معرفی حسن ایمانی


حسن ایمانی
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 1 فروردين 1353
کشور: ايران شهر: تهران
hasanimani
من حسن ایمانی هستم. نویسنده و عضو اهل قلم ایران. اولین داستان بلند خود را درباره جنگ آمریکا و متحدانش علیه عراق در سال 2003 ميلادي نوشتم به نام "جنگ و عشق" که یک روایت مستند اجتماعی است و می توانید از طریق سایت کتاب دات آی آر با آن آشنا شوید.
دیگر آثار بنده:
فقط سه دقیقه! _ سه خط قصه! - پازل _ عزم و رزم _ کلینیک مدیریت _عبور - جنگ و عشق



آخرین داستان ها ارسالی

بازارِ كسب و كار

نمایش مشخصات حسن ایمانی بازارِ كسب و كار استاد دانشگاه رو به دانشجوها گفت: _بعد از دانشگاه وارد بازارِ كسب و كار مي شيد. يادتون باشه بهترين استادهاي شما براي موفقيت، آدم هاي موفق در كسب و كارن. فوري بريد دنبال اونا... در اين لحظه دانشجويي از جا برخاست و گفت: _چه خوب شد استاد!... از فردا دانشگاه نميام!!

خجالت نمي كشي؟

نمایش مشخصات حسن ایمانی خجالت نمي كشي؟ الينا به همراه مادر رفت دفتر مدير مدرسه. خانم مدير به محض ديدن الينا گفت: _تو كلاس پنجمي. خجالت نمي كشي ميري لاي كلاس سومي ها اونارو مي زني؟ مادر الينا به خانم مدير گفت: _تو خودت خجالت نمي كشي با اين سن و سال مياي مدرسه ابتدا به بچه ها دستور ميدي؟!! از كتاب "سه

سه ديوانه

نمایش مشخصات حسن ایمانی sسه ديوانه توي تاريكي حياط تيمارستان، سه ديوانه روي نيمكت به آسمان زول زده بودند. ديوانه اول گفت: _دوست دارم خورشيد رو بغلم بگيرم بوسش كنم!! ديوانه دوم گفت: _منم سرش كلاه بذارم!! ديوانه سوم گفت: _احمق ها... اون مهتابه! همون زني كه كشتمش!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

التماس

نمایش مشخصات حسن ایمانی sالتماس شمشيرش را چسباند زير گلوي هاوارد و با خشم گفت: _ يه جور بيشتر التماس نداريم! بايد به دست و پاي من بيوفتي تا نكشمت! هاوارد بريده بريده گفت: _يه جور ديگه هم التماس داريم! التماس مي كنم منو بكش تا راحت شم!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

تصميم گيري

نمایش مشخصات حسن ایمانی تصميم گيري كنار حوض پارك – لاي چهار پيرمرد – دو پيرمرد شطرنج بازي مي كردند. پيرمرد مهره سياه با خنده گفت: _ چه خوب! توي خونه زنم تصميم مي گيره ولي توي شطرنج خودم! پيرمرد مهره سفيد با ناراحتي گفت: _ چه بد! توي خونه زنم تصميم مي گيره ، توي شطرنج هم آدم هايي كه دورم حلقه زدند!!

مادرِ تنها

نمایش مشخصات حسن ایمانی مادرِ تنها مادر با اينكه هفت پسر و دو دختر داشت اما در خانهِ قديمي خود تنها زندگي مي كرد! گاهي پسر سوم مي آمد برايش خريد مي كرد. گاهي پسر پنجم مي آمد او را به گردش مي بُرد. گاهي دختر دوم مي آمد به سر و وضعش مي رسيد. گاهي پسر اول... در يك شب باراني مادر مُرد. بيكس و تنها! از كتاب

بهتر از من!

نمایش مشخصات حسن ایمانی sبهتر از من! پادشاه در حال قدم زدن با تنها دخترش گفت: _خواستگار تو بايد دو خصلت خوب داشته باشه! دختر فوري جواب داد: _مهربان ترين و زيباترين مرد باشه!! پادشاه با خنده گفت: _نه! اون بايد بهتر از تو براي من و بهتر از من براي مردم باشه! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

بلا و عذاب

نمایش مشخصات حسن ایمانی sبلا و عذاب وقتي ازدواج كرد به دوستانش گفت:_به بلاي بدي دچار شدم! ازدواج!!... وقتي بچه دار شد به دوستانش گفت:_به بلاي بدي دچار شدم! بچه داري!!... وقتي زن و بچه اش را در تصادف از دست داد به دوستانش گفت: _به عذاب بدي دچار شدم. تنهايي!!... از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

خريد ويلا

نمایش مشخصات حسن ایمانی خريد ويلا خريدار آمده بود ويلاي خريداري شده را از فروشنده تحويل بگيرد كه ناگهان جلوي چشم هر دو، طوفان سهمگيني وزيد و ويلا در هم شكسته شد! فروشنده بر سرش كوبيد در حاليكه خريدار گفت: _آه خداي من! از كجا دانستي مي خواهم اين ويلا را ويران و بازسازي كنم؟ از كتاب "سه خط قصه!" حسن

شانس و باور

نمایش مشخصات حسن ایمانی sشانس و باور از بس هر چيزي را باور مي كرد توي خيلي چيزها و خيلي جاها سرش كلاه مي رفت! از شانس خوبش، برنده شصت هزار دلار جايزه بليط بخت آزمايي شد! باورش نمي شد. آنقدر باورش نشد تا مسئول تحويل جايزه به سراغش آمد!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني