزدیک شد پاهایم را دید که بی حرکت در راستای هم قرار گرفته بودند عنکبوت فکر کرد چه جای خوبی برای خانه ساختن شروع کرد و هنوز تمام نشده بود دستهایم خانه اش را ویران کرد روی دستهایم که حالا بی حرکت بودند قرار گرفت کمی در فکر فرو رفت و مشغول خانه ساختن شد تااینکه

جای خالی او کنار پنجره

نمایش مشخصات بهزاد ساوانا sخانه متروکه ات ویران شده بود ، اما پشت پنجره به جای گیاهان هرز بوته گل سرخی روئیده بود که لبخند می زد به من

از کی احمد از خواب می پرید ؟

نمایش مشخصات بهزاد ساوانا قبل از اینکه احمد به مدرسه برود از خواب می پرید ببه خاطر دیدن گربه ای سیاه در تاریکی یا توپ فوتبال باد آورده ای که یهو تو کوچه جلو پاش سبز میشد . (بخواب ... احمد کوچولو .... چیزی نیست عزیزم ) وقتی کلاس اول را تمام کرد هم از خواب می پرید برای اینکه بابا آب .... داد یا نداد را فراموش کرد بنویسد

تاثیر دوست داشتن

نمایش مشخصات بهزاد ساوانا sاقیانوس را دوست داشت اما از پرواز متنفر بود. سوار هواپیما که شد پروازش را به خاطر سپردم آتش هواپیما را بلعید ودر اقیانوس جسدش تجزیه شد .

خواب نقاش

نمایش مشخصات بهزاد ساوانا sدر شهر خاکستری نقاش کشته شد به جرم اینکه خوابی آبی برای شهر دیده بود .

درختی به نام هوس

نمایش مشخصات بهزاد ساوانا باد در علفزار به آرامی می وزید وگیسوان علف های تر وتازه را نوازش می کرد .آفتاب ملایم بر زمین می تابید ونظاره گر مردمی بود که دسته دسته به سوی درخت بزرگ می شتافتند ، درختی که بر بلندای تپه بزرگ مشرف به ورودی شهر سیاه قرار داشت و شاخه هایش را چون زلف دلبران افشان کرده بود وبا شکوه در میان علفزار به نظر می رسید

شهر سوخته

نمایش مشخصات بهزاد ساوانا صدای سکوت شهر را در برگرفته بود از دور توی شهر دود بلند میشد معلوم بود که شهر آرومی نیست در کنار مرز کنار دروازه اصلی شهر سنگر کوچکی به چشم میخورد و دو نگهبان که از شدت عصبانیت تفنگ هایشان را به طرف شهر نشانه گرفته بودند وبا هم حرف میزدند . همه شون رو میکشم کثافتهای رذل نه جاناتان

گل ها واشک ها

نمایش مشخصات بهزاد ساوانا دخترک بالاخره به آرزویش رسید گل هایی را که با هزار زحمت پرورش داده بود و به رنگ سفید وحاشیه آبی در آمده بودند دسته دسته کرد و در یک بطری شیشه ای قرار داد میخواست به پسرک همسایه که عاشق این گل ها بود نشانش دهد همیشه می گفت از این مریضی که نجات پیدا کنم با هم از گل ها مراقبت می کنیم

دیدی ! دیدی دلم شكست ...

نمایش مشخصات بهزاد ساوانا sوقتی پیرزن با تنگ بلور كه دو ماهی قرمز داخلش بود میخواست سوار اتوبوس شود پسری عجول تنه ای بهش زد و تنگ ماهی از دست پیرزن افتاد وشكست ماهی ها روی آسفالت برای زنده ماندن تقلا می كردند پیرزن با بغض به پسر نگریست وگفت : دیدی ! دیدی دلم شكست ...