معرفی سالار منوری خیاوی


سالار منوری خیاوی
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 2 ارديبهشت 1367
کشور: ايران شهر: مشکین شهر
من اولین حسمو بعده اینکه داستنانو خودم توی قسمت نظزات می نویسم.هیچ منطق علمی-ادبی هم نداره فقط احساس...


آخرین داستان ها ارسالی

بخاطر یک پنجه پنیر!

نمایش مشخصات سالار منوری خیاوی در زمستانی نه چندان دور روباهی بی فریب و بی حیله، به طمع تکه ی بزرگی از پنیر با تملق های بی حد و بی اندازه، زاغکی را در رسیدن به مسند قدرت همراهیِ بسیار نمود. زاغک چون بر شاخه ی سبز و تنومند قدرت نشست، روباه به طمع تکه پنیر رویاهایش نزد او رفت. زاغک گفت:(( ای روباه مطابق معمول چشمانت

آدمی از آن چیزی که شما در آیینه می بینید پست تر است!

نمایش مشخصات سالار منوری خیاوی sآدمی آیینه ای را که او را زیباتر نشان دهد دوست می دارد و آیینه ای را که او را زشت جلوه دهد، نه! آدمی از آن چیزی که شما در آیینه می بینید پست تر است!

آموزش آدمکشی (1)

نمایش مشخصات سالار منوری خیاوی نفرت و انتقام همه ی وجودمو فرا گرفته بود. 13 سال برای یک همچین لحظه ای نقشه ریخته بودمو تمرین...؛ بالاخره لحظه ای که منتظرش بودم فرا رسیده بود. دقیقه ی 13 بازی همین که موقعیتش پیش اومد با استوک های کفش ام رفتم روی شقیقه اش، درجا مرد و جریمه اش فقط یک ضربه پنالتی بود و داور روی کارت قرمزش یادداشت کرد 13 13

این داستان اسم ندارد فقط یک پهلوان دارد!

نمایش مشخصات سالار منوری خیاوی خیلی آروم سوار شد که برگردونمش پشت خط؛ 13 سال بیشتر نداشت. یه ریز سرشو انداخته بود پایین. یه پس گردنی بهش زدم و گفتم: تو فسقلی اینجا چیکار می کنی؟اینجا که جای تو نیست؛ اصلا سرشو بلند نکرد،صم بکم! . سرش داد زدم: اوهوی ی ی بچه مگه با تو نیستم و یه پس گردنی دیگه حواله ی پس گردنش کردم سرخاب

دشمنی که به آرزو میرساند!

نمایش مشخصات سالار منوری خیاوی sدر جنگی نابرابر! دو سرباز به هم تیر می انداختند، هر دو مشتاق شهادت؛ آخر سربازی که تیر اندازیش بهتر بود دیگری را شهید کرد!

آخره خوشبختی

نمایش مشخصات سالار منوری خیاوی مث هر روز نبود گفتم: چته؟ چی شده؟ یه جورایی انگاری ناراحتی. اولش گفت: نه هیچی طوری نشده و یه لبخند کوچولو هم آخرش زد تا منو متقاعد کنه که آره طوری نشده اما خوب بعد 3 سال و 12 روز میشد فهمید که این یه طوریش هست مهسای همیشگی نیست گفتم: از من دلخوری؟ "دلخوری" کلمه ای است قوی که همیشه طرف

نبرد جوان پهلوان با پیر پاتال

نمایش مشخصات سالار منوری خیاوی روزی در قریه ای جوان تنومندی قدرت نمایی می کرد زنجیر پاره می کرد،با خرس مبارزه می کرد؛پشت خرس را به زمین می زد،ریشه درخت را از خاک بیرون می کشید و سنگهای بزرگ را به فاصله دوری پرتاب می کرد و... همه غرق در قدرت و شوکت جوان تنومند بود که ناگهان پیر مرد ضعیف الجثه و ناخوش احوال که بازوانش در مقام لاغری از نی قلیان گرفتش برتری؛ زد زیر خنده

هوس آلوچه و پدری بی پول

نمایش مشخصات سالار منوری خیاوی وقتی دختر به پدرش گفت:(هوس آلوچه کردم) مرد بی آنکه پولی داشته باشد فوری لباس پوشید و گفت:(قربون دختر ملوسم بشم الان برات می خرم) بلند شد و فوری کتش را پوشید و از خانه بیرون رفت، به میوه فروشی رسید و به آلوچه نگاهی کردو به خانه برگشت. وقتی وارد خانه شد، با صدای باز شدن در، دختر در حالی

روباه نماد مکر است یا آدم؟

نمایش مشخصات سالار منوری خیاوی روزی زاغکی قالب پنیری بدهن برگفت و زود پرید بر درختی نشت که از آن می گذشت آدمی زاغک قالب پنیر بدهن منتظر بود روباهی ظهر (ساعت 12) - ((تق))! آدمی زاده در کسری از ثانیه ناغافل با تفنگ بادی زاغک را نشانه رفته بود . و زاغک در کسری از ثانیه با سایه همرنگش که بالاتر از آن نیست رنگ ، یکسان

گنج یا دوست !

نمایش مشخصات سالار منوری خیاوی روزی 5 دوست نقشه گنجی را پیدا کردند که مربوط به گنج دزدی بود که اسکناس های بانکی را ربوده و متواری شده بود بود ؛ با هم عهد بستند که آن گنج را پیدا کنند برای یافتن گنج باید می بایست از 5کوه یخ مرتفع و صعب العبور عبور می کردند. هنگامی که کوه اول را رد کردند یکی از دوستانشان مُرد هنگامی