معرفی فهيمه مهدوي


فهيمه مهدوي
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 21 بهمن 1377
کشور: ايران شهر:


آخرین داستان ها ارسالی

من پدرت هستم...(قسمت دوم)

نمایش مشخصات فهيمه مهدوي ...كلانتري... تو خونه ي من زن بايد تا ديپلم درس بخونه نبينم با رفيقات بري گردش... مگه من بچم كه ازم مي پرسي كجا بودي چرا دير كردي ،نكنه بهم اعتماد نداري؟ چهار سال از ازدواج شراره و كيارش مي گذشت و حالا همه چيز بد تر از قبل شده بود ...پدر و مادر شراره در اثر گاز گرفتگي از بين رفته بودند

من پدرت هستم...(قسمت اول)

نمایش مشخصات فهيمه مهدوي قسمت اول ...ازدواج شراره و كيارش... قصه ي ما قصه ي كسي است كه زماني گنج زندگي اش را يافت كه احساس مي كرد از دست رفته است ،اما... حقيقت اينست كه شراره پسرعمويي داشت به اسم كيارش سال ها بود كه خانواده هايشان آنهارا به نام هم مي خواندند.طوري كه شراره نمي توانست تصور مرد ديگري غير از كيارش را براي آينده اش داشته باشد

بايد بهش فكر كنم...

نمایش مشخصات فهيمه مهدوي باز هم بچه هاي دانشگاه دورمن حلقه زده بودن... -آخه منم نياز به استراحت دارم مثل بقيه اين همه چادري تو مملكته ؛چرا به من گير ميدين؟ -عزيزم !آخه تو كه مسلمون نيستي ؟چرا چادر سرته؟ مي خواستم مثل هميشه شروع كنم به استدلال ...ولي لبخند زدم و گفتم : آخه سنگيني اين چادر روي سرم شبيه سنگيني تو تا بال روي شونه هام

شهر باران

نمایش مشخصات فهيمه مهدوي -چه قدر زود ميگذره! -آره يادش به خير وقتي تقويم رو باز كردمو كارت دعوت به شهر بارون از لاش افتاد!يادته مصطفي؟ -آره يادمه وقتي كارت و برداشتم و ديدم به شهر بارون دعوتيم ،خيلي خوشحال شدمولي وقتي فهميدم تاريخش مال يك هفته بعده ناراحت شدم! -گفتي تا هفته ي ديگه كي مرده كي زنده ،گفتي چه جوري مي خوايم اين يك هفته رو بگذرونيم! -اي بابا

سخت بود

نمایش مشخصات فهيمه مهدوي ميان آنهمه دنبالش ميگشت،نمي دانست چه طور مي تواند پيدايش كند -فاطمه! رويش را برگرداند باورش نمي شد اين مجتبي بود؟ بغض بر گلويش چنگ انداخت . با صدايي لرزان گفت: مجتبي تويي چقدر لاغر شدي! جلوتر رفت دستش را بالا آورد و صورت مردانه ي برادرش را نوازش كرد .ريشش را تراشيده بودند! نميدانستند ايمان ايراني به ريش نيست به ريشه است

تو هم مياي!

نمایش مشخصات فهيمه مهدوي باورش نمي شد سنگ قبر مردي را مي آوردند كه 10سال بود با او زندگي مي كرد فقط مي گريست و اطرافيان آرامش مي كردند .آرام و قرار نداشت .همسرش بدون اينكه چيزي در مورد بيماري اش به او بگويد سنگ قبر خود را هم آ«اده كرده بود و اين بيشتر ناراحتش مي كرد. فكرش را هم نمي توانست بكند كه او اينقدر زودبخواهد

آسمان هم او را مي نگرد...

نمایش مشخصات فهيمه مهدوي روي يكي از نيمكت هاي پارك نشست.دستهايش را پشت گردنش قلاب كرد و به آسمان خيره شد. احساس مي كرد همه او را فراموش كرده انداصلا احساس خوبي نسبت به زندگي نداشت .آهسته چشمانش را روي هم گذاشت و به فكر فرو شد .بعد از چند دقيقه گرمي دستي را روي پايش احساس كرد .چشمانش را گشود .دخترك بسته ي فال را به سمتش دراز كرد

تا ابد زنده مي مانم...

نمایش مشخصات فهيمه مهدوي صداي بلند سكوت در گوشش مي پيچيد و نسيم صورتش را نوازش مي داد. -ببخشيد پسرم ساعت چند است؟ لبخند زد جواب ديگري جز اين نداشت.صداي قدم هاي زني كه اين سوال را پرسيد بعد از لحظه اي به گوشش رسيد كم كم از آنجا دور مي شد .ساعتش را لمس كرد خنده اي كرد خودش هم نمي دانست چرا ساعت به دستش مي بندد

ما آدما ...

نمایش مشخصات فهيمه مهدوي پسرك توي بازار از اين طرف به اون طرف مي رفت و از مردم پول مي خواست ...غذا ميخواست ...يا هر چي كه مردم بهش بدن...ميون اون همه آدم كمتر كسي صداش رو ميشنيد؛ چه ميدونم شايد مردم ناشنوا بودن شايدم نمي خواستن صداشو بشنوند...ميون اون همه آدم ودر كنار اون همه آدم زن نسبتا پولداري كيف پولش را در

يعني يك تكه نان...

نمایش مشخصات فهيمه مهدوي در آن پياده روي خلوت خيلي راحت مي توانست بدود، اما هنوز حالت كوفتگي سر صبح را داشت . لحظه اي به جلوي پايش نگاه كرد بند كفشش بازشده بود و همراه با قدم هاي او در هوا مي رقصيد.نگاهي به ساعت انداخت تنها دو دقيقه مانده بود تا نامش براي اولين بار در ليست به انضباط هاي دبيرستان ثبت شود.آنقدر