معرفی الهام توکل


الهام توکل
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 1 آذر 1369
کشور: ايران شهر:


آخرین داستان ها ارسالی

از یاد رفته

بسم الله الرحمن الرحیم صبح، پشت چراغ قرمز، شیشه های ماشین ما با ضرباهنگ ترانه ی محبوب من می‌لرزید. ترانه تکرار مکرر یک تمنا بود : تو رو می‌خوام ... تو رو ... تو رو... این ترانه پوچ ترین مضمون تاریخ بشریت را داشت، البته به عقیده ی نورا. و برای من هزار معنا داشت. شیشه ها با ضرباهنگ " تو رو" می لرزید

مزار

sنه توشه خواست ، نه بار بست . راه افتاد سمت گورستان ، تنها. تن سپرد به سردی گور و چشمانش را بست تا رستاخیز. مزارش مزاری ست مجاور مزار خِرَد : مزار اخلاق ! 17 خرداد 93

گزارش یک صبحانه کاری

فردا با دنیا می نشینم سر میز صبحانه. به صرف نان و پنیر و چایی. بعد از یک عمر محاکمه،صبحانه بهانه ای ست برای آشتی.اینبار،اینجا،نه او متهم ست و نه من قاضی. یک عمر این کهنه رباط را صدا زدم:دنیای خراب!حالا دیگر منشاء خرابی هم کشف شده. خرابی در من ست. دنیا متهم نیست. از ازل تا ابد راه خودش را رفته

شده ؟

شده احساس کنی : همه ی راه ها بن بست ست؟ همه ی پنجره ها نقاشی ست ؟ و دری نیست به جز درگاهش که گشوده نگردد به جحیم؟ شده احساس کنی : باورت دشمن توست ،سایه ات نیز _ولی حیف تفنگش زیر گامت مانده_ و تمام قصه ها قلابی ست جز همان قصه ی سیب . شده اندیشه کنی :جا ماندی ؟ "کاروان رفت و تو در خواب

ناطقاً و کاتباً

مُخْتَالٍ فَخُورٍ ! من را می گویند ! من که هر بادی وزید بر روده های چرب داخل جمجمه ام خیال کردم وحی ست. من که قلمم برای اوهام سبک می شود و برای افکار سنگین ... چنان سنگین که ورزیده ترین انگشتان در سطر پشت سطر اندازی و حاشیه پردازی وامی مانند از تکان دادنش . ظلوم و جهول ! باز هم با من اند ! من که معتادم به ستمکاری

نبش قبر (پایان)

((نمی دانم این دعوت چه اندازه به جا یا بی جا ست. چرا که می گویند پایان ، ریشه در آغاز و میان دارد. به هر روی ، دعوتید به خوانش این پایان.)) ...دستم را با نفرت از شانه اش کند : "من ولیعهدم ، مونه سس!" - باش ! بزرگ باش پاکر! اما بزرگی در ریشه و اندیشه ی توست نه در نام و جامه تو . اگر نام به تو وزن می دهد من از تو صد بار سنگین ترم

نبش قبر (11)

...بی آنکه نگاهش کنم پرسیدم :" می دانید با من چه کردید ؟" پیرمرد اعتنا نکرد. تیرداد هم نشست :" کراسوس گریخته ، پدر ." عموی پیرم مرا خطاب کرد : - پس اتفاقی که نباید می افتاد ، افتاد. مگر همین را نمی خواستی؟ - می خواستم عقب نشینی کند. - دو روز دست از جنگ کشیدی تا برای پسرش عزا بگیرد. این دو روز مهلتی کافی بود برای فرار

نبش قبر (10)

...-به او گفتم : اگر لشکر شما لشکر روم است ، شاه ما برای جنگ آماده است. اما اگر چنانکه ما شنیده ایم اراده ی شما اراده ی روم نیست و از پی مطامع و منافع شخصی سلاح برداشته اید ، شاه ما رحم می کند به پیری شما و امان می دهد تا بگریزید. گفتم او و سپاهش ، زندانیان ارشک اند نه ساخلوی شهر ها. تیرداد

نبش قبر (9)

همراه تیرداد و دو تن دیگر از دالانی گذشتیم . در آستانه ی دالانی ناگهان کسی سهوا به من تنه زد. عجله داشت اما لحظه ای کوتاه بازگشت برای عذر خواهی : - مرا عفو کنید سپهبد . پاترون بود. طوماری در دست داشت . زیاد دور نشده بود که صدایش زدم : "جناب پاترون !" بازگشت . پرسیدم :"می توانم جویای علت حضورتان در مهستان باشم ؟ " - البته

نبش قبر (8)

...آهسته زیر گوشم گفت : - من شاه شاهانم ! آزرده خاطر گفتم : - چرا آرش زنده نیست ؟ شمشیر را از گردنم برداشت. صدای مهرداد در تالار پیچید : - مونه سس ! التماست کردم نفسم را بگیری، نگرفتی. من هم آنرا حبس کردم برای امروز . می خواهم نفسم را بدمم بر این آتش . صدایم بغض آلود بر آمد: - بِدَم ! با تمام توانت بِدم ! سزایم سوختن در آتشی ست که خود افروخته ام