معرفی سنا سبحاني


سنا سبحاني
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 4 آذر 1377
کشور: ايران شهر: بشرويه
براي رسيدن به ارزوهام تلاش ميکنم حتي اگه همه مانع رسيدن من به اونا باشند چون فکر ميکنم هر کسي حداقل حق اين رو داره که واسه خواسته هاش تلاش کنه. هدفام خيلي بزرگن .شايد به همشون نرسم ولي به چند تاييشون ميرسم تو اين شک ندارم. چون خداي من خيلي بزرگه.دوساله که مينويسم از بچگي شعر هم ميگفتم ولي بيشتر وقتم رو صرف نوشتن ميکنم. براي همه ارزوي موفقيت دارم


آخرین داستان ها ارسالی

اي منحرف!

نمایش مشخصات سنا سبحاني رويم را محكم تر گرفتم و چادرم را اوردم جلو تر روي پيشاني ام.خواستم بدوم گفتم نكند با خودش چاقويي چيزي داشته باشد اونوقت كاارم تمومه ميفته دنبالم و بعدشم يه بلا ملايي سرم مياره.تو دلم كلي خودمو فحش دادم:كه اخه دختره ي فلان فلان شده چيكار داري سر ظهر از خونه مياي بيرون؟حالا خوبه چادر

ا؟شما مردي يا زن!؟

نمایش مشخصات سنا سبحاني دختردر كوچه خلوت داد زد خانوم خانوم!مرد جوان يك لحظه واستاد و نگاهي به دوروبر ادنداخت هيچ زني در كوچه نبود.ميخواستبه راهش ادامه دهد كه دوباره دخترداد زد خانوم يه چيزي از جيبتان افتاد. مردبرگشت و فهميد دختر با اوست.با خودش گفت شنيده بودم بچه هاي اين دور و زمونه با هوشن نه اينقدر

همه شنيدند جز او!

نمایش مشخصات سنا سبحاني عاشق خوشنويسي بودم.وقتي حرفي رو قشنگ مينوشتم بهش خيره ميشدم و خودمو تحسين ميكردم! تو نوشتن حرف((ن و ي)) استعداد ويژه اي داشتم و خيلي قشنگ گرديشون رو مينوشتم.يكي از بچه هاي كلاس ازم خواست تا نوشتن حرف((ن))رو بهش ياد بدم منم قبول كردم و بهش گفتم دفترتو بيار تا يادت بدم.اما اون بهم گفت دفترشو فراموش كرده وازم خواست صبر كنم تا يك برگه از دفترش بكنه

مردم سفره ای را به کتابی میفروشند!

نمایش مشخصات سنا سبحاني اتوبوس مملو از جمعیت شده بود.اما انگار راننده قصد حرکت کردن نداشت.صدای همه در امده بود:اقا حرکت کن دیگه داریم خفه میشیم. راننده هم از همه بیشتر کلافه بود با صدای بلند فریاد زد :اگه شما هم لاستیک ماشینتون شش میلیون بود مثل من رفتار میکردید. بالاخره به راه افتاد هنوز چند دقیقه ای

بابا نان داد

نمایش مشخصات سنا سبحاني -بيا بشين اينجا دختر گلم.خب بگو ببينم بابا رو بيشتر دوست داري يا مامانو؟ -هر دوتاشونو -نه ديگه كدومشونو بيشتر دوست داري؟ كمي با خودم انديشيدم و با صداي بلند نا م مادرم را بر زبان اوردم مادرم مرا در اغوش گرفت و پدرم لبخند كمرنگي زد و نگاهي معصومانه به من انداخت و من سرمشق اولين

گناه

نمایش مشخصات سنا سبحاني -زري ديوونه دارم بهت ميگم اون كارو نكن خدا مرگت نده -نگو زشته بخدا گناه داره براي چي فحشش ميدي؟ -اي بابا ولم كن.كدوم گناه؟خواهرمه دلم ميخواد بهش بگم زري ديوونه مشكليه؟ -بله مشكليه. مگه تو نميدوني گناه داره اسم ديگران رو با حرف ناپسند صدا زدن؟ -خدا ناراحت نميشه .اينقدر گير نده خواهر مرشد

من يك مردم!

نمایش مشخصات سنا سبحاني خون بر گونه هايم جاري شد. ياد بچگي هايم افتادم چه كسي حق مرا ضايع ميكرد؟علي وقتي عروسكامو خراب ميكرد يا معلم وقتي بين من و دوستام فرق ميذاشت ؟شايدم بچه هاي نيمه اولي هميشه از اونا بدم ميومد چون خيلي خوش شانس بودن اب خنكي بر گونه هايم پاشيده شد.باورم نميشد اينقدر ضعيف باشم كه ااز

عمر، گذشت!

نمایش مشخصات سنا سبحاني روزنامه را ورق زدم مثل هميشه اول از همه رفتم سراغ بخش ترحيم عاشق اون شعر هايي بودم كه تو روزنامه براي از دست رفته ها چاپ ميشد ناگهان چشم به يك عكس افتاد عكسش اشنا به نظرم اومد كمي فكر كردم با خودم گفتم فكر كنم هموني كه يك هفته پيش مرده اي بابا چقدر اون يك هفته زود گذشت ولي چشمم

او يك زن بود!

نمایش مشخصات سنا سبحاني ديروز پدرم مادرم را كتك زد.مادرم سعي كرد با دستش جلوي دهانش را بگيرد تا من نبينم خوني است.اما من ديدم! وديشب صداي ناله هايش را شنيدم كه زير مشت و لگد پدر مستم فرياد ميكشيد و از من كمك ميخواست. خواستم كمكش كنم اما نتوانستم . و امروز صبح روحش به اسمان پيوست ومن در دفتر ذهنم نوشتم چرا

ارزو

نمایش مشخصات سنا سبحاني ترازو را با خود به اين طرف و انطرف ميكشيد .بالاخره جايي ساكن شد.در كنارش بلند داد ميزد خانم فالم ميگرم ها اقا فال نميخواي؟ زني به سمتش امد با لباسي معمولي و كفشهايي قرمز با يك گل رز بسيار زيبا و از پسر خواست تا يك فال به او بدهد. پسرك با نگاهي به سمت كفشها فالي را در اورد و به زن داد زن متوجه نگاه پسرك شد