معرفی "صابرخوشبین صفت"


"صابرخوشبین صفت"
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 20 شهريور 1354
کشور: ايران شهر: اهواز


آخرین داستان ها ارسالی

پایتخت ایران

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" خواندن انشایم به پایان رسید . نشستم و منتظر عکس العمل آقا معلم بودم که صدای خنده ی کلاس جفتی تمام مدرسه را پر کرد . من و دوستان همکلاسی خیلی دلمان می خواست علت خنده ی بلند بچه های کلاس چهارم دبستان را که کنار کلاسمان بود ، بدانیم . به محض اینکه زنگ تفریح زده شد به سمت بچه های کلاس

صبح یک روز زمستانی سرد

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" پول غذا را روی میز گذاشتم و با عجله از کافه بیرون زدم . خودم را برای یک نبرد نابرابر آماده کرده بودم ، برای همین در انتهای کوچه ایستادم و منتظر شدم . چند دقیقه ای نگذشته بود که گوشی همراهم زنگ خورد و بلافاصه جواب دادم . سعید در حالی که به شدت عصبانی بود ، گفت : سریع خودت را به کافه برسان و منتظر باش تا بیایم

مسافر قطار

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" صدای سوت قطار و مسافری که باز هم جا مانده است . بار اول نیست که به قطار نمی رسد و بارها و بارها این صحنه برایش تکرار شده است . چمدانش را به دست می گیرد و از ایستگاه بیرون می زند . مسیر قطار را می گیرد و به راهش ادامه می دهد . یکی دو ساعتی که راه می رود خسته می شود و بر روی جاده ی قطار می نشیند

سرزمین افسانه ای

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" روز اول مدرسه بود . خانم معلم که خیلی دلش خوش بود و معلوم بود که از جایی سود زیادی نصیبش می شود ، گفت : ما مردمی هستیم که به خونگرمی معروف هستیم و در دنیا خیلیها آرزو دارند که در کشور ما زندگی کنند . امیدوارترین مردم در دنیاییم و مردم به خوبی و خوشی ...... که اجازه ی حرف زدن را به او ندادم

سردرگمی

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" امتحان آخری که تمام شد از دانشگاه بیرون زدم و در هوای آزاد و به دور از تمام دغدغه های فکری ، سیگاری روشن کردم و در حال سیگار کشیدن ، شروع به قدم زدن کردم . خسته که شدم بر روی صندلی نشستم و خودم را به دنیای فکر و اندیشه بردم . دو سه هفته ای که دور امتحانهای پایان ترم بودم خیلی سخت گذشت و بنظرم هیچوقت به این شکل دچار سردرگمی و استرس نشده بودم

مغولها

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" به همراه دکتر "henkel" که تازه از آلمان آمده بود به هتل محل اقامتمان رفتیم . بعد از چند ساعتی استراحت ، هتل را ترک کردیم و با اتومبیل به سمت شیراز حرکت کردیم . نزدیکیهای غروب بود و به در خواست دکتر چند دقیقه ای در کنار جاده توقف کردیم و به کوه دماوند خیره شدیم . با او و همراهان چند تا عکس یادگاری گرفتیم و به مسیرمان ادامه دادیم

مسیر

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" گاهی باید دلت را به دست بگیری و بیرون از خودت ، با تنهایی خلوت کنی و به دور از تمام آدمها ، به قدم زدن مشغول شوی . در این موقع ها ، آدم بیشتر به خلوت خود می رود و بهتر و بهتر با دنیای درون خود آشنا می شود . البته من هم مثل بعضی آدمها ، گاهی اینطور می شوم و دوست دارم که با خودم خلوت کنم

"نگاه زمستان"

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" باد شدیدی در حال وزیدن بود و هوا به شدت سرد شده بود . مواد غذایی مان در حال تمام شدن بود و بخاطر سرد شدن ناگهانی هوا که لحظه به لحظه هم بیشتر می شد ، مجبور شدیم ساعتهای زیادی در چادر بمانیم . یکی از همراهانمان حالش بد شده بود .مقداری دارو به او دادیم و با گرم نگه داشتن چادر تا حدودی توانستیم وضعیت خراب او را بهبود بخشیم

حرفهایی برای ملیکا.......قسمت 4

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" روز جمعه صبح ، عده ی زیادی از قوم و خویش مادری به اهواز آمدند و به ملاقات مادرت رفتند ولی بخاطر شرایط بیماری ، بجز مادر جان و یکی دو نفر دیگر به کس دیگری اجازه ی ملاقات ندادند . چون دایی حمید بخاطر شرایط کار و درس نمی توانست مرتب به کارهای بیمارستان مادرت برسد و پدرت هم در دنیای رفیق

پشت نگاه شهر

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" از دفتر روزنامه بیرون زدیم . ته مانده ی سیگارم را پرت کردم و بلافاصله سوار ماشین شدم . دو سه نفر همراهم خیلی مشتقاق نوشتن واققیتهای جامعه نبودند و به خاطر سرانجام بدی که داشت ، دوست داشتند سرسری موضوع را سر هم کنیم و برای چاپ فردا به دفتر روزنامه بدهیم ولی من با آنها موافق نبودم