معرفی مسعود رضایی


مسعود رضایی
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 4 تير 1374
کشور: ايران شهر: tabriz
masoudrezaei_biz@yahoo.com
باسلام خدمت دوستان عزیزم
بالاخره بعد از دوسال سربازی دوباری برگشتم
ولی داستانک خیلی خلوت شده


آخرین داستان ها ارسالی

تونل

نمایش مشخصات مسعود رضایی چند وقت پیش بهم زنگ زد گفت داش علی اعصابم داغونه خسته ام از همه چی گفتم مگه من مرده باشم داداشم بد باشه پاشو بیا تهران خودم میسازمت فرداش دیدم گوشیم زنگ خورد حامد بود گفت علی داداش تهرانم...ترمینال ازادی منتظرتم.... باور نمیکردم بیاد....ولی اومده بود. سریع پاشدم لباسامو پوشیدم .

نارنگی

نمایش مشخصات مسعود رضایی پاییز زمستون که میشه، همیشه باید تو یخچالمون نارنگی باشه. یعنی از نون واجبتره، تازه از کارم تموم شده بودم و داشتم لباسامو عوض میکردم که برم خونه یهویی گوشیم زنگ خورد، مادرم بود بعد سلام و احوال پرسی ازم پرسید: علی مادر نارنگی ها تموم شده؟ گفتم آره،اتفاقا الان تو مغازه میوه فروشیم داشتم میخریدم

ساعت4بامداد

نمایش مشخصات مسعود رضایی من از کودکی با عدد چهار انس گرفتم‌...،همانگونه که تاریخ تولدم هم با ۴/۴/۷۴شروع شد...اکنون هم چهار ادامه دارد...ساعت ۴بامداد...وقتی همه خوابن من ۴مین نخ سیگار امروزم را بر میدارم و ان را روشن میکنم...به پشت بام میروم...جایی که شاید برای چند دقیقه هم که شده از دنیای ادم ها جدا میشوم‌و به

عشق و مرگ

نمایش مشخصات مسعود رضایی در یک محله زندگی می کردیم،هر روز با یک دختر به خانه می آمد،اسمش را هیچکس نمیدانست،همه در مورد او نظر مختلفی داشتند،ولی هیچکس نمیدانست او که بود از کجا آمده بود و خانواده اش چه کسی بودند. چشم هایی آبی و چهره ای دلربا داشت و یک پسر خوشتیپ و خوش قیافه بود ،همه دختر های محله مات و مبهوتش بودند

حراج

نمایش مشخصات مسعود رضایی sخیابانی شلوغ ... دست فروشی کنار پیاده رو روسری هایش را به حراج...گذاشته بود . میوه فروش انار های ترک خورده اش را به حراج... گذاشته بود. اما شلوغترین بساط ... آن دختری بود که تمام وجودش را به حراج... گذاشته بود .

معنی عشق

نمایش مشخصات مسعود رضایی به چشمانش نگاه میکردم عصبانین در چشمانش موج میزد سکوتش را شکست سرم داد میکشید بدون هیچ عکس العملی فقط نگاهش میکردم حرفش که تمام شد در اخر گفت :تو هیچی از عشق نمیدونی لبخند معنی داری رو زدم و بهش گفتم:نه...من هیچی از عشق نمیدونم چون اولین بارم بود عشق رو تجربه کردم عشق رو فقط

چرا میری

نمایش مشخصات مسعود رضایی sمیشه نری؟؟ نه!!! اخه چرا میری؟؟ چرا منو تنها میذاری؟ مجبورم !!! چرا مجبوری؟؟ خب عزیزم گاها پیش میاد!! ولی منم میخوام باهات بیام. الان نمیشه به موقع اش خودشون میان دنبالت !! رابطت کیه ادم مطمئنی هست؟ اره مطمئنه قول داده منو به مقصد برسونه!! اسمش چیه؟ عزرائیل.....

دلم تنگه

نمایش مشخصات مسعود رضایی sپسر:دلم برات خیلی تنگ شده دختر:میدونم واسه همین میخوام برم تو دل کسی که برام تنگ نباشه راحت باشم

شبی در تاریکی

نمایش مشخصات مسعود رضایی زیر چتری که در دستش دارد روی نیمکت روبه روی من نشسته ای... شاید فقط نور سیگار من از آنجا معلوم باشد... ولی تو آنرا هم نمیبینی چون نیمکتم در تاریکی قرار دارد... باهم به چیزی گوش میدهید؛همان آهنگی که با آن خاطره داشتیم... نمیدانم از آهنگ لذت میبری یا از باران یا ازشب و یا از او... اگر جای او بودم در آغوشت میگرفتم تا خیس نشوی

میمیرم برات

نمایش مشخصات مسعود رضایی sعزیزم بخدا من دوست دارم و عاشقتم به خدا میمیرم برات ولی من کسی رو نمیخوام برام بمیره من کسی رو میخوام تا اخرش باهام بمونه. دیگه دیره چرا؟؟؟؟؟؟ چون تو دیگه برام مردی