معرفی مهران کاظمی


مهران کاظمی
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 23 خرداد 1352
کشور: ايران شهر: اصفهان
مهندس شیمی
انتشار مجموعه داستان به نام بیست و هفتم که درحال پخش است.


آخرین داستان ها ارسالی

قصه کیش

نمایش مشخصات مهران کاظمی قصه کيش نزديکهاي غروب عاشورا بندر چارک بين بندر لنگه و بندر کنگان .مي رسم به قسمت لندکرافت تا کارهاي ماشين را انجام دهم و پرشيا خانومو سوار لندکرافت کنم .اما متصدي مربوطه مي گويد دير شده و بايد صبر کني تا فردا .التماس مي کنم که مرا هم جا بدهيد اما فايده اي ندارد به ناچار مي روم به پارکينگ و با پرشيا خانوم خداحافظي مي کنم

بیست و هفتم

نمایش مشخصات مهران کاظمی مردي كه مردم دست به دهان رسيده ،صدايش ميكنند:«اوهوي»...«آي»...«يارو»...«هي»!اسمش را ميگذاريم آس و پاس! چون به راستي هم هميدگونه است.او فقط بلد است پشت چراغ قرمز با لنگي در دست، شيشه ماشينهاي لوكس راتميز كند،انها را برق بيندازد و پولي بگيرد.يا هنگامي كه راننده اي هوس شكلات ،سيگار يا ادامس كرد،برايش بگيرد

نماز مغرب

نمایش مشخصات مهران کاظمی از بس ساعت پرسيد و بس كه به دراز شدن سايه درخت نگاه كرد خورشيد از رو رفت و قرمز شد و خودش را در افق گم كرد.صداي اذان از گلدسته هاي مسجد بلند شد.غلامحسين قند توي دلش اب شدئ با خوشحالي پريد داخل اتاق.خانم بزرگ داشت موهاي حنا كرده اش را شانه ميكرد. هلش داد و گفت : بريم ؟بي بي چادر نمازش را توي بقچه پيچيد و گذاشت زير بغلش

در حصار اتاق شخصی

نمایش مشخصات مهران کاظمی از روی برانکار که رهايت ميسازند روی تخت تمام اعضا وجوارحت ميريزد به هم.درد میپيچد گير ميکند انگار که دارد قبر اين خانه هميشگی به تو فشارمی اورد.درد هست اما نمیفهمی. انگار که هيچی نيست.مثل لاش ميافتی.نه دستانت حرکتی دارد نه پاها.همينطوری ولو شدی روی تخت.تکه خميری که به هر شکلی در ميايد

مهمان ناخوانده

نمایش مشخصات مهران کاظمی + مهمان نا خواند ه «از پله ها كه بياد بالا،يكراست ميره طرف اينه قدي.زل ميزنه به اينه.خيره ميشه به صورتش.بعدم مياد پشت پنجره واميسه ميره تو فكر!» اين را مادر ميگفت.نسترن امد و رفت ايستاد دريت جلو اينه قدي.صداي مادر را كه براي زن همسايه درد دل ميكرد،از اشپزخانه به گوشش رسيد:«كارش

قلابها

نمایش مشخصات مهران کاظمی جواني لنسر به دست نشسته بود كنار شط و ادامسش را توي دها نش ميچرخاند.عينك افتابي زده بود همراه با يك تي شرت قرمز و شلوار لي با دمپايي ابري ! حواسش به اب بود كه لنسر تكاني بخورد . اب موج بر ميداشت و ميامد تا روي پايش.هوا گرم و شرجي بود و چند تا بچه توي اب شنا ميكردند. تن سیاه انها زير افتاب برق ميزد