معرفی بهار زرافشان


بهار زرافشان
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 27 مهر 1375
کشور: ايران شهر: اهواز
bahar.robodez@yahoo.com
ز درس خوانان عالم هرکه دیدم غمی دارد
دلا خوکن به مشروطی که آن هم عالمی دارد...

دانشجوی پرستاری ام
هیچ گونه قصدی برای نویسنده شدن ندارم
فقط سرگرمی...


آخرین داستان ها ارسالی

هنوز باران...

نمایش مشخصات بهار زرافشان sکنار ساحل دفتری پرپر می زند مردی به سوی برگ های بی قرار می دود و روز آخر دفتر را به انتشارات می برند... چون در برگ آخر آن نوشته شده بود: هنوز باران نباریده است...

✖فرصت...✖

نمایش مشخصات بهار زرافشان sکفش هایش جا مانده بود، لباس هایش... شتابان از پی مردمی می دوید که به آرامی او را میبردند. و صدای لااله الا الله...

حقوق بشر و آزادی✔

نمایش مشخصات بهار زرافشان نگاهم مسیر خون تازه را دنبال می کرد. می رفت تا آنجا که با آب گرم مخلوط شود. زل زده بودم به بخاری که از آب بالا می گرفت. کتری داغ مسی گوشه حمام افتاده بود آنقدر حرارت دیده بود که رنگش به سیاهی می زد. صدای مسعود و مهران از بیرون می آمد «اگه نگی پوستت رو می کنم» دوباره دلم ضعف رفت! نفس عمیقی کشیدم

زندگی...

نمایش مشخصات بهار زرافشان - چک بدبختی امضا کرده! بدهی بالا اورده! قرض کرده؛ نداره بده! حق داره مادرش مریضه یه پاش لب گوره! برادر معتادش که... هوووووووف بی خیال حالا اینا رو واس چی پرسیدی؟ ببینم طلبکاری یا امر خیره...؟؟؟ -هیچکدوم برادر من! انگار نمیخواد بیاد! به گوشیش زنگ میزنم شما بفرما! بی درنگ شماره اش رو گرفتم و درجا خشکم زد! آهنگ پیشوازش

آواز دهل شنیدن از دور خوش است

نمایش مشخصات بهار زرافشان s- ناسلامتی تو خودت دکتری! دیگه چی میخوای؟ یه مطب میزنی کارو کاسبیت میگیره... ناشکری نکن پسر! اون طرف به درد امثال ما نمی خوره با صدای دختر جوانی که میگفت What is the price of the book (این کتاب چه قیمته؟) به خودم آمدم! و با ناامیدی گفتم: Not for Sale (فروشی نیست)

عشق و هوس

نمایش مشخصات بهار زرافشان sصدای مادر بلند بود - محمد...؟؟؟ - هان؟ چند لحظه منتظر ماندم جوابی نیامد تلفن همراهم زنگ خورد. (مخاطب خاص) برداشتم و گفتم: - جانم عزیزم...

قریحه

نمایش مشخصات بهار زرافشان نگاهم روی بچه ها میخ شده بود. بی اختیار مانده بودم به تماشایشان... قدرت پلک زدن را از من گرفته بودند. هیچ چیز مانع حرکت توپ نمیشد. بی هیچ مزاحمی قصد داشت تمام توانش را برای بازی با بچه ها خرج کند. با خنده آنها چیزی در دل من رخنه میکرد و ته دلم سنگین میشد. انگار کودکی خود را میدیدم! همان روزها که با یک توپ غوغا می کردم

امداد غیبی

نمایش مشخصات بهار زرافشان sپرسیدم: امداد غیبی یعنی چه؟ گفت: یعنی این... و لگدی نثارم کرد که از شدت ضربه دومتر از زمین را شکافتم. گفتم: حسابت را می رسم و پشت سرم را نگاه کردم. راننده کامیون با چشمان بهت زده بدن غرق در خونش را نظاره می کرد

بی نهایت

نمایش مشخصات بهار زرافشان sگفت: دو خط موازی هیچ گاه به هم نمی رسند! و قطار حرکت کرد. نگاهم روی ریل ها ماند؛ همانجا که دو ریل یکدیگر را قطع کرده بودند در بی نهایت...

ســــــــــــــوپـرمـن

نمایش مشخصات بهار زرافشان تمام هواسش به اسباب بازی ها بود مخصوصا آن که لباس سوپرمن به تن داشت و لباس آبی دنباله دارش که به رنگ قرمز بود از همه بیشتر دوستش داشت بقیه از چشم افتاده بودند نگاهش روی صفحه مانیتور خشک شده بود با دقت همه چیز را زیر نظر داشت سوپرمن با دست راستش تیراندازی میکرد و دشمن انگار توان