معرفی علیرضااشرفی مهابادی


علیرضااشرفی مهابادی
جنسیت: تاریخ تولد: سه شنبه 11 مرداد 1367
کشور: ايران شهر: مهاباداردستان


آخرین داستان ها ارسالی

مثلث

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی خوابش نمی برد... در حالیکه زمان اصلا"نمی گذرد، وجودش را تمنای داشتن او فرا گرفته است. خدا کند قلب محمد تا فردا دوام بیاورد!دست و پایش را گم کرده ، ای کاش هر چه زودتر پیدا شود این آفتاب لعنتی! شبانه حرف های رفیقش طاها را مرور می کند... طاها می گفت شک نکن که خانم نصیری هم به تو علاقه دارد که اگر نداشت این همه نخ نمی داد پسر

قانون

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی چشمانش را باز می کند سرش بدجوری گیج می رود امّا خوب اطرافش را نگاه می کند .چندروزی می شود که ترس وتردید تمام وجودش را گرفته دلش به کار نمی رود ولی نمی خواهد سرش را هم شیره بمالد . پای کسی درمیان است ،کسی که انگار سالهاست چشم انتظار اوست ،می داند کارسختی است امّاباید شعله های درون سینه اش را خاموش کند

ساربان

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی بیابان است.بی آب ونان است!دردل خود، رازها دارد.گرم وسوزان! صدایت را در نیاورد تو رابه تفکری عمیق وامی دارد. تو از هرآب وآبادانی ،اینجا دورتر! وتواینجا عاشق! توساربانی. می شناسمت! از قبیله ی مردها!!!دلت را به کویر خوش کرده ای...وچه زیبا مانده ای. سرت را به هر سو بچرخانی ،برهوتی را می نگری که امتدادش از نگاه تو ،بی انتهاست

آرزو

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی پشت هرستون ازیادها آرزویی است بی سرانجام ودیوار به دیوار دل ها،آن سوی چهره ی کریه دیدن فقراتی است آشنا،خم شده از التهاب نرسیدن ها! ورفاقت با تصوری خیالی ازخام ها. پنجره های زیادی را بسته است ولی هنوز دلبسته است به بسته هایی که روزگاری دربست اجاره نشین قلبش بودند.سخت هوایی شده است،دل

درها همه بسته اند؟!

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی بیمارستان سینا.دقایقی تا اذان ظهر،زندگی ای پا درهوا!پسرک به زور دستگاه ها،هنوز زنده است امّا فاصله ای هم نیست،درست در یک قدمی مرگ.چسبیده به گورستان ها اینجا در حوالی بغض،عزیزی به خواب رفته است! مادری با تمام حس مادری اش ضجه می زند وپدری با غرور پدرانه اش تمام دارایی هایش را رو می کند

ردپای عشق

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی زندگی بر وفق مرادبود. عشق بود ونان بود وجای موتورهزارش شاهنامه ای بود که ما را حماسی می سرود .لحظه های بدون یکدیگر ،برایمان به سختی می گذشت وبه محض وصال ،شراره های آتش وصل ما را در هم یکی می کرد ودردش کم از هجر نبود .همیشه ترس ما را همراهی می کرد که نکند خدای نکرده اتفاقی بیفتد و...

‍پیوند

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی هیچ گاه باورم نشد !این من بودم که عشق به جنس مخالف را گناهی بزرگ می دانستم ولی بی خبر عاشق شدم .حتی فرصت نداد تا به مرورزمان، عقاید دیرینم عوض شود .به یک چشم برهم زدن ،تمام باورهایم مردند وعشق مشق تازه ای برایم نوشت .توصیفش سخت محال است!!! نوبت او بود که کنفرانس بدهد .استاد نامش را صدا زد

خیره به شب

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی هر روزی که می گذشت خرجش بیشتر می شد ! آخر قیمت لوازم آرایشی بالا وبالاتر می رفت. ازلباس که چیزی نگویم بهتراست .خلاصه کارش شده بود جان کندن ،پول درآوردن وخرج کردن !برنامه کاریش شده بود این ، صبح که از خواب بیدار می شد خودش را جلوی میز آرایش حاضر میدیدبا انواع رژهای گونه ولب ،کرم های ضدآفتاب وسفیدکننده وهزارجور دیگرازاین نوع جنس

مشتری...

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی اميدم از همان اولش هم به خدابود.دكترهاخيلي وقت است، جوابم كرده اند. مي گوينددرصدسوختگي خيلي بالاست وبايد از قبل پيشگيري مي كردي! بارها گفته ام دست خودم نيست امّامن رالحظه اي هم به باورهايشان راه نمي دهند. گاهي سكوت مي كنم ولي سوزش نمي گذارد دهانم زياد بسته بماند!همين ديروزچند باردلم سوخت

اژدهاواردمی شود

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی اِسمش كمال بود.پسرحاجي بود امّا دل ودماغ تجارت نداشت.ظاهرا"توي حجره فرش فروشي باباش كار ميكرد ولي اللهُ اعلم!!! حاجي بنده خدا،دلش خوش بود پسرداره. آورده بودش وردست خودش بلكه راه ورسم كسب وكارويادبگيره،بتونه گيليم خودش و ازآب بكشه،فردا پس فردا كه حاجي سرش وگذاشت رو زمين،كاسه چه كنم دستش نگيره،دوره بيافته به گدايي ولي