معرفی فاطمه خجسته(بچه گیام)


فاطمه خجسته(بچه گیام)
جنسیت: تاریخ تولد: سه شنبه 6 اسفند 1364
کشور: ايران شهر: قم
سلام
"بچه گیام" اسم مستعارمه. از 12 سالگی می نویسم. حدودا از اواسط تابستون سال 91 فعالیتم رو درسایت شعر نو شروع کردم و تازگی تصمیم گرفتم، داستان کوتاه نویسی رو تجربه کنم. از طریق سایت شعر نو با سایت داستانک آشنا شدم.
ممنونم همراه خط خطی هام هستین
اسم وبلاگم هست:
بهانه های ناتمام دختر بهانه گیر
www.barbadrafteha.blogfa.com


آخرین داستان ها ارسالی

شیشه صبر_ قسمت سوم

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) . - لطف دارین. شقایق حرف ها در گلوش گره می خورد و بر زبون آوردنش براش سخت بود، مهتاب هم یه حس ششم قوی بهش می گفت که قرار هست باهاش راجع به چی حرف بزنه! اتاققش از همیشه به نظرش تاریک‌تر و کشیده‌تر میومد نگاهش رو به شقایق دوخته بود و شقایق بعد از کمی مکث گفت: راستش چون بحث یه زندگی هست و تشکیل یه خانواده به خودم این اجازه رو دادم که اول با شما صحبت کنم

شیشه صبر_قسمت اول

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) نفس زنان پله ها رو دو تا یکی اومد بالا خیلی خسته بود، طبق معمول آسانسور خراب بود! با خودش فکر کرد کی از این جهنم خلاص میشم؟ و بعد لبخند تلخی زد و گفت: هیچ وقت! باز با صدای بلند حرف زده بود! اطرافش رو نگاه کرد کسی نبود فقط شاید دوربین مدار بسته هر از گاهی قیافه اش رو در حال با خودش حرف زدن شکار می کرد که اونم براش مهم بود و نبود

شیشه صبر_قسمت دوم

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) بارها تصمیم گرفته بود دفترهای خاطرات و عکس‌هاش رو با یکم نفت، درست وسط حیاط، بفرسته به جایی که بهش تعلق داشت، پیش آدم و آدم‌هایی که دیگه وجود خارجی نداشتن اما نمی‌توونست، اگر‌چه نگاه به عکس‌های پدر نمی‌کرد همین‌که آلبوم و نوشته-ها در اتاقش حضور داشت احساس می‌کرد همراه و حامیش هست

آرزو_قسمت سوم

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) - از چی باید متاسف باشم، ممکنه طعنه زدن رو تمومش کنی! از معما خوشم نمییاد! - سپهر بر افروخته و نسبتا عصبانی گفت: هیچ معمایی وجود نداره، تو یا واقعا نمی بینی یا نمی خواهی که ببینی! آرزو به دیوار تکیه داد و گفت: باور کن دلم نمی خواد به روزهایی فکر کنم که با مریم خونمون درس می خووندیم

آرزو_قسمت دوم

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) سپهر به همراه دوستش، همون که می گفت صاحب کافه است، روی یه ماکت نیمه کاره خم شده بودن. مدادی که سپهر روی گوشش گذاشته بود با لباس رنگ و وارنگش به اضافه ی شلختگی محیط اطرافش باعث شد آرزو به این فکر کنه که سپهر می توونه یک تنه، بهترین عامل برای بهم ریختن منظره ی آروم، ساکت و با کلاس کافه

آرزو_قسمت اول

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) دوباره بارون گرفته بود، از پنجره بیرون رو نگاه می کرد اما قطرات بارون رو نمی دید. خیلی عجیب بود اما، ابرای در هم گره خورده ی آسمون و رعدی که خبر از بارون بیش تر و بیش تر می داد، تغییری در چهره اش ایجاد نمی کرد! حتی متوجه ی گرمای کافه نبود، صدای رفت و آمد آدم های اطرافش نمی شنید و بوی

مسافر تنها

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) آرامِ من، در این قرارِ سرنوشت، از تمام بودنم، بگذار سهمِ من از دردهایِ زمین خوردن را از یاد برم!!! به گام های حادثه اگر از دلیل حکایت راه هم بگویم زبان احساس نمی فهمند، تاول های مانده بر اندیشه را نشانم می دهند که بوی شکستشان با صد فرسخی احساس بیگانه است و با الفبای هیچ منطقی نمی

مصاحبه!

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) - ببین دوستِ من از اول قرار شد من یه سری سوال بپرسم، شمام جواب بدی، هم من به کارم برسم هم شما بری دنبال زندگیت، اصلا بیا یه کار دیگه بکنیم، من یه سری جواب آماده دارم، میخوای از روی اونا بخوانی و بعد پاسخ بدی؟! - یه برگه از پوشه اش بیرون آورد و به سمتش گرفت و گفت: جواباش خیلی آسونه، راحت یادت می مونه، باور کن حفظ کردنش 5 دقیقه ام بیش تر طول نمیکشه

به بهانه ی یک تشویق معلم!

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) همیشه نزدیکای مهر کتابای مدرسه ام رو که می خریدم، اوّل از همه با ذوق و شوق داستانای کتاب ادبیاتم رو می خواندم. به کلاس دوّم راهنمایی که رسیدم، علاوه بر داستانای کتاب ادبیاتم، صفحات مربوط به آیین نگارش هم به طرزی جادویی جذبم می کرد و با علاقه ی خاصی می خواندمشون، نکاتی درونش نوشته

تیک نقد!

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) از تعجب ماتش برده بود به صفحه ی کامپیوتر، بارها و بارها خطوطی رو که در برابرش بود مرور کرد. به صندلی تکیه زد و زیر لب گفت: اینم از خیرخواهی دنیایِ مجازی. چند سطری تایپ کرد به نظرش جواب دندان شکنی می یومد. یکم تامل کرد، تایپ کردن باعث شده بود عصبانیتش فروکش کنه... با عجله هر چی رو که نوشته بود پاک کرد، روش درستی نبود، چون عصبی شده بود، داشت عجله می کرد