معرفی "صابرخوشبین صفت"


"صابرخوشبین صفت"
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 20 شهريور 1354
کشور: ايران شهر: اهواز


آخرین داستان ها ارسالی

وقتی برای عاشقی ......

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" صابر خوشبین صفت: وقتی برای عاشقی ..... گلدان را درون پنجره گذاشت و کمی به گلها آب داد . گلها جان تازه ای گرفتند . شاخه ای از گلهای رز در آورد و چند بار بو کرد . شاخه ی گل را کنار تخت همسرش گذاشت و آماده شد که برود اما انگار دوست داشت هنوز هم بماند و ...... که در باز شد و کسی را که فکرش را هم نمی کرد ، وارد شد

آن سوی رود ........قسمت3

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" بعد از شام به اتاقم رفتم و چون خیلی خسته بودم ، زود خوابم گرفت . نیمه های شب با سر و صدا و صدای تیراندازی از خواب شدم . در حالی که داشتم از روی تخت بلند می شدم ، مادرم به اتاق آمد و گفت : سر و صداها و صدای تیر را شنیدی؟ نکند برای پدرت اتفاقی بیفتد ؟ چیزی نگفتم و به کنار پنجره رفتم

آن سوی رود ........قسمت2

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" صبح زود ، قبل از آن که آفتاب بزند از خواب بیدار شدم . از خانه بیرون زدم و به سمت رودخانه رفتم . از دور نگاهی به قایق کردم و قبل از اینکه کسی مرا ببیند به سمت خانه حرکت کردم . موقعی که به خانه رسیدم اهل خانه بیدار شده بودند . صبحانه و چای خوردم و به نزد مادرم رفتم . با تعجب نگاهم کرد و گفت : خبری شده ؟ گفتم نه

آهنگ زندگی ........ قسمت3

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" گوشی را سر جایش گذاشت و از اتاق بیرون زد و به حیات رفت . به گلها و گیاهان باغچه آب داد و بعد از چیدن چند شاخه گل ، به آشپزخانه رفت و بعد از خوردن صبحانه و چای ، گلها را به دست گرفت و راهی بیمارستان شد . قبل ازآنکه به نزد مادرش برود به اتاق پزشک معالج رفت و با او به گفتگو نشست . آقای دکتر

آن سوی رود ........قسمت1

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" با پدر سوار قایق شدیم و از رودخانه عبور کردیم و به آن سوی رود رسیدیم .جایی پشت یک تپه که بجز سنگ چیزی دیده نمی شد . هوا داشت تاریک می شد و من که خیلی ترسیده بودم به پدرم نگاهی کردم و از ترس به خودم می پیچیدم . پدر مرتب به این سمت و آن سمت می رفت و مرتب سیگار می کشید . چند دقیقه بعد

آهنگ زندگی ........ قسمت 2

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" چند دقیقه ای آنجا ایستاد و مشغول نگاه کردن به ساحل و رهگذرانی که در آن اطراف بودند ، شد . بعد بلند شد و دوباره به بیمارستان رفت . در راهرو بیمارستان دکتر معالج مادرش را دید ، به سمتش رفت و جویای حال مادرش شد . دکتر نگاهی به او کرد و گفت : سری به مادرت بزن و بعد به اتاقم بیا تا در مورد موضوعی با هم حرف بزنیم

فرار

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" از همه طرف صدا می آمد . ترس عجیبی سرتاپا وجودم را گرفته بود . از شدت ترس جرات نفس کشیدن هم نداشتم . پشت علفها پنهان شدم و از سوراخ کوچکی به دور و بر نگاه می کردم . سر و صداها که خوابید تا حدودی احساس آرامش کردم ولی با این وجود هم هنوز کم و بیش ترس داشتم . برای احتیاط همان جا ایستادم و چون چیزی به تاریکی هوا نمانده بود ، خیالم تا حدودی راحت شد

در تاریکی شب

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" در تاریکی شب راه روستا را در پیش گرفتیم و از مسیر جاده ی کنار نیزار به راهمان ادامه دادیم . هوا خیلی سرد شده بود و در تاریکی هوا پیدا کردن جاده خیلی مشکل بود ولی با هر زحمتی که بود آرام آرام حرکت می کردیم و امیدوارانه به پیش می رفتیم . در حالی که حرکت می کردیم "آرش" صدایم کرد و گفت که دیگر خیلی خسته شده ام و نمی توانم ادامه دهم

آهنگ زندگی

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" تارش را برداشت و در حالی که چیزی به مسابقه ی موسیقی نمانده ، بود از خانه بیرون زد و به سمت رودخانه رفت . سوار قایق شد و در حالی که شروع به حرکت کرده بود ، سیگاری در آورد و شروع به پک زدن کرد . نگاهش را به آسمان برد و به تماشای کوچ دسته دسته جمعی پرنده ها ایستاد . همیشه از دیدن این صحنه

تنهایی

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" "دور که باشی ، سراغت را نمی گیرند . اصلا کسی نمی داند زنده ای یا مرده و مرده و زنده بودنت ، برای کسی فرق نمی کند . انگار قانون دور افتاده ها در هیچ کتابی نوشته نشده است و هر چه که هست به آدمهای دور و بر و نزدیک مربوط می شود . قانون نانوشته ی دور افتاده ها در هیچ کتابی ثبت نشده است و تمامی