معرفی مجید حجاری


مجید حجاری
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 24 اسفند 1362
کشور: ايران شهر: ایران
کارشناس حقوق

علاقمند به هنر

علاقمند به حوزه کسب و کار و تولید

عاشق کشورم ایران


آخرین داستان ها ارسالی

پیراهن مشکی

نمایش مشخصات مجید حجاری تقریبا یک سالی هست پیراهن مشکی تو تنم هست. راستش با شلوار و کفش مشکی بهم میاد. هرکی بهم میرسه میگه کسی مرده؟ منم میگم آره اونها میگن خدا رحمت کنه. راستش نمیدونم آخر جمله ها چرا به اینجا ختم میشه. راستش خیلی ها مرده اند و من از مرگ هیچکدوم خبر ندارم. شاید هم نمیخوام بدونم. از دور دیدمش دیگه اون آدم قبلی نبود

خواب

نمایش مشخصات مجید حجاری جسمم را میان سیل انبوه جمعیت میدیدم که داشتند با هلهله و شادی میبردند. نمیدانستم چه شده . نمیدانستم میخواهند با من چکار کنند . همه غرق شادی بودند و من در درونم غم و اندوه را هرلحظه بیشتر حس میکردم. در این هنگام بود که یکی از دور داد زد قربانی را بیاورید. کدامین قربانی . نکند منظورشان من باشم

انشالله خوشبخت بشه

نمایش مشخصات مجید حجاری صبح زود مثل همیشه موبایلش را در آورد و شماره نازنین را گرفت، اما با پیام دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد مواجه شد، تا حالا یادش نمیومد موبایل نازنین خاموش باشد، بار دیگر زنگ زد، باز خاموش،کم کم نگران شد، دیگه از این اتفاقی که افتاده بود کلافه می شد،تو دلش می گفت: شاید باطری موبایلش تموم شده و بعدا میتونه باهاش تماس بگیره

مسابقه هنوز ادامه دارد

نمایش مشخصات مجید حجاری دیگر وقتی به آخر مسابقه نیست، از یک طرف خستگی و از طرف دیگر ضعف جسمی بر تمام وجودش غالب شده، اما تشویق های بی امان تماشاگران هنوز به گوش میرسد. نفس عمیقی میکشد و روی تشک یک دور میزند. ساعت ورزشگاه را می بیند که ثانیه هایش به سرعت در حال تمام شدن هستند و مربی اش را که در گوشه تشک بالا و پایین می پرد

بهتر از اینه که ابروهام را بردارم

نمایش مشخصات مجید حجاری sعجب تیپی زده، شده همچون جوانهای دهه پنجاه، از دور بهش سلام میدم و میگم:خوبه تیپت هم مثل جوانهای قدیم شده،چی شد به فکر این تیپ افتادی،یک نگاهی کرد و گفت: تیپم چه اشکالی داره، بهتر از اینه که ابروهام را بردارم...

ترازویش را شکسته اند

نمایش مشخصات مجید حجاری sگریه اش از دور شنیده می شد،چه سوزناک گریه می کرد، می گفتند: ترازویش را شکسته اند. آری تمام دارائی آن بزرگ مرد کوچک از بین رفته بود . اما معما این بود که آیا سنگینی وزن آدمی آن را شکسته است. یا که سنگینی گناهانش ،که تحملش از عهده یک ترازوی دست ساخت بشر نیز خارج است...

لباس سفید

نمایش مشخصات مجید حجاری از پشت پنجره ، نیم نگاهی به بیرون داشت،لحظه های ناب زندگی از روبروی چشمانش می گذشت،از صحنه ورودش با لباس سفید تا آن درد شکمهایی که در حیاط خانه گریبانش را میگرفت و چنگ بر دیوار میزد و آن کودک گریانی که با پیچش بادی گریه می کرد و با عطسه ای خود را خیس می نمود. چه احساس زیبایی داشت آن لحظه که نوازش و بوسه های کودکش را به یاد می آورد

میتونه شفا بده

نمایش مشخصات مجید حجاری ازم پرسید :اما رضا (ع) میتونه معده ام را شفا بده،گفتم چرا که نه،کافیه بری خودت به زره برسونی و ته دلت نیت کنی و از خدا بخواهی که شفات بده، با هزار مصیبت و زیر فشار مردم خودش را به زره رسوند، همین که زیارتش تموم شد و برگشت، گفت: یا امام رضا دستت درد نکنه نه تنها معده ام را شفا ندادی، بلکه گردنم هم شکستی

آخر بازار

نمایش مشخصات مجید حجاری بازارِ روز بود و میوه های تازه و نوبرانه اش، همه سرگرم سوا کردن بودند و فروشنده ها هم هر از گاهی میوه های خراب شده را به جوی آب پرتاب میکردند، همه آرزویشان این بود بازار تمام نشود تا که بتوانند بیشتر خرید کنند، اما کمی آن طرف تر بیوه زنی ایستاده بود و چشم به آخر بازار و میوه های گندیده اش دوخته بود و کمی هم نگران بود

حسرت پیرمرد

نمایش مشخصات مجید حجاری همین که قدم توی کوچه و پس کوچه های شهر میگذاشت، افسوس عجیبی بهش دست میداد، ته دلش میگفت یادش بخیر جوانی،اون زمانی که دلم میگرفت،زمانی که پدر روی اعصابم میرفت، زمانی که مادر میومد و میگفت : بیا و از خیر عشقت بگذر و یا بیا فلان دختر را واست بگیرم،یا زمانی که غم و غصه مردم را میدیدم