معرفی رضاهمابون


رضاهمابون
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 30 شهريور 1339
کشور: ايران شهر: دورود


آخرین داستان ها ارسالی

کاروان عروس

نمایش مشخصات رضاهمابون کاروان عروس چشمهایم را که دکتر معاینه کرد لب و لوچه ای بالا انداخت و گفت: عجب! این چشمهای شما خیلی عجیبه!آنچه خوبان همه دارند توهمه رو یکجا داری ! توی دلم غنج زدم وگفتم بالاخره ما هم یه چیزیمون با همه فرق کرد ! دکتر ادامه داد که: این چشمهای مست و دلربای جنابعالی هم آستیگماته هم ضعیفه هم حساسه وهم چند تا هم دیگر

سارق

نمایش مشخصات رضاهمابون سارق اینکه قدیمیا گفته اند از هرچه بدت بیاد سرت میاد . شده این حکایت ما که می خواهم عرض کنم . آنمو قع هاا بنده معلم پاره وقت دبستان بودم . نیمی از روز را مشغول تعلیم و تمشیت دانش آموزان بخت برگشته ای بودم که از بد حادثه متربیان اینجانب سرا پا تقصیر شده بودند. یعنی شاگرد مدرسه ای

آخرین دیدار . . . !

نمایش مشخصات رضاهمابون دیدار آخر. . . ! توی رختخواب بودم . دستی گونه ام را حس کرد .بعد هم اطاق پر شد از آن بوی خوش ! از کجا بود ؟ نمی دانم ! مرا یکباره به یاد بابا انداخت . همیشه از این عطر می زد . برخاستم و رفتم توی حیاط ، کنار حوض . نگاهی به اطراف انداختم . کسی نبود ! اما این بوی باباست که توی حیاط ریخته ! شاید برگشته باشد

تعطیلات عید

نمایش مشخصات رضاهمابون تعطیلات عید با عجله وارد مغازه شد وکتش را روی پیشخوان اطو شویی گذاشت . با التهاب گفت : واسه شب عیدی اتوش کن ! گفتم : نمی رسم ، می بینی که ، فقط دوروز به عید مونده و این همه کار رو سرم ریخته ! گفت : بابا بعد از مدتها ما هم مثل آدم حسابی ها هوس کردیم تو ایی شب عیدی بریم مسافرت تو دیگه حالمونو نگیر ! گفتم : باشه ، اما قول نمی دهم