معرفی "صابرخوشبین صفت"


"صابرخوشبین صفت"
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 20 شهريور 1354
کشور: ايران شهر: اهواز


آخرین داستان ها ارسالی

"مسیر مخفی"

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" "با صدای زنگ ساعت که ساعت 3 نیمه شب را نشان می داد ، از جا برخواست و بعد از پوشیدن لباسها ، آبی به سر و صورتش زد و به حیات رفت . موتورسیکلت را روشن کرد و در حالی که پاکت سیگارش را درمی آورد با گوشی همراه شماره ی "سعید" را گرفت و مشغول حرف زدن شد : - چی شد سعید ؟ میای یا بیام دنبالت نه ، این نزدیکی نیای

زندگی جدید

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" قوری چای را از روی آتش در آورد و بعد از خوردن یکی دو استوان چای داغ ، از جایش بلند شد و به سمت مزارع گندم رفت . در حالی که در بین مزارع گندم می چرخید به یاد اتفاقهای چند ماه قبل افتاد . روزی که شرکت اسم او را در لیست مازاد گذاشته بود . چند بار به دفتر مدیر شرکت رفت و با او و مشاورانش حرف زد ولی حرف آنها تکرار حرفهای قبل بود

زندگی و ......

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" دلم گرفته است . شامم را با بی میلی می خورم و از کافه بیرون می زنم . سیگاری روشن می کنم و به سمت خانه راه می افتم . چند قدمی دور نشده ام که صدایی مرا از حرکت باز می دارد . بر می گردم و به سمت صدا ، نگاه می کنم . "پریسا" را می بینم که دارد به سمتم می آید . می ایستم و منتظرش می مانم .نزدیک می شود و سلام می کند

"حلقه ی ازدواج"

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" نگاهش کردم و با آنکه باران می بارید ولی از جایش تکان نخورد و مثل تمام پنجشنبه هایی که می دیدمش ، نشست و در خلوت خود فرو رفت . نزدیک یک ساعت نشست و بعد بلند شد که برود . به سمتش رفتم و سلام کردم . خیلی محترمانه جوابم را داد و در نگاهم خیره شد . نگاهش کردم و برای اینکه با او هم کلام شوم

آواز مرگ .........

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" باد شدیدی شروع به وزیدن می کند و یکباره سکوت خلوت قبرستان دهکده غرق سر و صدا می گردد . آسمان روشن و پر ستاره ، تاریک می شود و لکه های ابر نمایان می شوند . باد هر لحظه بیشتر و بیشتر می شود و گرد وغبار همه جا را فرا می گیرد . پنجره ی اتاق به صدا در می آید و در یک لحظه لکه ی سیاهی از جلوی آن عبور می کند

پیانو

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" با ناراحتی وارد زیرزمین شد . نگاهی سرد به پیانو کرد و از ناراحتی ، پایش را بلند کرد که به پیانو لگد بزند که صدای مادرش را شنید که در پشت سرش بود . پسرم برایت چای و کلوچه آورده ام . نگاهی به مادر و سینی چای کرد و خواست آنها را بگیرد ولی یادش آمد که دستهایش تا بازو در گچ هستند . مادر که متوجه موضوع شد ، رو به او کرد و گفت : سینی را روی میز می گذارم

فرمانده2

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" بلند شدم و سری به انبار زدم ولی خبری از آن مرد نبود . تمام انبار را گشتم ولی باز هم خبری نشد . سری به انتهای انبار زدم و در خروج اضطراری را نگاه کردم .قفل آن شکسته بود و معلوم بود که از آنجا فرار کرده است . خیلی زود به اتاقم آمدم و اسلحه برداشتم و با موتور به سمت انتهای تونلی که به پشت تپه می رسید ، رفتم

رزیتا

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" در را باز کرد و وارد خانه شد . کیف و کتابهایش را زمین گذاشت و به آشپزخانه رفت تا با مادرش ناهار بخورد . بر روی میز غذاخوری نشست و منتظر مادر شد تا بیاید و با هم غذا بخورند اما هیچ خبری از مادر نشد . چند بار صدایش کرد ولی باز هم خبری نشد . سری به حیات و باغچه زد ولی آنجا هم نبود . نمی دانست چه کار کند

فرمانده

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" خسته شده بودم . از انبار بیرون زدم و به سمت تپه ی پشت انبار رفتم و چند دقیقه ای به قدم زدن مشغول شدم . هوا خیلی سرد شده بود . به سمت انبار برگشتم و در حال وارد شدن بودم که ماشینی ایستاد و راننده اش صدایم کرد . این آقا چند ساعتی پیش شما می ماند و بعد ، ماشینی می آید و او را می برد . و مرد درشت اندامی از ماشین پیاده شد

بهار و پرنده ها

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" با تقدیم و احترام : به دوست عزیزم ، جناب "همایون به آیین " عزیز صدای پرنده ها ، دشت و صحرا را پر کرده بود . هوا کمی گرمتر شده بود و فصلها در کنار هم نشسته بودند و با همدیگر حرف می زدند . زمستان شاد و خندان بود و با پاییز و تابستان سر به سر بهار می گذاشت . بهار برای مرگ مادرش ناراحت بود و حواسش به حرفهای زمستان و فصلهای دیگر نبود