معرفی فرشته شهرابی


فرشته شهرابی
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 16 خرداد 1367
کشور: ايران شهر: تهران
من داستان مینویسم ، پس هستم.
ورزش میکنم ، پس هستم.
عاشق فوتبال و موسیقی و کتاب هامم پس باز هم هستم...
____________________


آخرین داستان ها ارسالی

اتاق پرو

نمایش مشخصات فرشته شهرابی مامان آن موقع ها ابتکار به خرج داده بود و برای خودش یک اتاق پرو ساخته بود. اتاق پرو مامان با چند متر پارچه ی پرده ای گل دار، یک چوب پرده و چند متر کش که از لای آن رد کرده بود علم میشد. هر موقع خیاطی داشت و مشتری می آمد پرده را میکشید و وقتی مشتری ها میرفتند پرده را عقب میزد و اتاق پرو دوباره میشد جزوی از خانه

قاضی...

نمایش مشخصات فرشته شهرابی یک سری جاها هستند که فقط اولش سخته . یعنی اول که وارد میشی با خودت میگی : یا خدا ! جای من که اینجا نیست . اما یک کم که می شینی و از سر بیکاری یا کنجکاوی و یا هرچی که بشه اسمش رو گذاشت ، با آدم های دورو برت معاشرت میکنی میبینی خب حتما اینها هم یک روزی همین فکر و میکردند و باخودشون میگفتن اینجا که جای ما نیست اما گذر زمان اونارو به اونجا کشونده

«ستاره»

نمایش مشخصات فرشته شهرابی موتور هوندایش را جلوی خاک ریز خاموش کرد. نامه ها را از کیفش بیرون کشید و به دست صاحبانشان رساند. مثل همیشه چند پاکت اضافه ماند ، اما رزمنده ها از دورش خالی شدند ، معلوم بود هرکس نامه اش را گرفته و رفته. پوتین هایش را از پایش بیرون کشید و وارد سنگر شد. قفل جعبه ی چوبی را باز کرد و نامه شهدا را کنار گذاشت

پنجره

نمایش مشخصات فرشته شهرابی به نام او... پنجره کنار پنجره ی بلند رو به حیاط در طبقه ی دوم ایستادم. نسرین با پاچه های خیسش به اتاق میپرد. - میبینی نسیم ، هیچی عوض نشده ، همه چیز شکل همون موقع هاست. رویم را برمیگردانم و به سرووضع گـِلی اش که به خاطر آب بازی با گل و گلدان ها به آن روز افتاده نگاه میکنم و میگویم: باید تو باغچه یاس بکارم

سفینه

نمایش مشخصات فرشته شهرابی دایی اکبر از زیر ماشین اوراقی جدید صدایم میکند ، بچه اون آچارارو بیار. میدوم به سمتش و جعبه ی آچار ها را کنار دستش میگذارم ، ماشین اوراقی جدید خیلی قشنگ است ، هم سفید است و هم بزرگ ، درست مثل یک سفینه ی فضایی ، که آدمهای فضایی آن را پارک کرده باشند در قبرستان و خودشان رفته باشند پی تحقیقاتشان راجع به زمین و آدم های زمینی

رقیب...

نمایش مشخصات فرشته شهرابی «به نام او» از بچگی همیشه دوست داشتم برای دیگران مهم باشم و این مهم بودن را به چشم ببینم . 4/5 ساله که بودم میرفتم زیر تخت قایم میشدم یا پشت در یا زیر میز و صندلی تا دور و بری هایم کمی به تلاطم بیفتند و دنبالم بگردند ، بزرگ تر که شدم و راهی مدرسه شدم هنوز این میل سرکش در من خاموش نشده بود ، میل به دیده شدن

ته مانده ی بوی عطر...

نمایش مشخصات فرشته شهرابی به نام او... 71b7b3244bb2878da9fd037f64503ff8 چشم هایم که باز میشود ، جای محمد کنارم خالیست. چشم میچرخانم در اتاق و به دنبالش میگردم . تنها بوی ادکلنش باقی مانده . در کمدلباس هایش باز است و جای کت شلوارش خالی مانده. عکس روی میز را نگاه میکنم ، تصویر من و محمد با آن چشمان مشکی پربرقش و موهای جو گندمی اش که تازگی ها رو به سفیدی میزند روی میز کج شده

«چشمان بی قرار»

نمایش مشخصات فرشته شهرابی به نام او... هانیه را محکم به سینه ام میچسبانم و از چراغ قرمز رد میشوم ، چشم های مشکی دخترکم را نگاه میکنم ، چپ نیست فقط کمی انحراف دارد ، اگر یکبار محکم زده بودم پشت دهان زن برادرم که هانیه ی مراجلوی چشم های خودم مسخره نکند ، دیگر دخترک یک ساله ام را صدا نمیکرد چپول و قلب من تکه تکه نمیشد

بوم نقاشی

نمایش مشخصات فرشته شهرابی آفتاب از حریر ابریشمی پرده ردشده و افتاده روی آبشار موهای حنانه ، موبایلم را خاموش کردم و گوشی تلفن را از پریز در آورده ام ، درسا به سمت جعبه ی کاغذ رنگی و بادکنک ها میدود. دستش را تا ته در جعبه میکند ، درشان می آورد ، بازشان میکند و یک سرش را به دست میگیرد و سر دیگرش را میکشد روی زمین

یه روز برفی...

نمایش مشخصات فرشته شهرابی شب های برفی فقط کافیه لباس های گرمت ، برای پیاده روی مناسب باشند تا در قحطی تاکسی هایی که در روزهای عادی در سطح شهر پخش اند و یکریز برایت بوق میزنند تا به زور سوارت کنند با دیدن اولینشان جلوی رویت ، دست هایت برای نگهداشتنشان بالا نروند . روزهای زمستانی بیمارستان از همیشه شلوغ تر