معرفی بهمن نوروززاده


بهمن نوروززاده
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 1 بهمن 1361
کشور: ايران شهر:


آخرین داستان ها ارسالی

کی دوست داره بمیره؟

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده آفتاب وسط آسمون بود و گرمایش رو مثل نیزه های داغ بر تنش فرود می آورد ! عرق روی شقیقه اش رو پاک کرد و نگاهی به آسمون کرد ! خدایا ، خودت می دونی چقدر برای خانواده ام جنگیدم و کم نیاوردم ، من بلد نیستم خوب حرف بزنم و درخواستم رو بصورت دعا بگم ! نیازی هم نیست ، چون خودت از دلم خوب خبر داری

وقتی کسی رو دوست داری ...

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده روبروی آینه نشسته بود زل زده بود به تصویر داخل آینه و تو ذهنش شروع حرف زدنش رو تمرین می کرد. .. ببین من خیلی دوستت دارم ، ببخشید که اینقدر صاف میرم سر اصل مطلب ولی واقعیت رو دارم میگم ! دوست دارم تو هم حست نسبت به من همین باشه! .............اه نه ، نشد خیلی لوس و منت کشی بود !! خوشم نیومد.... خودش رو دوباره جمع و جور کرد و دوباره از اول

جشن یک نفره

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده ماهها بود در به در به دنبال کار می گشت ! تو این مدت بیکاری هم بصورت روزمزد پیش بناهای زیادی خودش رو مشغول می کرد موقع رفتن به خونه هم دستاش رو با انواع و اقسام کرم و شوینده و صابون نرم می کرد تا زنش نفهمه میره سر کار بنایی ! از نظر خودش بد نبود ولی خانمش نمی تونست تحمل کنه ! نه اینکه سرکوفت

عشق زخم عمیقیه

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده - ببین من تو رو خیلی دوست دارم ، اما خوب پدرم ... اون به گردنم خیلی حق داره اون پدرمه بالاخره هر چی بگه ... صلاح منه + یعنی چی ؟ یعنی جوابت منفیه؟ سمانه !! من همیشه به فکر خوشبختیت بودم حالا هم هستم و تا آخر عمر خواهم بود !! - ممنون !! من ... من .. .. چادرش رو جمع و جور کرد و رفت به سمت ماشین باباش

بستنی یخی

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده نسیم خنکی موهای فرفری اش را تکان می داد.چند ساعتی بود که تو بالکن نشسته بود تا ببینه کی انتظارش به سر میاد.آخه مامانش گفته بود اگه خورشید بره خونه شون و غروب بشه با هم میریم بیرون! ... عروسک قشنگم اینقدر گریه نکن دیگه یه ذره دیگه بخوابی خورشید خانم میره خونه شون ! الان مامان خورشید

جایزه

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده چند روزی می شد که کارنامه ش رو گرفته بود ! همون طور که حدس می زد ! شاگرد اول کلاس کسی نبود جز خودش ! مادر ، پدر و بقیه اعضای خانواده از خوشحالی اش خوشحال بودن ! یه چیزایی شنیده بود از زبان برادرش که دو سال ازش بزرگتر بود! اینکه جایزه ای که مادر براش خریده بود تا سر صف مدرسه بهش بدن ! جایزه

به من بگو عاشق ...

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده آهان این کوچه رو که رد کنم دیگه میرسم به ایستگاه اتوبوس.. هر روز کارش همین بود بخاطر اینکه یه مقدار بیشتر پس انداز کنه مسیر محل کارش تا ایستگاه اتوبوس و بالعکس پیاده می رفت به خانمش گفته بود که دکتر گفته باید پیاده روی کنه تا شکمت آب بشه !! تو سرما ! تو گرما تو هر شرایطی براش فرق نمی کرد هندزفری رو میزد به گوشش و راه می افتاد

یک روز گرم ... (قسمت اول )

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده ساعت 2:00 ظهر یک روز داغ تابستان سر ایستگاه اتوبوس روی نیمکت نشسته بودم تو این ساعت از روز تقریبا هیچ جنبده ای در خیابان دیده نمی شد و هر از چندگاهی ماشینی رد میشد !! نمیدونم من اینجا چه جوری منتظر اتوبوس بودم به هر حال احساس کردم که باید این باقیمانده راه تا خانه را باید پیاده طی کنم و به راه افتادم به اولین کوچه که رسیدم

مادر...

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده سرش رو گذاشته بود روی بالش و صورتش رو به دیوار خیره شده بود ...انگار یک شوک بزرگی به او وارد شده بود و شبیه کسی که سکته مغزی کرده بود ... امروز تو محل کارش در مورد اینکه مادرش مدتهاست نمی خواد اونو ببینه با همکاراش صحبت می کرد .. اینکه با یه دختری که مادرش نمی پسندیده ازدواج کرده و حتی

سکانس پنجم !!

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده سکانس 1 : پیرزن یه نگاه معنی داری به خودش در آینه انداخت و صورت چاق و گردش را برانداز کرد و گفت : خانم خانما !! عجب بزک دوزکی کردی خودتو برای حاج عزت ... ای شیطون... صدای زنگ خانه او را به خودش آورد سلانه سلانه خودش رو جلوی در رسوند و در رو باز کرد ... یه لحظه قلبش در حال ایستادن بود ... مرد