معرفی احسان رضايي


احسان رضايي
جنسیت: تاریخ تولد: سه شنبه 24 ارديبهشت 1364
کشور: ايران شهر: تهران


آخرین داستان ها ارسالی

سكانس آخر

نمایش مشخصات احسان رضايي به نام خدا سكانس آخر - بنگ. - بنگ. از خواب مي‌پرم. عرق سردي همه وجودم را فرا گرفته. گمونم خواب بدي ديده ام. هرچه به ذهنم فشار مي‌آورم يادم نمي‌آيد. جاي فريبا در كنارم خالي است. يادش كه مي‌افتم قلبم چنگ مي‌خورد و ناخودآگاه دلشوره‌اي عجيب به درونم راه پيدا مي‌كند. پنجره‌ی اتاق باز است

سوم اسفند

نمایش مشخصات احسان رضايي به نام خدا پشت در ايستاده‌ام و مثل مرغ پركنده اين پا و آن پا مي‌كنم. مولود، داخل اتاق بست نشسته و هيچ كس را راه نمي‌دهد. هرچه كردم نتوانستم مادر راضي كنم از خير گفتنش بگذرد. لا اقل اين روز شوم را رها كند. گفتم بعد ار 26 سال بگذارد تلخي‌اش از كام همه برود. مادر اما مرغش هميشه يك پا داشته است

مردي ميان كفش‌ها و چترها

نمایش مشخصات احسان رضايي به نام خدا - ديشب بهت خوش گذشت؟ اذيت كه نشدي؟ صبحانه برات چي درست كنم حالت جا بياد؟ زن همانطور كه بلند بلند حرف مي‌زد لباس زيرش را درون لباسشويي انداخت و پشت ميز نشست و ليوان چايش را سر كشيد. تمام حواسش به در ورودي خانه بود. وقتي صداي پا از پشت در آمد، چاي به گلويش پريد و با سرفه

نامه‌اي به موناليزا

نمایش مشخصات احسان رضايي به نام خدا نامه‌اي به موناليزا عدم قطعيت، يعني يك ‌پايت روي هوا باشد و يك پايت روي زمين. و اينكه احتمالا آدم متوجه نمي‌شود از كجا شروع شده‌است. مثلا يك روز صبح كه بيدار شدي مي‌بيني مرددي توي چاي يا قهوه‌ات شكر ريخته‌اي يا نه. تازه اگر هم مطمئن بشوي شكر ريخته‌اي نمي‌داني به

گيوتين

نمایش مشخصات احسان رضايي به نام خدا همه‌ي ماجرا از آنجايي آغاز شد كه حاكم كتابش را منتشر كرد و دستور داد همه چاپخانه هاي كشور تنها همين كتاب را چاپ كنند و همه كتاب‌خانه‌ها و روزنامه فروشي ها كتاب‌ها و روزنامه‌هاي خود را آتش بزنند و كتاب او را بفروشند. هركس كه با حاكم مخالفت كرد داخل آتش كتاب‌ها سوزانده

من، كيسه سياه و سوزن هفتم

نمایش مشخصات احسان رضايي به نام خدا پيت نفت با اولين فرار مادر از خانه گوشه اتاق، كنار بخاري قرار گرفت و با برگشتنش هم از آنجا نرفت. سايه سنگين نفت بر سر زندگي ما از آنجا آغاز شد. مادر وقتي رفت، باد لاي چادر گلدارش پيچيد و اشك‌هايش همه نصيب دستمال سياهي كه در دست داشت شد. پدر به انباري دويد و پيت نفت را بالا

قفس

نمایش مشخصات احسان رضايي به نام خدا - تو خودت زن نداری مرد نا حسابی؟ به من چه؟ مگه با ماهی 500 تومن میشه زندگی کرد؟ کرایه خونه و هزار کوفت و زهرمار. الو، الو. مرتیکه. مرد همانطور که با تلفن صحبت می کرد در یخچال خالی را با حرص بست و از میان ظرف و ظروف کثیف درون ظرفشویی یک ماهیتابه را بیرون کشید و بدون اینکه بشویدش روی گاز گذاشت

يك آسمون پر از ستاره

نمایش مشخصات احسان رضايي به نام خدا ستاره جعبه آدامسش را با يكدست محكم در بغل مي‌فشرد و با دست ديگر عين سلام پليس‌ها فقط از بالاي سرش خطي مستقيم را مي‌كشيد تا شيشه مغازه. چند بار اين كار را تكرار كرد. موجي از درياي چشمان آبيش خروشيد و قطره هاي بي آلايش و سرد آب در انعكاس نور خورشيد درخشيد. با موهاي ژوليده

آن روز کثافت لعنتی

نمایش مشخصات احسان رضايي به نام خدا فريبا غرق خون در بقلم خوابيده. نگاهش مي‌كنم. صورتش به معصوميت لحظه ايست كه براي اولين بار ديدمش. عاشقش شدم. ازدواج كرديم. بدنش سرد و است گرماي تن من هيچ تبادلي با او نمي‌كند. هرچه سفت تر در آغوشم ميفشارمش. هرچه ميبوسمش هرچه اشك و آب بينيم با مواجي پوست صورتش قاطي مي‌شود باز هم آنچنان كه هميشه بوده، غرق لذت نمي شود

ناله‌ي ساز

نمایش مشخصات احسان رضايي به نام خدا صداي ناله هاي ستار شب هنگام طاهر، زندان را پر كرده بود. زنداني‌ها همگي پسركان سربازي بودند كه به دليل ترك پست، سيگار كشيدن، حمل مواد مخدر و جرم‌هاي كوچكي از اين دست در زندان بودند. همه مي‌دانستند در سلول انفرادي چه خبر است. همه صداي ساز طاهر را شنيده‌اند قبلا، اما هيچكس نمي‌داند چرا هيچوقت صداي سازش اين سوز را نداشته است