معرفی ُُُُفریدون عربی


ُُُُفریدون عربی
جنسیت: تاریخ تولد: شنبه 1 فروردين 1371
کشور: ايران شهر: کلاله


آخرین داستان ها ارسالی

تیره تر از شب

sتوان جیب ام ذره ای بود که یا سوار مرکب میشدم یا سوار شکمم ،دیده هایم تار میزد انگار در دو قدمی نابینایی بودم ،دنبال تکیه گاهی میگشتم تاکمی با دردهایم مدارا کند ،اما دل رهگذران تیره تر از شب بود.

افتضاحترین هضیونات

ملاقه ای را دیدم که ادای آرنولد شوازینگر را تو فیلم نابودگر در می اورد وخودش را مانند سمور به در و دیوار میکوبید و خلاصه به هر قیمتی پاش رو به عرصه سینما گذاشت مدتی بعد مدفون الثر شد وروزی او را در قهوه خانه ای دیدم که داشت مثل مار رو دودها میخزید کنارش نشستم وحالش را جویا شدم

شکار یا دوئل

شب بود او از پشت پنجره برف را تماشا میکرد که با دانه ها درشتی می بارید. لبخند ی زد وتفنگ آویزان از میخ کوبیده شده به دیواررا برداشت وشروع کرد به تمیزکردن آن اول با پارچه گرد گیری کرد وبعد روغن کاری آن را تمام کرد تفنگ برق میزد در حالی که کنج دیوار را نشانه میرفت گفت: "تیر من خطا

میخوام زنم پزشک باشه.

عماد روی مبل دراز کشیده ودر حالی که ناخن شصت را می جوید گفت : میگم رئوف یه چیزی ازت بپرسم راستش رو میگی ؟ رئوف گفت: " تا حالا دیدی من دروغ بگم ." ببین تو دوست داری زن ات چیکاره باشه ؟ رئوف از جاش پرید وگفت : " ببین تو از این سوال ها نمی پرسیدی چی خبری شده ؟" "نه باباهمینجوری پرسیدم خوب هرکسی یه سلیقه ای داره میخواستم سلیقه ات رو بدونم چه جوری

پایان عشق با اخرین سیگار برگ

از جا بلند شد وجلوی آینه ایستاد .به دور چشمهایش که دایره کبودی شکل گرفته بود خیره شد.چهره اش در آینه خیلی نا آشنا بود .به طرف کمد رفت و آن را بازکرد واز لا به لای وسایل بهم ریخته اخرین سیگار برگ وکبریت را برداشت واز خانه خارج شد . پا به خیابان خلوتی گذاشت که سکوت آرامش خاصی به آن بخشیده بود

من از تاریکی می ترسم

داخل مطب نشسته بودم تا نوبتم بشه خیر سرم به راهنمای چند تا از دوستام آمدم خودمو به یک روانشناس نشان بدم واز بی خوابی شبانه وخیال پردازی وساخت داستان وفیلم راحت بشم .در اتاق معاینه باز شد و یه خانم وآقا با چهره های پریشان با عجله امدن بیرون و پچ پچ کنان با قدم های تند از مطب خارج شدن

در یک روز بارانی

غریبه ای توی این خانه است که بوی آشنا دارد. همه با او غریبه ان.اتاق ‍‍‍‍‍‍‍پدر ومادرم طبقه بالاست واتاق من وغریبه طبقه پایین بین ما فقط یه دیوارسفید.چند وقتی است در اتاق اش باز از چارچوب در چوبی دزدکی بهش نگاه میکنم روی صندلی راحتی نشسته وسقف اتاق اش را تماشا میکنه.چهره اش کمی