معرفی سید مجتبی موسوی


سید مجتبی موسوی
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 13 آبان 1370
کشور: ايران شهر: اهواز


آخرین داستان ها ارسالی

بودن یا نبودن؛مسئله این است.

نمایش مشخصات سید مجتبی موسوی سیزده دقیقه پیش، عشقم را ملاقات کردم. روی همین نیمکت و زیر همین چنار بلند. محل تمام ملاقاتهایمان همینجاست،شیرین ترین لحظات عمرمان. بعد از خداحافظی،عشقم رفت. از درب پارک که خارج می شد،تماشایش می کردم،با همان لبخند همیشگی برایم دست تکان داد. پشت دیوار پارک گمشد. ناگهان صدای جیغ چرخ ماشین بر آسفالت داغ،فضا را پر کرد و فریادی بلند شد: «بیایید کمک

جوان شیطان پرست

نمایش مشخصات سید مجتبی موسوی دو نفر در اتاقک انتظار مطب اند. یک خانم مسن گوشه اتاق نشسته است و پسر جوانی هم کنار درب ورود. منشی مدام وارد میشود نگاهی به افراد می اندازد یا اسمی را میخواند یا اینکه زیر لب چیزی غرولند میکند و به اتاق برمیگردد. بانوی موقر دست در ساکش میکند و پس از وارسی دوباره آرام گرفت. پسر مدام با گوشی تلفنش ور میرود و گاهی نیشخند زشتی میزند

سوء تفاهم

نمایش مشخصات سید مجتبی موسوی صدای بلبلان و گنجشک ها از لابلای شاخ و برگ درختان به گوش میرسد. نور آفتاب از بین شاخ و برگ ها نفوذ میکند و روی سنگفرش پارک نقش میزند. کمی آنطرف تر روی نیمکتی دختری و پسری با هم حرف میزدند. پسر..یعنی واقعا فردا با مادر و پدرم بیام خواستگاری دختر خنده ای سر داد و گفت..آره دیگه به بابا مامانم گفتم

یک داستان معمولی

نمایش مشخصات سید مجتبی موسوی در یک خانه معمولی..در یک اتاق معمولی..یک مرد معمولی..روی یک تخت معمولی خوابیده است. دیشب ..شب معمولی نبود. بسیار خاص بود..چون مرد میخواست از همسر آینده اش خواستگاری کند. یک شب فوق العاده که ناگهان معمولی شد مثل بقیه شب ها..چون همسر آینده اش جواب منفی به او داد و شده بود یک دختر معمولی مثل بقیه دختر ها

گربه ای با چشمان خون آلود

نمایش مشخصات سید مجتبی موسوی صبح مثل همیشه از خواب بیدار شدم. احساس سبکی میکردم. از تخت بیرون ‍‍‍‍‍ بریدم با چند گام بلند جلوی آینه رسیدم. به صورت خواب آلودم نگاه کردم وبعدد به سر کچلم. اما عجیب است کاسه سرم فرو رفته .دستی به گودی وسط سرم میکشم. میتوانم کره چشمانم و استوانه ستون مانند نخاعم را حس کنم اما مغزم کجاست؟؟ باید جایی افتاده باشددیشب سر جایش بود

دیو سیاه بدبختی

نمایش مشخصات سید مجتبی موسوی ساندویچ را از آشغالدانی برداشت.با گوشه آستین کثیفش چند حشره موذی را دور کرد و ساندویچ را به نیش کشید. صدای ساییدن خرده سنگ ها زیر دندان های او سوسک های کنار آشغالدانی را عصبی کرد وفراری می داد. ساندویچ را با لذت میجوید و با شوق میبلعید با لذتی از بره کباب هایی کهدو شب پیشتر به دندان میکشید